ا ولین شا عره زبا ن د ری که د رتذ کره ها ا زا و نا م برد ه شد ه ا ست ، رابعه بنت کعب قزداری میبا شد که همعصر شاعر و ا ستاد شهیر زبان دری  رود کی بود و د ر نیمه اول  قرن چهارم د ر بلخ حیات داشت ، پدر ا و که شخص فاضل  و محترمی بود د ر دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قدهار و بلخ حکومت می کرد . تاریخ تولد رابعه در د ست نیست  ولی پاره ا ی از حیات او معلوم است.

ا ین دختر عاقله و دانشمند در ا ثر توجه پد ر تعلیم خوبی ا خذ نموده ، درزبا ن دری معلو ما ت وسیعی حاصل کرد، و چون قریحه شعری دا شت ، شروع بسرود ن ا شعار شیرین نمود . عشقیکه رابعه نسبت بیکی ار غلا مان برادر خود در دل میپردازد ، بر سوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلا می بیش نبود و بنا بر رسومات بی معنی ان عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد ، از زندگی و سعاد ت بکلی نا امید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرود ن اشعار بود ، که در آن احسا سات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود.

گویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد، ناگاه محبوب خویش را که بکتا ش  نام داشت مشا هده نمود ، بکتاش از د ید ن  معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، ا ما رابعه به خشم خود او را رهانید ه ، نعره زد  : یا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود را بتو داد م د یگر چه طمع میکنی ؟

حارث ، براد ر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود، توسط یکی از غلامان خود که صند وقچه  بکتاش را دزدیده ،بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد . برادر او ازین عشق اگاهی یافته ، باوجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، می‌شود و دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد.

و را بعه قشنگ در لحظه ها ی جوانی ، با د ل پر ارمان این دنیایی  را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود. اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مولانا جامی (رح) در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند.

پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب (زین العرب) گذاشته بود. رابعه تخلص نداشت ، اما محمد عوفی در (لباب الالباب ) می گوید او را(مگس روهین) می خواندند ، زیرا وقتی قطعه ذیل را سروده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ا یوب      ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر بباره از ین ملخ بر او از صبر ؟!     سزد که بارد بر من یکی مگس روهین

 

تصو ير فوق حا کی از حالت  جان گداز رابعه بلخی است، که به حکم برادرش حارث،  به حمام برده شده،  با  قطع نمودن رگ های اش بقتل رسانيده شد.موصوفه در آخرين لحظات حيات   با خون خويش شعری را بنوشت که شما در قسمت بالايی تصوير آن را می توانيد مطالعه نمايد.

 

یکی ا ز غز لها ی ر ا بعه  بلخی  :

الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر                          بگو آ ن ماه خوبان را که جان باد ل برابر بر

بقهر از من فگندی دل بیک د یدار مهرویا                     چنان چون حید ر کرار در ان حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتابد بر                  غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی                         ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبو ل دارم                 که هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری           یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری                    سحر گاها ن نگاه کن تو بدان  الله اکبر بر

مدارای ( بنت کعب ) اندوه که یار از تو جدا ماند              رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر

و این غزل بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت                             چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت                                    جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است                             که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

بمی ماند اندر عقیقین قدح                                        سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر                                     که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم                                                نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود                       بنفشه مگر دین ترسی گرفت

و نیز:

عشق او باز اندر آوردم به بند                       کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید                                کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری                    بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب                       زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی                                 کز کشیدن سخت تر گردد کمند

 

رابعه بلخی بانوی در تارک صبحدم شعر فارسی

رابعه دختر کعب القزداری در جایگاهی که اکنون نوبهار بلخش خوانند ونامند در یک خانواده سروده دوست دیده به جهان گشود .  این بانوی زیبا را که سر شار از زیبایی ودرخشندگی بود ، لقب زین العرب دادند .
پژوهش گران و ژرف نگاران زبان دری رابعه را نخستین بانوی شعر زبان دری می پندارند که پیش از او سروده سرای زن بدیده نیامده است . محمد عوفی در کتاب لباب الباب خود که پیشینه ترین تذکره (زندیگنامه نویسی) زبان دریست نام او را رابعه بنت کعب القرازی نگاشته است .
او نه اینکه نخستین بانوی شعر دریست بل که در زمان رودکی سمرقندی زیسته وهمنوا باو شعر سروده ، ومستی وشور آفریده است .
پدر رابعه ، کعب القزداری هنگامیکه خطبه به نام خانواده سامانی خوانده وخواهنده می شد در سیستان، بست ، کندهار ، وبلخ فرمانفرمایی می کرد .
کعب دو فرزند داشت یکی پسری به نام حارث ودو دیگر دختری به نام رابعه که دختری بود زیبا ودلربا .
شیخ فرید الدین عطار نیشاپوری در کتاب الهی نامه خود چنین نگاشته است :
یکی دختری سپرده بود نیزش
که چون جان بود شیرین وعزیزش
رابعه به اثر رویکرد وتوجه پدر به فراگیری دانش وادب پرداخت . ود ر صبحدم آغاز پیدایش وپیرایش شعر دری به سرایش شعر دست زد و داستانی ماندگاری از خود بجا گذاشت .
زمانی که کعب پدر رابعه به در بار امیر نصر سامانی در مجالس مشاعره شاعران می پیوست رابعه را نیز با خود می برد . رابعه در آن نشست ها سروده هایش را می خواند که بلاغت وفصاحت شعر رابعه مایه ی تعجب شاعران ودر باریان را بر می انگیخت .
عطار درمورد شعر رابعه گفته است :

چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گویی از لبش طعمی در آن بود

گویند رابعه چنان جوان شاداب و زیبا روی بود ، که از مستی چشمانش شوری در درون بیننده پدیدار می گشت .
اما قلمزن کارش را یک سونه کرد وبخت اور ا با تخت بکتاش غلام حارث گره زد .

رویداد چنین است :
روزی حارث برادر رابعه، غلام برگزیده( خاص) خود بکتاش را که جوان بالا بلند وزیبا روی بود وهیکل وپیکر دلربا داشت به انجام کاری نزد خواهرش رابعه می فرستد . با دیدن بکتاش شور دلخوری در دل رابعه پدید می آید وعشق که فرمان ناخواسته ونا نوشته است در دل رابعه پدیدار می گردد وآتش در خرمن هستی او میز ند . یک دل نی بلکه صد دل عاشق بکتاش می گردد

 .
چو روی عارض بکتاش را دید
چو سروی در قبال بالاش را دید
بدان خوبی که دختر روی او دید
دل خود وقف یک ، یک موی اودید
در آمد آتش زعشق زودش
به غارت برد کلی هر چه بودش


بکتاش نیز از تیر عشق رابعه نمی رهد . وقلبش نشانه ی آن می گردد . تا بخود می آید که دلربایی کارش را کرد واو نیز زیر سایه درخت افسون عشق خرامیده است.
رابعه که خدنگ عشق بر دل نازکش خلید . بیمار شد واز شدت گرمایی افتاب سوزان عشق به تب وتاب افتاد . به سروده ی شیخ فرید الدین عطار:
دل زین العرب از درد دوری
قرارش می نشاید وصبوری
همی شد بهر دفع غم ، نیازش
نیفتد تا برون از پرده رازش


تشت راز نهفته عشق رابعه نیز لبریز می شود و از بام کوته نگران هله، هله به زمین بگیر ونمان می افتد .
رعنا ندیمه وهمدمه برگزیده رابعه به جستجو می پردازد ، ومی خواهد تا پرده ی پنهان راز اربابش را بالا بزند وبنگرد که در خانه ی دل او چی غوغای بر پا است . به گفته مولانای بلخ :
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
چونکه بادی پرده را در هم کشید
سر صحن خانه شد بر ما پدید .


رابعه نیز تن به تقدیر مینهد وپرده ی جان ودل خود را بالا میزند وراز عشق خود را با رعنا در میان می گذارد .
بصد علت از آن مه روی درخواست
که ای دختر چه افتادت بگو راست .
رابعه به پاسخ می گوید:
که من بکتاش را دیدم فلان روز
به زلف وچهره جانسوز ودل افروز


رابعه شعر های پر سوز تر می سراید و مروارید عشقش را در تار زرین واژ ه ها امیل میکند وبدست رعنا به بکتاش می فرستد . این واژه ها به دریای از عشق بر می گردد وبکتاش را در خود فرومی برد .
عطار گوید :
غلام آنگه به هر شعری که خواندی
شدی عاشقتر وحیران بماندی.
رعنا ندیمه وهمدمه ی رابعه پیام های او را چنین به بکتاش می رساند :
گفت: که او عاشق دیدار تست
شایق دیدار تو، دلدار توست
چون شب جانبخش هویدا شود
ماه فریبنده چو پیدا شود
ماه تو آید به لب بام قصر
منتظر تست دلآرام قصر
تا که تو پیدا شوی ای دلنواز
با تو کند یار تو راز ونیاز
بکتاش نیز دل به دریا زد ودل شیر بر دل بست ، سفر عشق بیشه کرد وبه سوی دیدارگاه روان شد .
شب که با تاریکیش پرده دار وراز دار عشق است ، این دو دلداده را بهم می رسانید وآنها نیز از همین کمبودی شب استفاده می برند وبه یکدیگر پیام عشق رد وبدل می کنند . این راز ونیاز شبانه گسترده تر می شود .
وبه گفته ناصر طهوری شاعر معاصر :
تا که نمایان قد بکتاش شد
پرتو مه در قدمش پاش شد
سرو چمن لالهء زیبا رسید
نوگل بستان تمنا رسید
محو تماشای بت خویش شد
چون سر زلفش دل او ریش شد
چند شبی این منظره تکرار شد
خاطر شان شاد زدیدار شد
واما حارث برادر رابعه که به کوشش وپویش راز خواران خویش از این عشق پر سوز اگاه شد . بکتاش را سنگ فلقمان کرد واو را سوی جنگ خطرناکی به بلخ فر ستاد . گر چه بکتاش در جنگ مردانه جنگید و دلیرانه درخشید ، اما زخمی شد ونزدیک بود که از پا در افتد که سوار کاری نقاب پوشی او را بر اسپ سوارکرد وفرار داد .
گشت هویدا به صف کار زار
همچو یکی شیر بوقت شکار
داشت به رخسار خود ار چه نقاب
کرد بر پا در صف جنگ انقلاب
از رهء همت به چنین گیر ودار
بازوی بکتاش بگرفت آن سوار
بر زینش زوفا جای داد
نعره زد ورو به بیابان نهاد
وحارث حریص اندوه وغم با چشمان بوم مانندش دانست که سوار کاری چنین ماهر جز رابعه کسی دیگر بوده نمی تواند.
به رسوایی صلایی عشق دادند
بنایش هم به ناکامی نهادند
حدیث عشق بنت کعب وبکتاش
هم آخر به پیش مرد وزن شد فاش

به دگفتاورد عطار :
روزی رودکی سمرقندی (آدم الشعراء) با رابعه روبرو شد ، وسروده های برای رابعه بخواند .رابعه هم فی البدیهه پاسخ داد. رودکی از لابلای سروده های پرسوز رابعه از ورای دل او پی برد .راز عشق او را فاش ساخت .
نشسته بود آن دخت دل افروز
به راه ورودکی می رفت یکروز
اگر بیتی چو آب زر بگفتی
بسی بهتر از آن دختر بگفتی
بسی اشعار گفت آنروز استاد
که آن دختر مهاباتش فرستاد
روزی امیر نصر سامانی شا ه شعر دوست وادب پرور خاندان سامانی در مشاعره ی تاریخی در بخارا که حارث برادر رابعه نیز انجا نشسته بود از رودکی خواست ، تا اشعار ناب وتازه بسراید .؛ رودکی نیز چند قطعه از اشعار رابعه را خواند ، که مورد پسند شاه قرار گرفت ، امیر نصر خواهان شناسایی شاعر آنها شد ، رودکی گفت : که این اشعار از دختر مرحوم کعب ، دلباخته غلام زیبا روی بنام بکتاش است ؛ عطار گوید:
مگر از رودکی شه شعر درخواست
زبان بگشاد آن استاد وبرخاست
چو بودش یاد شعر دختر کعب
همه برخواند ومجلس گرم شد صعب
شهش گفت : بگوتا این کی گفتست ؟
که مروارید را ماند که سفتست
زحارث رودکی آگاه کی بود
که او خود گرم شعر ومست می بود
زسر مستی زبان بگشاد آنگاه
که شعر دختر کعب است ای شاه
به صد دل عاشق است اوبرغلامی
در افتادست ، چون مرغی بدامی

حارث زبون گون از شنیدن اشعار خواهرش رابعه واز نیشی که از زبان رودکی به وی رسیده بود بر آشفت وکمر کین بر بست ونیام انتقام از پوش درآورد . ویکراست سوی بلخ راند . وبه قصر خواهرش رابعه تاخت ، اشعار وکتاب های خواهر را دید وبه راز نهفته پی برد ، کین انتقام در درون بی مایه اش زبانه زد . ودست به کار شرمساری زد ، که دل تاریخ را از این کار غمگین وغمین ساخت .
دل حارث پر آتش گشت از آن راز
هلاک خواهر خود کرد ، آغاز
در اول آن غلام خاص شاه را
به بند اندر فگند وکرد در چاه
در آخر گفت تا یک خانه حمام
بتابند در پی آن سیم اندام
به بکتاش خبر رسید ، که دلدار در گرمآبه در دم مرگ است نیرو وتوانای یافت از سیه چال فرار کرد به قصر حارث تاخت وسر بی فرهنگ وزلیل حارث را از بدن جدا کرد ، آنگاه به قصد نجات دلبر بر آمد ؛ اما دریغا که مرگ بالهای سیاهش را بر پیکر نیلگون رابعه گسترده وخیمه ی قیر فامش را بر بالای او ایستاده کرده بود
دید که آن پنجه مه ، بین خون
می تپد وگشته تنش لاله گون
بر در ودیوار ، وی از خون دل
نقش نموده همه مضمون دل
به گفتآورد عطار:
به آخر فرصتی میجست بکتاش
که بخت از ته چه آورد بالاش
نهان رفت وسر حارث شبانگاه
ببرید وروانه شد شبانگاه
به خاک دختر آمد ، جامه بر زد
یکی دشنه گرفت ، بر جگر زد
از این دنیایی فانی رخت برداشت
دل از زندان وبند سخت برداشت
نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست وکوته شد فسانه .

با درد ودریغ از رابعه بلخی نخستن سروده سرای زن در زبان دری بجز چند اشعار جسته وگریخته دیوان کاملی به یاد گار نمانده است ، وبرادر نابخردش همه ی انها را نابود کرد .

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در دوشنبه 1387/06/25 و ساعت 9:46 |

زندگينامه:

حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ (329 ـ 411 ه. ق) حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌خراسان بزرگ است‌ كه‌ بقولي‌ همانند او را تاكنون‌ مادر فلك‌ نزاييده‌ است‌. مقام‌ فردوسي‌ در زنده‌ نمودن‌ تاريخ‌ خراسان کبیر و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ خراسان زمین و همچنين‌ دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌ بسيار شامخ‌ است‌ . زندگي‌ اين‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ خراسان ‌ در هاله‌اي‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌; براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از این نسل‌  اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌‌ بود.

حكيم‌ در اوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اينكه‌ در باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نيز داشته‌ است‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ بود كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.

حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و در ايام‌ فراغت‌ و صفا اشعاري‌ سرايش‌ مي‌داد. وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار سرزمین خود ‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. از ميزان‌ دانش‌ و نحوه‌ سوادآموزي‌ حكيم‌ اطلاع‌ چنداني‌ در دست‌ نيست‌ ولي‌ به‌ حكم‌ آنكه‌ در شاهنامه‌ اطلاعات‌ فراواني‌ در باب‌ ادبيات‌ عربي‌، شعر و ادب‌ پارسي‌، تاريخ‌، فلسفه‌، كلام‌،حديث‌ و قرآن‌ ارائه‌ نموده‌ است‌ مشخص‌ مي‌گردد كه‌ حكيم‌ فردوسي‌ در اوان‌ زندگي‌ خويش‌ مطالعات‌ فراوان‌ كرده‌ است‌ و احوال‌ امم‌ و امثال‌ و حكم‌ را خوانده‌ و با معارف‌ اسلامي‌ بخصوص‌ با قرآن‌ آشنايي‌ كامل‌ داشته‌ است‌.

حكيم‌ظاهرا به‌ زبان‌ پهلوي‌ ساساني‌ و فنون‌ جنگ‌ و رزم‌ نيز آگاه‌ بوده‌ است‌. وي‌ در ابتداي‌ كار بر سرمايه‌ خود و حمايت‌ تني‌ چند از دوستانش‌ همچون‌ حسين‌ قتيب‌ حاكم‌ طوس‌ و بزرگان‌ آن‌ ولايت‌ علي‌ ديلم‌ وبودلف‌ تكيه‌ كرد و حاكم‌ طوس‌ براي‌ تشويق‌ او، شاعر را از پرداخت‌ ماليات‌ معاف‌ نمود. تلاش‌ بي‌وقفه‌ حكيم‌ در مرحله‌ اول‌ آن‌ بيست‌ سال‌ تمام‌ به‌ درازا كشيد و وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ ايراني‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. تاريخ‌ پايان‌ رسانيدن‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ حكيم‌ در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌.

او خود می گوبد:

بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراکنده شد مال و برگشت حال


شاعر كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ و همراز بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ خود رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ رابه‌ سوي‌ آن‌ جلب‌ نمود. میگویند سلطان‌ محمود در ابتداي‌ كارحكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد و در شرايطي‌ كه‌ در تلاش‌ بود تركان‌ آل‌ افراسياب‌، متحدان‌ پيشين‌ خود در برانداختن‌ سامانيان‌، را از قلمرو حكومت‌ خويش‌ بيرون‌ راند تلاش‌ كرد از كتاب‌ شاهنامه‌ براي‌ تهييج‌ احساسات‌ ملي‌  عليه‌ تركان‌ آل‌ افراسياب‌ (كه‌ مطابق‌ روايات‌ ‌ از نژاد تورانيان‌ به‌ شمار مي‌رفتند) بهره‌ جويد. سلطان‌ محمود پس‌ از مدتي‌ موفق‌ به‌ شكست‌ آنها شد و لذا روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ ‌ عليه‌ فردوسي‌‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند.


به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌ به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود.فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌‌ به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ سلطان‌ محمود آگاه‌ بود چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ رفت‌ .  استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ ‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.

بزرگ‌ترين‌ شاهكار پير فرهيخته‌ طوس‌ شاهنامه‌ او بودكه‌ با وجود گذشت‌ دهها قرن‌ همچون‌ سندي‌ از افتخاربرفراز گنبد رفيع‌ زبان‌ و ادب‌ فارسي‌ مي‌درخشد و همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد فردوسي‌ با نگارش‌ اين‌ كتاب‌ ارزنده‌ و عظيم‌ زبان‌ شيرين‌ فارسي‌ را نه‌ تنها از انحطاط نجات‌ داد بلكه‌ به‌ آن‌ اعتبار ورونق‌ وافري‌ بخشيد. اساس‌ شاهنامه‌ نويسي‌ يعني‌ توصيف‌ زندگي‌ شاهان‌ و پهلوانان‌ به‌ روزگاران‌ باستان‌‌ باز مي‌گردد. سنت‌ شاهنامه‌ نويسي‌ پس‌ از اسلام‌ و در دوره‌ حكومت‌ سامانيان‌ مجددا رونق‌ گرفت‌ و شاهنامه‌هايي‌ همچون‌ شاهنامه‌ مسعودي‌ مروزي‌، شاهنامه‌ ابوالمؤيد بلخي‌، شاهنامه‌ ابوعلي‌ بلخي‌ و شاهنامه‌ ابومنصوري‌ و شاهنامه‌ دقيقي‌ بوجود آمدند. فردوسي‌در سال‌ 365 ه.ق‌ با مطالعه‌ اين‌ شاهنامه‌ها دل‌ به‌ نظم‌ شاهنامه‌اي‌ عظيم‌ كه‌ تمامي‌ داستان‌هاي‌ قدیمی رادربرگيرد سپرد و تلاش‌ سترگ‌ خود را كه‌ مي‌رفت‌ ملتي‌ را به‌ شعر و قلم‌ زنده‌ نگاه‌ دارد آغاز نمود. در شاهنامه‌، حكيم‌ طوس‌ پس‌ از نعت‌ خداوند توصيف‌ دانش‌ و خرد و مدح‌ پيامبر اسلام‌(ص‌) و يارانش‌ از كيومرث‌ آغاز كرده‌ و پس‌ از نام‌ بردن‌ شرح‌ زندگي‌ پنجاه‌ پادشاه‌ داستاني‌ و تاريخي‌ و حالات‌ و رزم‌ و بزم‌ پهلوانان‌ و وزيران‌ آنان‌ كتاب‌ خود را با شكست‌ يزدگرد سوم‌ ساساني‌ و فتح‌ ايران توسط اعراب‌ به‌ پايان‌ مي‌رساند. داستان‌ پادشاهي‌ منوچهر و بيان‌ آغاز تمدن‌ بشر، ضحاك‌، كاوه‌ آهنگر، فريدون‌، سام‌، زال‌، رستم‌، نوذر، افراسياب‌، جنگ‌هاي‌  تورانيان‌،كيكاووس‌، هفت‌ خوان‌ رستم‌، سهراب‌، سياوش‌، كيخسرو، بيژن‌ و منيژه‌، ظهور زرتشت‌، اسكندر و اشكانيان‌ و ساسانيان‌ هر يك‌ از داستان‌هاي‌ بسيار زيبا، شيرين‌ و جذاب‌ شاهنامه‌ مي‌باشند كه‌ خواننده‌ را به‌ عمق‌ تاريخ‌ ملي‌ این مرز و بوم  برده‌ و غرور و افتخارات‌ بزرگ‌ مردمان این خطه ‌ را به‌ آنان‌ باز مي‌شناسانند. نتيجه‌هاي‌ اجتماعي‌ واخلاقي‌ كه‌ سخن‌سراي‌ حكيم‌ از داستان‌هاي‌ شگفت‌ شاهنامه‌ گرفته‌ است‌ و سخنان‌ عبرت‌انگيز و پندهاي‌ سحرآميزي‌ كه‌ مي‌دهد هر يك‌ نشان‌ و گواهي‌ است‌ از اينكه‌ جهان‌ و شكوه‌ جهان‌ گذراست‌ و انسان‌ بايد در اين‌ عمردو روزه‌ دلاور و بخشنده‌ و فداكار و راستگو و دستگير و نيكوكار باشد.. او حقيقت‌ اديان‌ را مانند خود خداوند يكي‌ دانسته‌ است‌ و خصومت‌هاي‌ ملل‌ را بر سر دين‌ ابلهانه‌ توصيف‌ كرده‌ واز تفرقه‌هاي‌ بي‌مايه‌ مردم‌ با تأثر ياد نموده‌ است‌. با اين‌ حال‌ و عليرغم‌ احترام‌ فردوسي‌ به‌ اديان‌ باستان‌،فردوسي‌ ايمان‌ عميق‌ خود به‌ اسلام‌ را بارها آشكار ساخته‌ است‌.

ویژگیهای هنری شاهنامه


فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، برخورد و مواجهه دو فرهنگ خراسان و اسلام را به بهترین روش ممکن عینیت بخشید، با تأمل در شاهنامه و فهم پیش زمینه فکری مردم این خطه  و نوع اندیشه و آداب و رسومشان متوجه می شویم که خراسانیان همچون زمینی مستعد و حاصل خیز آمادگی دریافت دانه و بذر آیین الهی جدید را داشته و خود به استقبال این دین توحیدی رفته اند.

چنان که در سالهای آغازین ظهور اسلام، در نشر و گسترش و دفاع از احکام و قوانینش به دل و جان کوشیدند.

اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد.

شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.

فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.

در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد. زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.

حکیم فردوسی خود توصیه می کند:

تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد

شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.  جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.

تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. همین اکنون نیز سرزمین فردوسی ( افغانستان و ایران کنونی )  که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.

زیبایی و شکوه این خطه، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.

برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.  پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.

شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است. اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.


تصویرسازی

تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.

تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.

چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:

چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر

***
پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک

***
چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب

و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:

چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید

موسیقی

موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.

علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.

اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد
ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید
بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گفتی شتاب

منبع داستانهای شاهنامه
نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای  ابوالموید بلخی بود.   این شاهنامه به کلی از میان رفته است و اثری از آن در دست نیست .


پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی  را شروع کرد.  او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.

دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.   دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.

فردوسی استاد  دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.  از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

بخش های اصلی شاهنامه

موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ از آغاز تمدن نژاد آریایی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری

این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن اریایی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.

در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان این سرزمین ها  بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند).

در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.

دوره پهلوانی

دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای  با تورانیان آغاز می شود.

پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.

سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.

مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی

این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.

در این زمان اسکندر مقدونی حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.

پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.

 

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در جمعه 1387/06/22 و ساعت 13:47 |

مرحوم غلام نبي عشـقـري شـاعر و عارف وارسـته در تابسـتان ( 1271هـ ش) در چهل تن پغمان بدنیا آمد به عمر 87 سـالگی بتاريخ نهم سـرطان 1358( هـ ش) در شـهر کابل ديده از جهان فرو بسـت و در شُـهدای صالحين مقبره شـان زیارتگاه دوسـتان و ارادتمندان شـان میباشـد.هر سـاله در تاريخ وفات آن بزرگوار جمعی از شـاعران، آگاهان و دوسـتداران آن مرحوم به احترامش به آرامگاه شـان، میروند. اين بيتـش انسـان را به تفکر مي اندازد:

جان را به شـوق چشـم تو مسـتانه داده ام

جوشـد شـراب از رگ سـنگ مزار من

گر چه در بيت ديگر به شـيوهء ديگر خود را خاک راه معشـوق ميسـازد:

شـهيد طرز خرام تو ام درين عالم

بهر کجا كه قدم مينهي مزار منسـت

وي در زنده گي چنان عاشـقانه زيسـت كه ناله درد عشـقـش قرنها از حنجره خوش آواز آن طنين انداز خواهد ماند. و زنده گي جاودانه را از نالـش درد جدايي يافته اسـت. هر كس دردش بیشـتر ناليدنش رسـاتر. خودش به دوسـتانش بيتي از مسـعود سـعد را در خور وضع خويش ديده و مي خوانده اسـت:

گردون مرا به رنج و الم کشـته بود اگر

پـيـوند جان من نشـدي نظم جانفزای

اسـتادان موسـيقي در زمان حياتـش، اشـعار وی را با زيبايي هاي شـرح نا شـدني با نوای موسـيقي توام سـاخته اند به گونه مثال مرحوم اسـتاد رحيم بخش ( وا سـوخت اول ) صوفی صاحب عشـقـري را زيبا خوانده اند:

دلبر و دلشـكار و بادارم

زمن آزرده اي خبر دارم

از تو باشـد اميد بسـيارم

رس بفـريادم اي دل آزارم

بعـيــادت بـيـا کـه بـیـمـارم

اشـک حسـرت ز ديده میبارم

.با اختصار

عشـقـري بي دیار و بي يار اسـت

عشـقـري بي طبیب و غمخوار اسـت

عشـقـري را حیات دشـوار اسـت

عشـقـري بي گل رخت خار اسـتم

بعـيــادت بـيـا کـه بـيـمــارم

اشک حسـرت ز ديده میبارم

کمتر كسي در وطن پيدا ميشـود كه بيتي از اشـعار عشـقـري را بخاطر نداشـته باشـد و يا آواز خواني از ابياتش را نه خوانده باشد.مردم به وي مرتبت شاعر مردمي را داده اند. از نمونه هاي اشعارش ابياتي بياد دارم:

بدين تمكين كه سـاقي باده در پيمانه ميريزد

رسـد تا دور ما دیوار اين میخانه ميريزد

.

گر بهشـتم میرسـد وصل نكويانم بس اسـت

ور بدوزخ لايقم تكليف هجرانم بس اسـت

..

دلبرم دل آزار اسـت پشـت گپ چه ميگردي

ظالم و سـتمگار اسـت پشـت گپ چه ميگردي

تيشـه كوهكن میزد سـنگ اين سـخن میگفت

كار عشـق دشـوار اسـت پشـت گپ چه ميگردي

.

فدای چشـم نمناكت شـوم يار

جگرخوني چرا خاكت شـوم يار

 

کدامین سـيه مو به سـاحل نشـسـته

كه مي آيد آواز دریا شـكسـته

..

همسـر سـرو قدت ني در نيسـتان نشـكند

سـاغر عمرت ز گردش هاي دوران نشـكند

نسـبت هر گل كه با رخسـار زيبايت رسـد

تا قیامت رنگ آن گل در گلســــتان نشـكند

 

عمری خیال بسـتم يار آشـناييت را

آخر به خاک بردم داغ جداييت را

وي در دل مردم جا دارد و از دوسـتانش یگانه خواهشی كه دار اين اسـت:

ايدوسـتان براي خدا ياد ما كنيد

شـرط وفا و مهر و محبت بجا كنيد

چيز دگر ز نزد شـما نیسـت خواهشـم

دسـتي بر آورید و برایم دعا كنيد

از صد طواف کعبه ثوابش فزونتر اسـت

گر حاجت شـكسـته دلي را روا كنيد

با مدعا بسـر نرسـد دوسـتی كـس

ياري و آشـنايي بي مدعا كنيد

اي کاروانیان ره،عشـق از كرم

پا مانده اسـت عشـقـري رو بر قفا كنيد

و اینک شعری از آن می آوریم تا در دلهای علاقمندان چنگی انداخته باشـد.

عمر خيال بستم يار آشنائيت را

آخر به خاک بردم داغ جدايت را

برخاک راه کردم دل پايمال نازت

ای بی وفا ندانی قدر فدائيت را

بردی دل از بر من پامال ناز کردی

ای دلربا بنازم اين دلربائيت را

کاکل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را

ديگر چه آرم آخر مـن رونمائيت را

خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشی

برچشم خود بمالم پای حنائيت را

داغ شب حنايت ناسور گشته در دل

زانرو که من نديدم ايام شاهيت را

شمشاد قامتان را بسيار سير کردم

در سرو هم نديدم جانا رسائيت را

ای شاه خوبرويان حاکم شدی مبارک

شکر خدا که ديدم فرمانروايت را

ای رشک ماه کنعان بـودی اسير زندان

شکر خدا که ديدم روز رهائيت را

بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را

ديديــــــــــم ای جفا جو خيلی کمائيت را

روانش شـاد و جایگاهـش بهشـت برين باد.

 

گفتگویی با  صوفی عشقری

تهیه شده توسط: دستگیر نایل

من که از دههء چهل بدینسو با صوفی عشقری وغزلهای نغز وآبدارش آشنایی دارم،میخواستم درعالم رویاء که بادریغ خودش در میان ما نیست، گفتگویی داشته باشم اما پاسخ خود را از کلیات اشعارش پیدا کردم که تقدیم دوست داران شعر وادب، می نمایم:

 _ عشقری صاحب! از زنده گی و روز گار تان چیزی بگویید.

    کدامین درد خود را با تو گویم        دل من، داغ ها  بسیار دارد

   نگار  حاکم   من،  باز   امروز        به قصد کشتنم، دربار، دارد

_پرسش: پس از خود چه چیز ها بیاد گار می گذارید؟

  « باغ و زمین و قصر وسرایی نداشتم        ا ین یکدو صفحه بیت وغزل، یادگار ماست»

   « منم غریب و زمن، سیم وزر نمی ماند     ندارم هیچ، زمن برگ وبر، نمی ماند»

     نه مال ارثیه دارم، نه وارثی به جهان      زبعد مردن من، اخذ وجر، نمی ماند»

پرسش:چرا با اینهمه عمر پربار، وطولانی صاحب خانه و ثروت وساز وسا مانه نشدید؟

   « غریبم من، سرو سامانه ام نیست           سرای وباغ ومهمانخانه ام نیست

     منم خانه  بدوش و بی  علایق                 شکر گویم به پا، زو لانه ام نیست

     مسافر  وار  باشم،  بین  کابل                 وطن باشد اگرچه خانه ام نیست»                       (2 )

_  « غیر بیچاره عشقری به جهان                هرکسی، جا و مسکنی دارد»

_پرسش: بسیاری از بزرگان علم وادب،از مرگ،و نیستی، می ترسیدند. مثلا خیام میگفت:

« خیام، اگر زباده مستی ،خوش باش          با ماه رخی اگر نشستی، خوش باش

  چون عاقبت کار جهان، نیستی است         انگار که نیستی، چو هستی خوش باش»

شما چه، آیا از مرگ و نیستی، ترس دارید؟

_ « آزمود مرگ من، در زنده گیست       چون رهم زین زنده گی، پاینده گیست»

_   « تو مکن تهدیدم از کشتن که من        تشنهء زارم بخون خویشتن»

 پرسش: از گلرخان و لا له رویان، چه خاطره های تلخ وشیرین دارید؟

  « یک لاله رو نماند، در این گلشن جهان        کز خون ناحقم کف خود را حنا نکرد

   از وعده های آن بت پیمان شکن مپرس        کز صد هزار گفته یکی را، بجا نکرد»

پرسش: با شاهدان و جوانان نوخط، چه میانه ای دارید؟

 _  « هرچند یار عشقری میرزا پسر بود           سنجش اگر کند، به حسابم نمی برد»

_   « ا ین مسلمان پسر ، اگر نخرد                 بفروشید در فرنگ، مرا

پرسش: عشقری صاحب! آیا گاهی عاشق هم شده اید؟ زیرا شاعری گفته است:

« ای وای برآن دل که در آن، سوزی نیست          سودا  زدهء  مهر دل  افروزی  نیست

 روزی که تو بی عشق،  بسر خواهی برد            ضایع تر از ا ن روز، ترا روزی نیست»

_ « زبیداد نکو رویان، مریض بستر عشقم        خراب وخسته و رنجورو زارو لاغر عشقم

    دل من عشقری چون دانهء اسپند میسوزد       میان مجمر بزم بتان، خاکستر عشقم »

_« در عشقبازی، نام کشیدم، علم شدم              آیینه ء سکندری و  جام  و جم  شدم

    چندین هزار بیت نوشتم بوصف یار              تا میرزای خوش خط رنگین قلم شدم

پرسش: حالا که شاعر شیرین سخن و سخنور زمانهء ما هستید، از این وضع راضی هستید؟

_« در جهان شاعر شدم، ایکاش آدم میشدم 

   زین فضولی های طبع خویش،بیغم میشدم»

_« در حیرتم که شاعر دوران، چرا شدم        سرگشته وذلیل و پریشان، چرا شدم

   هرکس به روزگار، به برگ ونوا رسید       شوریده حال و بی سرو سامان، چرا شدم»

چرا؟ حضرت سعدی به شاعر بودن خود افتخار داشت و می گفت:

 « همه قبیلهء من، عالمان دین بودند          مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت»

درست وبجا گفته است. اما حالا:

_ « شاعر هرکجا بینی، در مذلت وخواریست       سردچار ادبار است، پشت گپ چه میگردی

    ترک شاعری بهتر، عشقری درین دوران       مرد وزن بگفتار است،پشت گپ چه میگردی»

پرسش: مقام شاعری خود را در میان همعصران خود چگونه می بینید؟

_ « در قطار شاعران عصر خویش           هرزه سنج وبی لگام افتاده ام »

اما من بسیاری غزلهای شمارا بلند، شاد، زیبا ودر عین حال ساده وبی تکلف ودلنشین می بینم.

_ بلی ، شما درست می فرنایید:                                                                                       ( 3 )
_ « بر آمد این غزل عشقری چنان سنگین        که در مسابقه اش، ناف شاعرا ن رفته »

پرسش: عشقری صاحب، ازدواج کرده اید و فرزندانی هم دارید؟

_« به عمر خود نکردم، ازدواجی          مپرس از سرمه و رنگ حنایم

    منم مستغنی از سامان هستی            به چشم اهل دنیا، چون گدایم!

پرسش: خد مت زیر بیرق وسر بازی چطور؟ بسیار کسان وجوانان با بهانهء متخصص بودن ومتعلق بودن به مقامات بلند دولتی، از خدمت زیر بیرق ، سر باز زدند شما چه ؟

_ « به پشک عسکری، نامم برآمد        بدم بیکس، مجلایم تو کردی »

 _ « برآمد عشقری در عسکری چون قرعهء پشکم

      چو بودم بی دیار و یار، نا منظور ،گردیدم»

پرسش: دوستی ها، رفاقت ها عهد شکنی ها و ناساز گاریهای زمانه ء ما را چگونه می بینید؟

_ « شرم وحیا، به دیدهء خورد کلان نماند         نور ونمک، به چهرهء پیرو جوان، نماند

    رفت وروی که داشت عزیزان، سقوط کرد      قشخانه  ها  خراب  شد و میهمان، نماند

  _« به حیوان، طور حیوانی نمانده             به ا نسان، وضع ا نسانی نمانده

       مخواه پاس وفا از کس در این دور        که  دوران  قدر  دانی  ، نمانده »

عشقری صاحب، یاد همان دورانی که با دوستان و یاران همدل به دورت جمع بودیم تو غزلهایت را زمزمه میکردی وما، با گوش دل، می شنیدیم!

ها والله! :« همان دوران، فراموشم نگردد         که: ما، از تو بدیم، ازما، تو بودی!»

پرسش: عشقری صاحب، در دل، چه آرزویی دارید؟

_ « سالها شد عشقری این آرزو دارد دلم

    درسفر یا در وطن، یک مه جبین باشد مرا »

پرسش: از رهبران وزعمای کشور تان چه توقع دارید؟

_ « رییس کشور ما گر کند توجه ای           کسی به ملک، دگر بی هنر نمی ماند »

پرسش: به فرزندان وجوانان چه گفتنی هایی دارید:

_ « ارجمندم پیر گردی، مردم ازاری مکن         صاحب تدبیر گردی، مشق بیکاری مکن

     ای پسر بهر خدا، حیثیتت گردد خراب          آشنایی همرهء مامای آچاری مکن ! »

پرسش: عشقری صاحب، از من چه خواهشی دارید که خدمتی برای تان انجام دهم؟

_« روزی بیا به فاتحه سوی مزار من          تا دور قامت تو بگردد، غبار من »

چرا اینقدر احساس نا امیدی میکنید، هنوز که آرزوهای زیادی در دل دارید؟

_« عمرم گذشت ویار، نگردید، یار من         شد خاک ودود، روز من و؛ روزگار من

پرسش: برخی شاعرانی بودند وهستند که به چند زبان شعر میگویند. مثلا فارسی، اردو وپشتو. شما هم گاهی شعر پشتو سروده اید؟

_« فارسی همراه من حرف وسخن زن، تاجکم

    من نمیدانم به پشتو های خوشحال خان ختک »

پرسش: از آهنگ ها وساز های محلی کدام را بیشتر دوست دارید؟                                     ( 4 )

_ « بسکه امشب گشته بودم مست ساز لوگری

    از  پلچرخی  زدم  تا  کوتل  پیوار،  چرخ »

پرسش: حالا که پیر و زمینگیر شده اید، چه حال وهوایی دارید؟

_ « من نخل کهنسالهء بی برگ وبر استم        در بین گلستان جهان، بی ثمر استم

     مانند  چناری  که   تن  سوخته  دارد         هردم  بخدا ، چشم به راه تبر استم

    رندان جهان، دست مرا بوسه نمایند           در بی هنری ها، چقدر  با هنر استم »

پرسش: بهار نزدیک است، جایی برای گلگشت وتما شا نمی روید؟

_« جنده بالا می شود سال نو است     عزم  شاه  اولیا  دارد  دلم »

_ « رسیده   باز،  ایام   بهاری      دوسه روزی کنم، موتر سواری

     خدا خواهد اگر باشد نصیبم       مزار است عزم من، دارم تیاری »

_ « نه من چین ونه جاپان می روم یار       مزار شاه  مردان ،  می روم  یار

     به سیر لاله های نو بهاران                 بدشت خواجه الوان، می روم یار

    به امیدی که گردد مشکلم، حل               حضور شاه  مردان، می روم یار

    به هجده نهر ترکستان بگردم                 زآقچه تا شبر غان ، می روم یار

پرسش: به خارج از کشور هم، قصد سفر دارید؟

_ « از روز اول، قسمت من بود، غریبی       زانرو بسرم، فکر وهوای سفرم نیست »

به هرحال:

_ « توکلت علی الله، می روم یار                زیثرب، سوی بطحی می روم یار

   گذر افتد اگر در شهر مصرم                    به نی بست زلیخا ، می روم یار

   تماشا می کنم ، وادی به وادی                 به دامن های صحرا، می روم یار»

پرسش: ببخشید عشقری صاحب با اینهمه شعر ها وسروده های نغز ودلنشین، آیا کار های اداری هم کرده اید؟

_ « به ذلت مانده ام از بیسوادی           نگشتم لا یق چوکی و دفتر »

 بعنوان پرسش آخر، در بارهء قضا وقدر اندیشهء شما چیست؟

_ « از قضا و از قدر، تقصیر نیست         رزق خود، از معصیت کم کرده ایم

    تا چه ریزد در طبق ا ز دیگ ما           نیمجوش خویش را، دم کرده ایم

    عالمی در عیش وعشرت شاد وما،       گوشه ای بنشسته، ماتم کرده ایم

عشقری صاحب، از تو ضیحات شما تشکر. آیا میتوانم بار دیگر حضور شما مشرف شده از کلام آتشین وشعر های دلنشین تان مستفید شوم؟

_ چرا نه قدم ها بالای دیده:

 _ « بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا

     بیگانه نیستی که بگویم: بیا بیا !»

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در شنبه 1387/06/16 و ساعت 13:27 |

 

محمد اقبال لاهوري، در سال 1877 در شهر سيالکوت پنجاب پاکستان، در خانواده اي از طبقه متوسط برهمنان معروف کشمير، چشم به جهان گشود. نياکان او دوصد سال قبل از تولد وي به دين اسلام گرويده بودند و از آن روز به بعد اين خاندان به تدين و تصوف معروف گرديده بودند. پدر اقبال مردي متدين بود و علاقه شديدي به امور روحاني و تصوف داشت. محمد اقبال مراحل تحصيلات ابتدائي و مقدماتي و متوسطه را در زادگاه خود با موفقيت پشت سر گذاشت. اقبال براي کسب تحصيلات عالي تر رهسپار لاهور، مرکز استان پنجاب شد و در دانشکده دولتي آن شهر در رشته هاي فلسفه و ادبيات عرب و انگليسي تحصيل کرد و به اخذ مدرک ليسانس نائل آمد و سپس به اخذ درجه فوق ليسانس در فلسفه نايل گرديد و جوائزي دريافت کرد و بعد از آن به عنوان استاد تاريخ فلسفه و سياست در دانشکده شرقي لاهور منصوب شد و سپس کرسي استادي زبان انگليسي و فلسفه در دانشکده دولتي را احراز نمود.

وي در سال 1905 ميلادي عازم لندن شد و در دانشگاه کمبريج به تحصيل خود ادامه داد و از آنجا شهادتنامه عالي در فلسفه و علم اقتصاد دريافت کرد. او از لندن به آلمان رفت و از دانشگاه مونيخ دکتراي فلسفه گرفت و سپس به لندن برگشت و در امتحان نهايي رشته حقوق شرکت کرد و در دو رشته اقتصاد و سياست تخصص حاصل نمود و در سال 1908 به وطن خود بازگشت. آنچه موجب شگفتي است اين است که اين نابغه، همه اين امتيازها را کسب نمود، درحالي که عمرش از 23 سال تجاوز نمي کرد و پس از بازگشت به شغل وکالت دادگستري مشغول شد، وي علاقه چنداني به اين شغل نداشت و اکثر اوقاتش را به نويسندگي و سرودن شعر صرف مي کرد.

دکتر اقبال در يکي از جلسات قصيده شکوه را سرود که در اين قصيده از زبان مسلمانان به دربار قاضي الحاجات از وضع و حال مسلمانان شکوه مي کند و سپس شعر ديگري تحت عنوان جواب شکوه سرود و از زبان حضرت الهي به مسلمين پاسخ داده و آن ها را بخاطر سستي و بي تفاوتي نسبت به امور دين مورد ملامت قرار داد. طنين اين شعر که از اسلوب جديدي برخوردار بود، در سطح منطقه پيچيد. پير و جوان مرد و زن آنرا حفظ نمود. اشعار ديگري تحت عنوان سرود ملي و سرود مسلمان سرود، اين دو شعر مانند ضرب المثل معروف گرديدند تا جايي که شعر اول او همواره در گردهمايي هاي عمومي مردم هند و شعر دوم در اجتماعات مسلمين قرائت مي شدند.

ديوان اشعار او به فارسي عبارت است از اسرارخودي، رموز بيخودي، پيام مشرق، پس چه بايد کرد اي اقوام شرق، مسافر، ارمغان حجاز، علاوه براين کتاب ها سخنراني هايي در دانشگاه کمبريج ايراد کرد که مورد توجه مشتشرقان و علماي فلسفه قرار گرفت. اکثر کتاب هايش به زبان هاي انگليسي، فرانسوي، آلماني، ايتاليايي و روسي ترجمه شده است. در سال 1930 کنفرانس سالانه مسلم ليگ در الله آباد تشکيل و دکتر اقبال به عنوان رئيس کنفرانس انتخاب شد وي در اين کنفرانس براي اولين بار فکر تشکيل کشور مستقل پاکستان را پيشنهاد داد. زماني که در لندن اقامت داشت از سوي کشورهاي اروپايي براي سفر به آن کشورها دعوت شد. چنانکه به اسپانيا و ايتاليا سفر کرد و در مادريد خطابه هايي در فن اسلامي ايراد نمود و براي اولين بار در تاريخ بعد از بيرون رانده شدن مسلمين از اسپانيا، در مسجد قرطبه نماز خواند و بر برکت آن اشک ريخت. وي احساس مي کرد اين مسجد به علت خالي بودن از نمازگذار و فضاي قرطبه بخاطر نشنيدن صداي روح بخش اذان با او شکايت و درد دل مي کند آنجا بود که قصيده رقت آميز و شاهکار ادبي جاويدان خود را تحت عنوان مسجد قرطبه سرود. اقبال با بيماريي هاي دست به گريبان بود که اين اواخر صاحب فراش و زمين گير شده بود ولي همواره زبانش با سرودن شعر جريان داشت و کتاب ها و مقالات را املا مي کرد و با دوستان و عيادت کنندگان در مورد قضاياي اسلامي و علمي بحث و گفتگو مي کرد.

چند روز قبل از وفاتش و حتي ده دقيقه قبل از وفاتش هم اشعاري سروده که از آنجمله

نشان مرد مومن با تو گويم

چو مرگ آيد تبسم بر لب اوست

سرانجام اين خورشيد که قلب ها را از حرارت و نور مملو ساخته بود قبل از طلوع آفتاب 21 اپریل سال 1938 برابر با اول ثور 1317 غروب کرد و دوستان و شاگردان و هواخواهان خود را داغدار نمود.

ويژگي ها و خصوصيات اخلاقي اقبال

1- اعتقاد راسخ به رسالت پيامبر و شيدايي و شيفتگي وي به رسول الله بطوري که راز موفقيت خود و پايدراي در برابر مظاهر تمدن غرب را در ارتباط روحي با رسول خدا مي داند و مي گويد يا رسول الله من هرچه دارم از محبت تو دارم.

مرا اين سوز از فيض دم تست

بتاکم موج مي از زم زم تست

شاعر در کتاب اسرار خودي ارزش ها و اصول بنيادي زندگي امت اسلام را برمي شمارد و از آن ميان ارتباط دائم امت را با نبي گرامي ذکر کرده و طبع شعري وي عنان اختيار را از وي سلب کرده به مدح و ثناي پيامبري پردازد.

در دل مسلم مقام مصطفي است

آبروي ما زنام مصطفي است

سراسر زندگي دکتر اقبال از عشق پيامبر بزرگ اسلام و شوق شهر او سرشار بود اما در آخر روزهاي زندگيش اين جام لبريز شد. هرگاه نام مدينه را مي شنيد اشک شوق بي اختيار از چشمانش جاري مي گشت او با جسم نحيف خود که مدت ها به امراض و بيماري ها مبتلا بود نتوانست به زيارت رسول(ص) مشرف شود اما با دل مشتاق و بي تاب خويش و نيز با اشعار شيرين و نيروي تخيل قوي بارها به فضاي شورانگيز حجاز پرواز کرد. او به پيشگاه رسول اکرم از خود و عصر خويش سخن به ميان آورد و هرآنچه دل، عشق، اخلاص وفايش مي خواست اظهار نمود.

او در عالم خيال به مکه و مدينه سفر مي کند اين سفر روحاني اقبال زماني صورت گرفت که عمرش از شصت سال متجاوز، قوايش ضعيف گشته بود در سني که مردم استراحت و يکسويي را ترجيح دهند او با اين پيري و بيماري به فرمان عشق گوش فرا داده منادي شوق را لبيک گفته است.

باين پيري ره يثرب گرفتم

نواخوان از سرور عاشقانه

چوآن مرغي که در صحرا سرشام

گشايد پر به فکر آشيانه

سحر با ناقه گفتم تيزتر رو

که راکب خسته و بيمار و پير است

قدم مستانه زد چندانکه گويي

به پايش ريگ اين صحرا حرير است

بيا اي نفس باهم بناليم

من و تو کشته نشان جماليم

دو حرفي بر مراد دل بگوييم

بپاي خواجه چشمان را بماليم

چه خوش بختي و خرم روزگاري

در سلطان به درويشي گشادند

اقبال در اين عالم سرود خوشبختي نيز از امت اسلام و ملت هند فراموش نمي کند و با لهجه اي صادقانه کلامي توانا در دل آن ها را بيان مي کند.

مسلمان آن فقير کج کلاهي

رميد از سينه او سوز آهي

دلش ناله چرا ناله نداند

نگاهي يا رسول الله نگاهي

فقيرم از تو خواهم هرچه خواهم

دل کوهي فراش از برگ گاهم

مرا درس حکيمان دردسر داد

که من پرورده فيض نگاهم

شاعر در اينجا از دردهاي جسمي و روحي مي نالد و مي گويد يا رسول الله يک نيم نگاهي از جانب تو داروي شفابخش بيماري هاي من خواهد بود از داروهاي تلخ و بدبو به ستوه آمده ام زيرا اين داروها با طبع لطيف من سازگار نيستند. علاج بيماري من کار پزشکان نيست، لذا مانند کودکان از تلخي دارو گريه مي کنم و نفس خود را به وسيله شکر و شيريني مي فريبم من مانند بوصيري طالب فرج و گشايش و طالب شفاعت هستم تا روزگار قبلي خود را بازيابم چون مهر تو بر گناهکاران امت بيش از مهر و گذشت مادر مهربان از خطاي فرزندان است.

آه از آن دردي که در جان و من است

گوشه چشم تو داروي من است

درنسازد يا دواها جان زار

تلخ و بويش بر مشامم ناگوار

کار اين بيمار نتوان برد پيش

من چو طفلان نالم از داروي خويش

تلخي او را فريبم از شکر

خنده ها در لب بدوزد چاره گر

چون بوصيري از کو مي خواهم گشود

تا به من بازآيد آن روزي که بود

مهر تو بر عاصيان افزون تر است

در خطابخشي چو مهر مادر است

خصوصيت و امتياز بارز ديگر استاد علاقه و اشتياق وي به معنويت، انس گرفتن با قرآن کريم است که در ساختار فکري او بيش از هر کتاب و استادي ديگر تاثير گذاشت و تا آخرين لحظات عمرش در درياي قرآن غوطه مي خورد و هربار با معنايي جديد و قدرت ايماني تازه اي خارج مي شد. او همواره مسلمين و غيرمسلمين را به تفکر در اين کتاب عجيب دعوت مي نمود و از آن ها مي خواست که در تمام ابعاد زندگي آن را راهنما و مشکل گشاي خويش قرار دهند.

 او مسلمين را بخاطر روي گرداني از اين کتاب مورد سرزنش قرار داده و مي سرايد:

به آياتش ترا کاري جز اين نيست

که از ياسين او آسان بميري

علاوه بر قرآن از کتاب مثنوي معنوي مولانا جلال الدين رومي استفاده کافي و وافي برده است و او را به عنوان مربي و مرشد و استاد ياد مي کند و ارادت و احترام خاصي براي او قائل است. وي در سفري به افغانستان به آرامگاه شاعر معروف حکيم سنايي غزنوي که پس از مولانا جلال الدين رومي او را استاد خود در شعر و حکمت مي داند زيارت کرد و اشک از چشمانش جاري شد و شعري شيوا سرود. علامه در تصوف و عرفان معرفت و حکمت به عارفان و اولياي خدا امثال پير رومي و حکيم غزنوي اقتدا کرد و او همواره از خدا مي خواست همچون کلمات و شور و شوق پيرو مرشد و مرادش مولانا جلال الدين رومي به او هم عطا نمايد.

عطاکن شور رومي سوز خسرو

عطا کن صدق و اخلاص سنايي

چنان با بندگي در ساختم من

نه گيرم، گر مرا بخشي خدايي

اقبال در مسير رشد شخصيت خود تنها به تحقيق علمي و مطالعه کتاب اکتفا نکرد بلکه با سرچشمه همه علوم و فيوض رابطه داشت و در قسمت آخر شب از خواب برمي خاست و با خدايش مناجات مي کرد. از ديدگاه او اين لحظه هاي نيايش سحري بسيار گرامي بود و معتقد بود که اين ها سرمايه او سرمايه هر دانشمند و متفکر است که هيچ عالم و زاهد از آن مستغني نيست درضمن بيتي به زبان اردو مي گويد گرچه در معرفت مانند شيخ فريد الدين عطارو در حکمت مثل جلال الدين رومي و در علم و ذکاوت مثل امام محمد غزالي باشي اما بدان که بدون آه سحرگاهي هيچ چيز بدست نمي آيد به همين خاطر هميشه به اين عمل مواظبت مي کرد و اهميت مي داد بطوريکه در هواي سرد زمستان لندن که مانند تيغ برنده جسم انسان را مي  بريد هيچگاه اين رسم سحرخيزي را ترک نکرده است. در بيتي از خدا مي خواهد که خدايا هرچه را از من مي گيري بگير اما لذت ناله سحري را از من نگير.

مهمترين و بزرگترين محاسن اخلاقي او عزت نفس کرامت و قناعت وي مي باشد. او هيچگاه با تملق و چاپلوسي با اشعارش صاحبان زر و زور را مدح و ستايش نکرد. اقبال از آنجايي که به ارزش و کرامت خود آگاه بود خود را حامل پيام و ماموريت بزرگي مي دانست نه مداح و شاعري که به هر مناسبت شعر بسرايد و مداحي کند و شخصيت خود را زير سئوال ببرد چناکه در شعري به پيشگاه پيامبر(ص) از اينکه مردم او را شاعر غزل خوان مي دانند شکايت مي کند.

او تمام استعدادها و مواهب فکري خود را در اين راه صرف نمود که در جامعه مسلمين اعتماد به نفس، ايمان به رسالت خويش بلندپروازي و آزادي بيافريند. آنچه اقبال را از ديگران ممتاز مي کند اين است که قدرت شعري و ادبي خود را وقف رساندن رسالت و پيام اسلام گردانيد و از شعر به عنوان وسيله استفاده کرد. استاد شعرش را حامل پيام اسلام گردانيد و به اطراف عالم فرستاد. اين شعر دشت ها و کوه ها و شهرها و کشورها را زيرپا گذاشت و همچون سربازي از سپاهيان اسلام قلب ها و افکار را فتح نمود. امتي را بيدار کرد و در قلب او ايمان و حماسه و زندگي با شرافت و روح اسلام خواهي را مشتعل ساخت. ثمره شعر او به صورت کشور اسلامي به نام پاکستان مجسم گرديد اگر در جهان شعر موجب برپائي دولتي جديد گرديده همانا آن شعر اقبال است هيچ شاعري نمي شناسيم که شعر خود را براي هدفي والاتر مورد استفاده قرار دهد.

غيرت ديني و رگ مسلماني وي هرگز اجازه نمي داد درجايي که اسلام يا تعاليم و دستوراتش زير سئوال برود حضور يابد. يکبار از طرف حکومت بريتانيا به وي پيشنها شد که به سمت نايب شاه در آفريقاي جنوبي منصوب شود و رسم براين بود که زن نايب السلطنه در مراسم استقبال از مهمانان و ديدار با خارجي ها به همراه شوهرش بي حجاب شرکت کند. دکتر اقبال اين پيشنهاد را بشدت رد کرد و گفت اين نوعي اهانت به اسلام و فروختن کرامت و شرافت است. وقتي حکومت فرانسه از او خواست که از مستعمراتش در شمال آفريقا ديدن کند و همچنين از وي دعوت شد که از مسجد پاريس دين کند محمد اقبال ضمن رد اين دعوت گفت اين بهاي ناچيزي است در برابر ويراني و به آتش کشيدن دمشق.

وي در قصيده اي سران و رهبران مسلمانان را مورد انتقاد قرار مي دهد که دعوي اسلام دارند ولي هيچگونه ارتباط روحي با آن حضرت ندارند مي گويد من بيزارم از رهبراني که بارها به اروپا سفر مي کنند ولي اسلام ارتباطي با شما نداشته و شما را نمي شناسد.

او  سخني بر زبان مي آورد که نشانه ايمان عميق و غيرت اسلامي اوست مي گويد از اين شيوخ و اميران بعيد نيست که جبه ابوذر، پالتوي اويس قرني و چادر زهرا و گرامي ترين مقدسات را بفروشند و به عيش و نوش خود مصرف کنند.

دیوان فارسی اقبال 

علامه اقبال لاهوری ظاهرا در هر نوع شعری طبع آزمائی کرده‌اند ولی بیشتر از همه نظر ایشان متوجه غزل ، دوبیتی و مثنوی است و در بین اینها ذوق و استعدادش بیشتر با غزل گره خوردگی پیدا کرده که جاویدنامه نمونه عینی آن است. , و بر این اساس در دو زبان فارسی و اردو صاحب دیوان هستند که در این مقاله به بررسی دیوان فارسی ایشان می‌پردازیم.

سبک شعری دیوان

ایشان هر چند در سبکهای مختلفی از جمله به سبک خراسانی ، سبک هندی و سبک عراقی کارهایی انجام داده اما با توجه به شعرهایش ، به سبک خراسانی کمترین توجه را داشته، چنانکه قصیده‌هایش فاقد تشبیه، تغزل رایج شعری است. در سبک هندی نیز آثاری به جای گزارده و از آنجا که ایشان شاعر عارف مسلکی بوده تمثیلها و رمزهای شعریش یادآور شیوه بیان سنائی و عطار و مولوی نیز می‌باشد، اما با توجه به خصوصیات سبک عراقی ، سبک اقبال به آن بسیار نزدیکتر است.

محورهای فکری علامه در دیوان

محور اساسی فکر علامه از نظر سبک شعری بر پایه تعلیمات شاعرانی چون فردوسی، خواجه عبدالله انصاری ، ناصر خسرو ، سنائی، نظامی، عراقی، عطار، مولوی، سعدی، حافظ، فیضی، بیدل، صائب تبریزی و... استوار می‌باشد. با توجه به خصوصیات سبک عراقی ، سبک اقبال به آن بسیار نزدیکتر است. زیرا وی از جنبه صوری بیشتر به حافظ و از جنبه معنوی و محتوی به مولوی عنایت ویژه‌ای داشته است علاوه بر آن در سروده‌های اقبال، بازتاب فکر و سخنوری مولوی کاملا آشکار است هم از نظر برداشتهای عرفانی و فلسفی و هم از جهت اشارات قرآنی و روایتی. تا جائیکه بنابر اقرار استاد فروزانفر ایشان تجلی روح مولوی می‌باشد. به عنوان نمونه اسرار خودی اقبال به توصیه پیر روم (مولوی)، برای بیداری مسلمانان درس خودی و خودشناسی می‌دهد. ایشان همچنین از تضمینات آثار فکر سعدی بی‌بهره نبوده تا جائیکه مشترکاتی از نظر قافیه ، ردیف و وزن در میان اشعار فارسی و اردوی اقبال می‌بینیم. همچنین علاوه بر استفاده از تضمینات آثار فکر سعدی ، یکی از علاقمندان و واصفان حافظ بوده، از لغات و اشعار حافظ در آثار خود استفاده می‌کرده تا جائیکه جوابیه دیوان شرقی گوته را به سبک و زبان حافظ پاسخ گفته است.

با نظر بر اینکه چون اقبال شاعریست آگاه به مسائل اجتماعی روز و متفکر و بلند اندیشه، آگاه به دین و فلسفه و سیاست ، در عین حالی که زبان ادبیش آمیخته با انواع صنعتها، بدایع و ظرافتهای هنر کلامی است در هر یک از انواع شعری که وارد می‌شود نکته‌ای ظریف نیز بیان می‌دارد، که این ویژگیها رنگ خاصی به شعر اقبال می‌دهد که ما در کمتر شاعری سراغ داریم.

چارچوب فکری اقبال

با در نظر گرفتن اینکه اقبال از نزدیک با چندین فرهنگ و تمدن در تماس بوده، در خانواده‌ای مسلمان و متدین بدنیا آمده، دوران جوانیش را در دانشگاههای اروپا گذرانده، تا جائیکه به قول معروف به زبان اردو سخن می‌گفته به لاتین می‌نوشته و به فارسی شعر می‌سروده، هم در فلسفه کرسی استادی داشته و هم در علم اقتصاد و هم در سیاست حرفی برای گفتن داشته، همه اینها از او متفکری جامع نگر بوجود آورده بود. ایشان با آنکه خود را مرید مولوی عارف می‌داند در عین حال در میان مسلمان و فعالان سیاسی عصرش جایگاه ویژه‌ای برای خود باز می‌کند ، در شمار معدود کسانی است که طرحی نو در اندیشه دینی بوجود آورده. با این بیانات می‌توان گفت عناصر فکریش را بطور فهرست وار چنین بیان کرد:

•             جنبه عرفانی در شعر و آثار اقبال نمود ویژه‌ای دارد، ارزشهای مثبت تصوف را تائید و جنبه‌های منفی آنرا رد می‌کند، به مردم توصیه می‌کند در سایه توجه به تعلیمات قرآنی راه زندگی را پیدا کنند می‌فرماید:

 

گر تو می خواهی مسلمان زیستن

نیست ممکن جز به قرآن زیستن

 

•             اقبال با درک اینکه دولتهای دست نشانده و استمعارگر عامل بدبختی مردم است، مردم را متوجه خطر کرده، با استادی و هوش سرشار خود، اندیشه‌های عرفانی و حکیمانه خود را آنچنان به زبان ساده به مردم تفهیم می‌کند که انگار خون تازه در رگهای ملت می‌دمد. و برای آنها بیدار باش می‌دهد تا استعمار را در سایه وحدت اسلامی از پای در آورند.

•             اقبال هنر را برای زندگی و زندگی کردن می داند و هنرهایی که فاقد چنین شاخصه‌ای باشد باعث نابودی.

•             محرک اصلی زندگی را آرزو قلمداد می کند، محکم و استوار شدن خودی را از عشق می‌داند عشقی که از تقلید مرد کامل که عالیترین نمونه آن پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله است.

•             توجه و تمایل وی به قرآن، تعلیمات اسلامی، پیامبر اکرم و خاندان وی نیز قابل توجه می‌باشد، در کمتر اثری از علامه نمی‌توان سراغی از تاثیر قرآن، تعلیمات اسلامی سراغی گرفت. معتقد است که مسلمانان امروز در سایه تعلیمات اسلامی می‌توانند، در حل مشکلات سیاسی و اجتماعی عصر جدیدی پیروز گردند که یکی از این حلال مشکلات را همان بحث اجتهاد معرفی می‌کند که قادر است در رویدادهای دنیای جدید و تنگناهای عصر صنعت، نجات بخش مسلمین باشد.

•             اردت ویژه ای به حضرت محمد داشته تا جائیکه وقتی یکی از اطرافیانش نام آن حضرت را می‌برده رنگ وی تابناک و گلگون می‌گشته، محبوب واقعی هر مرد و زن مسلمان را آن حضرت معرفی می‌نماید.

•             بروز اختلاف مذهبی برایش خیلی رنج آور بوده هر چند که حنفی مذهب بوده، اعلام می‌داشته که این کارها وحدت اسلامی را از بین می‌برد، شیفتگی وافری به خانواده اهلبیت داشته، با صداقت ویژه و سوز و گداز خاصی در مدح اهلیت زبان را به شعر واداشته تا جائیکه، ولایت آنها را عامل زنده بودن خود می دانسته و این چنین اقرار می‌کرده که:

 

از ولای دودمانش زنده ام

در جهان مثل گوهر تابنده‌ام

 

•             حضرت فاطمه را سرور زنان جهان می‌داند، ایشان را به عنوان الگوی کاملی برای زنان مسلمان معرفی می‌کند.

•             قیام حسینی را قیام و نهضت آزدی خواهی معرفی می‌کند،شهادت عظیم امام حسین را برای افراد مظلوم به عنوان سرمشق بیان نموده، اعلام می‌دارد که برای ایفای حق خود قیام کنند با این بیان که:

هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

تیغ بهر عزت دین است و بس

مقصد او حفظ آئین است و بس

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

بخشهای دیوان

پس از آشنایی اجمالی با سبک شعری اقبال و چهارچوب فکریش در اینجا گذری کوتاه در دیوان فارسی اقبال که شامل اسرار خودی، رموز بی‌خودی، زبور عجم، پیام مشرق، جاویدنامه، ارمغان حجاز می‌باشد، کرده و به معرفی هر کدام از آنها می‌پردازیم:

اسرار خودی

نخستین مثنوی علامه به زبان فارسی می‌باشد در وزن بحر رَمل، که به شیوه کلاسیک شعرای ادبی عارف ایران سروده شده است. ظاهرا مثنوی اسرار خودی نتیجه انقلاب درونی و تحولاتی درونی اقبال است که در سایه آشنایی اقبال با عرفان اسلامی و ایرانی از یک طرف و تمدن و مادیت اروپائی از طرف دیگر که وی را یک شاعری متعهد و انقلابی به بار آورده بود پس از مراجعت از اروپا به رشته نظم در آورد. در حقیقت محور اندیشه وی در مثنوی اسرار خودی نوعی عرفان پویا و سازنده است بر این اساس است که بعضا متصوفان و متفکران گوشه‌گیر را به باد انتقاد می‌گیرد.

رموز بی خودی

از لحاظ لفظ و معنی به تبعیت از مثنوی مولوی سروده شده که پر از مفاهیم علمی، عرفانی و افکار تازه حکمت و تفسیر آیات و احادیثی است با چاشنی داستانهایی از مثنوی معنوی و حکایات عطار.

ایشان در این منظومه خودشناسی و شناخت هویت انسانی را تبیین نموده ابراز می‌دارد که در بین مسلمانان ضمن حفظ خصوصیات فردی، نیروی همبسته واحدی بوجود آید که منتهی به یکپارچگی اسلامی گردد و از تک روی و تفرقه انتقاد می‌کند. وطن را وطن اسلامی و محور اساسی جهان اسلام را قرآن و تبعیت از حضرت محمد صلی الله برای رسیدن به سعادت، ضروری می‌داند. تقلید در احکام دین را بهتر از اجتهاد فردی می‌خواند، با معرفی حضرت فاطمه به عنوان الگوی زن مسلمان، از بی بند و باری زنان عرب بیزاری جسته سعی می‌کند استعمار زدگان و کمونیستها را متوجه اشتباهاتشان ساخته و بیدارشان نماید.

زبور عجم

بخشی از این مجموعه یعنی غرلیاتش از لحاظ شیوه بیان و ارزشهای محتوایی یادآور سبک مولانا، سعدی و حافظ می‌باشد. علاوه بر غزل ، مسماط و ترجیع بند نیز در این بخش سروده شده. ایشان در این مجموعه در پاسخی به گلشن راز شیخ محمود شبستری گلشن راز جدید را سروده که موضوعش تفسیر و تبیین مفهوم خودی و نیروهای بالقوه آن است. قسمت الحاقی آن نیز بندگی نامه می‌باشد که اقبال شرقیان را تشویق به قیام می‌کند تا خود را از زیر اسارت غربیان آزاد سازند.

پیام مشرق

این مجموعه پاسخی است به دیوان شرقی- غربی گوته.

جاویدنامه

این منظومه را که به نام فرزندنش جاوید، به نظم در آورده، در واقع تفکرات اقبال است درباره خلقت جهان و شکایت از تنهایی و رنج روزگار و اوضاع نابسامان زمانه، اظهار ناامیدی وی از پیران و آرزوی اینکه خداوند جوانان را هدایت کند تا حرفهای شاعر را فهمیده ، در راه پیشرفت و ترقی گام برداشته تا در سایه آن به استقلال واقعی برسند.

پیام مشرق (پس چه باید کرد ای قوم شرق)

در این مجموعه سفارشهائی در اطاعت از قرآن دارد، نکاتی در بیان عقاید و افکار خود آورده در بخش دیگر، به بیان علل انحطاط هندیان روی آورده که تحت تاثیر استعمار انگلیس قرار داشته‌اند و فریاد انقلاب سر می‌دهد و در آخر جامعه اسلامی را مخاطب قرار داده و رهنمودهایی کرده، ملل شرق را تشویق می‌کند تا برخود آیند و تنها راه نجات را بازگشت به اسلام می‌خواند.

ارمغان حجاز

آخرین اثر اقبال لاهوری می‌باشد که هفت ماه بعد از وفاتش منتشر گشته، انگیزه اصلی وی در سرودن این مجموعه، احساس ادای فریضه حج بوده که اقبال خود را مهیای انجام آن کرده بود. مجموعه فوق شامل دو بیتی‌هایی است به سبک دوبیتیهای باباطاهر تحت عناوین حضور حق، حضور رسالتماب، حضور ملت، حضور عالم انسانی. نمودار کاملی از سوز درونی شاعر که ضمن آن از وضعیت پریشان هند و سایر ملل اسلامی می‌نالد و بر علمای ظاهر بین که حقایق دین را نادیده گرفته‌اند سخت می‌تازد.


+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در یکشنبه 1387/06/10 و ساعت 14:46 |

سوال و جواب

سوال : اسم من" سارله رام چندرا" است. من میخواهم بپرسم که چرا مسلمانان خداوند را (الله) مینامند؟

جواب : من در جریان صحبت هایم توضیحاتی دربارۀ اسم مبارک (الله) توسط سورۀ اخلاص بیان نمودم. در سورۀ اخلاص میخوانیم (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿٤﴾).

ترجمه (بگو: خداوند يكتا و يگانه است. خداوندي است كه همه نيازمندان قصد او مي‏كنند. نزاد و زاده نشد. و براي او هرگز شبيه و مانندي نبوده است).

همچنان در سورۀ الاسرا آیۀ یکصد و دهم آمده است (قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلًا).

ترجمه (بگو «الله» را بخوانيد، يا «رحمن» را، هر كدام را بخوانيد (ذات پاكش يكي است و) براي او نامهاي نيك است، و نمازت را زياد بلند يا آهسته مخوان و در ميان اين دو راهي (معتدل) انتخاب كن).

اینکه زیباترین اسمها مربوط خداوند متعال است، در آیات متعددی ذکر گردیده است. اما اینکه چرا مسلمانها خداوند متعال را (الله) مینامند باید گفت که (الله) یک اسم خاص و منحصر بفرد است. در حالیکه اسم هایکه در دیگر زبانها از جمله در زبان انگلیسی برای خداوند بکار میرود اسم خاص نیست.

در زبان انگلیسی برای خدا میگویند (God). اگر یک حرف (S) را در اخیر کلمۀ (God ) اضافه نمائید، کلمۀ (Gods) به معنی "خدایان" بدست میآید. در حالیکه میدانیم که خداوند متعال یکیست و چیزی بنام "خدایان" وجود ندارد.

اگر در ادامۀ (God) حروف (dess) را اضافه کنید، کلمۀ (Goddess) بدست میآید که اسم مونث یا "الهه" معنی میدهد. در حالکیه خداوند متعال فاقد جنسیت است. به همین ترتیب با این کلمه در زبان انگلیسی و دیگر زبانها میشود به اصطلاح " بازی" نمود و معنی آنرا تعغیر داد. اما اسم مبارک (الله) خاص بوده و نمیتوان آنرا تعغیر داد.

سوال : اسم من" قسیم داویر" است و من سوالی دارم به این شکل که هارون شوری ( یک نویسنده و ژورنالیست هندی) به آیات یازدهم و دوازدهم سورۀ "النسا" اشاره نموده میگوید اگر براساس این آیات حصۀ میراث هر یک از وارثین را جمع نمایم مجموعه آنها بالاتر از (یک حصه) میگردد به این دلیل هارون شوری الزام وارد میکند که نویسندۀ قرآن ریاضی را بلد نبوده است، لطفاَ در اینباره توضیحات بدهید!.

جواب : طوریکه من در صحبتهایم گفته ام صد ها تن تلاش نموده اند تا به قرآن الزام وارد نماید. آنها به مسایلی به نام "اشتباه" در قرآن اشاره نموده اند، ولی هیچکدام از این الزامات شان درست نبوده همه فاقد حقیقت اند.

تا جائیکه موضوع به میراث ارتباط میگیرد در قرآن کریم در جاهای مختلف به آن اشاره شده است از جمله در سورۀ "البقره" آیات یکصد و هشتادم و دوصد و چهلم، سورۀ "النسا" آیات نهم و نزدهم و سورۀ "مائده" آیۀ یکصد و پنجم.  اما تفصیل موضوع در آیات یازدهم، دوازدهم و یکصد و هفتادو شش سورۀ "النسا" آمده است. ولی ترجمۀ که "هارون شوری" بکار میبرد اینست که در سورۀ النسا آیات یازدهم و دوازدهم آمده است (خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش مى‏كند سهم پسر چون سهم دو دختر است و اگر [همه ورثه] دختر [و] از دو تن بيشتر باشند سهم آنان دو سوم ماترك است و اگر [دخترى كه ارث مى‏برد] يكى باشد نيمى از ميراث از آن اوست و براى هر يك از پدر و مادر وى [متوفى] يك ششم از ماترك [مقرر شده] است اين در صورتى است كه [متوفى] فرزندى داشته باشد ولى اگر فرزندى نداشته باشد و [تنها] پدر و مادرش از او ارث برند براى مادرش يك سوم است [و بقيه را پدر مى‏برد] [البته همه اينها] پس از انجام وصيتى است كه او بدان سفارش كرده يا د ينى [كه بايد استثنا شود].

آیۀ دوازدهم میگوید (و نيمى از ميراث همسرانتان از آن شما [شوهران] است اگر آنان فرزندى نداشته باشند و اگر فرزندى داشته باشند يك چهارم ماترك آنان از آن شماست [البته] پس از انجام وصيتى كه بدان سفارش كرده‏اند يا د ينى [كه بايد استثنا شود] و يك چهارم از ميراث شما براى آنان است اگر شما فرزندى نداشته باشيد و اگر فرزندى داشته باشيد يك هشتم براى ميراث شما از ايشان خواهد بود [البته] پس از انجام وصيتى كه بدان سفارش كرده‏ايد يا د ينى [كه بايد استثنا شود]).

خوب این موضوع یک مقدار مغلق بنظر میرسد  ولی اگر یک اندازه توجه نمائید موضوع وضاحت مییابد.

بطور خلاصه میتوان گفت که در آیۀ یازدهم سورۀ نسا در مورد میراث که برای فرزندان شخص متوفی تعین گردیده است اشاره شده است. در ادامه همین آیه دربارۀ سهمیۀ والدین متوفی از میراث حرف زده شده است. در آیۀ دوازدهم سورۀ نسا در مورد سهم زن و یا شوهر از میراث که از همسرش باقی مانده است، اشاره شده است.

در اسلام دربارۀ میراث به تفصیل حرف زده شده است. قرآن کریم در این مورد صرفاَ بشکل فشرده راجع به اساسات میراث حرف زده است. جهت دریافت تفصیل موضوع باید شما به احادیث رجوع کنید. موضوع میراث در اسلام وسعت دارد و در واقعیت یک شخص میتواند همه عمرش را صرفاَ صرف تحقیق دربارۀ موضوع میراث نماید. اما "هارون شوری" صرفاَ با این دو آیۀ قرآن شریف میخواهد همه مطلب را بداند. این شیوه او شبیۀ این خواهد بود که شخصی بخواهد یک سوالی ریاضی را حل کند در حالیکه قواعد اساسی ریاضی را بلد نباشد. در ریاضی قاعدۀ وجود دارد که برمبنای آن باید در قدم نخست به عملیۀ تقیسم، بعداَ عملیۀ ضرب، بعداَ جمع و در آخر به عملیۀ منفی پرداخته شود. اگر شخصی این قاعده را بلد نباشد و بخواهد که یک سوال ریاضی را حل نماید، جواب بدست آمده توسط او نا درست خواهد بود. "هارون شوری" نیز به عین شکل قواعد اساسی ریاضی را بلد نیست زیرا نظر به قانون اسلام در مورد میراث، سهمیۀ نخست، به همسر و والدین مربوط میشود، و بعداَ هر آنچه از میراث باقی مانده باشد بین اولاد های متوفی تقسیم میگردد. هرگاه شما این قاعده را تعقیب نمائید مجموعه این مقدار هرگز از "یک حصه" تجاوز نمیکند. امیدوارم توانسته باشم به سوال شما پاسخ  بدهم.                                                                                                                                 

سوال: اسم من "فوزیه سید" است و من به صفت بازرس در موسسۀ (ام، بی، سی) کار میکنم. من قبلاَ مسیحی بودم و در سال ١٩٨٠ ایمان آورده مسلمان گردیدم اما والدینم هنوز هم مسیحیی اند. سوال من اینست که چطور میتوانم والدینم را متقاعد سازم که حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم، قرآن کریم را از کتابهای تورات و انجیل اقتباس نکرده است؟                                                                                                                                 

جواب: طوریکه من قبلاَ گفتم در اصل این واقعیت تاریخی که حضرت محمد (ص) یک شخص اُمی یا بیسواد بودند، خود ثابت میسازد که قرآن کریم از روی کدام کتاب دیگر اقباس و کاپی نشده است.                                         

در قرآنکریم در سورۀ عراف، آیۀ ١٥٧ خداوند متعال میفرماید (آنها كه از فرستاده (خدا) پيامبر «امي» پيروي مي‏كنند كسي كه صفاتش را در تورات و انجيلي كه نزدشان است مي‏يابند و آنها را به معروف دستور مي‏دهد و...).           

اگر شما امروز به کتاب توارت موجود مراجعه کنید در کتاب "اشیعا" در فصل ٢٩ در جملۀ ١٢ ام چنین میخوانید (کتاب به کسی داده شده است که خوانده نمیتواند).                                                                               

بهرحال آنهایکه این اتهام را وارد میکنند که نعوذ باالله حضرت محمد (ص) قرآن را از تورات و یا انجیل کاپی نموده، اینرا نمیدانند که در زمان حیات پیامبر گرامی اسلام، هنوز تورات و انجیل به زبان عربی ترجمه نشده بودند. نخستین ترجمه عربی تورات در سال ٩٠٠ میلادی توسط شخصی به اسم (آر. سادیاس) نوشته شد، یعنی دو صد سال بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام. انجیل برای بار اول به زبان عربی توسط شخصی به اسم ( ایرپینوس) در سال ١٦١٦ ، یعنی حدودی هزار سال بعد از رحلت حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم ترجمه گردید. من این را میپذیرم که میان انجیل، تورات و قرآن کریم مشابهت های موجود است ولی این موضوع نمیتواند دلیل شود که قرآن شریف از کتابهای ماقبل خود کاپی شده است. بلکه دلیل موجودیت مشابهت بین این کتابها، داشتن منبع مشترک آنها میباشد. در واقعیت تمام کتابهای الهی دارای یک پیام بوده است و آن توحید یا یکتا پرستی است. اما طوریکه من قبلاَ نیز گفته ام سایر کتابهای الهی به استثنای قرآن کریم با گذشت زمان مورد تحریفات قرار گرفته و به همان شکل اولی و اصلی شان باقی نمانده اند.                                                                                                                            

در توارت و انجیل [ موجوده] مواردی زیادی وجود دارند که توسط انسانها نوشته شده است، اما در کنار اینها مواردی محدودی نیز وجود دارد که با قرآن شریف در مشابهت قرار دارد. از طرف دیگر اگر موجودیت این مشابهت ها دلیل کاپی کردن یا اقباس کردن باشد در آنصورت باید گفت که بنابر موجودیت شباهتهای موجود میان تورات و انجیل حضرت عیسی (ع) (نعوذ باالله) انجیل را از تورات کاپی نموده بودند. میخواهم بکبار دیگر خاطرنشان سازم که مشابهت در میان کتابهای الهی به دلیل مشترک بودن منبع آنها میباشد.                                                        

اگر من در روز امتحان بخواهم تقلب یا "نقل" کنم هرگز در ورق امتحان نخواهم نوشت که من جوابات را از ورق امتحان فلان شخص کاپی نموده ام. اما خداوند متعال در قرآن کریم از حضرت موسی (ع) و حضرت عیسی (ع) و سایر پیامبران الهی ذکر نموده این مطلب را بیان نموده است که آنها همه فرستاده گان و پیامبران خداوند متعال بوده اند. قرآن کریم به انبیا الهی اعتبار و احترام خاصی میگذارد. اما اگر حضرت محمد (ص) نعوذ باالله قرآن را کاپی میکردند هرگز از پیامبر بودن حضرت موسی (ع) و حضرت عیسی (ع) ذکری به عمل نمیآورند، که این مطلب خود ثابت میسازد که قرآن کاپی نشده است.                                                                                           

صرفاَ مبتنی بر حقایق تاریخی مشکل خواهد بود که حقانیت قرآن، تورات و انجیل را ثابت نمائیم. به این دلیل بیآئید با استفاده از ساینس قرآن، تورات و انجیل را مورد آزمایش قرار دهیم.                                                         

در ظاهر خیلی از مسایل که در قرآن ذکر شده است در تورات و انجیل نیز مذکور میباشد ولی اگر اندکی دقیق گردیم متوجه میشویم که تفاوت میان اینها از زمین تا آسمان است. بطور مثال در تورات در "کتاب تکوین یا پیدایش" از خلقت آسمانها و زمین و کائنات حرف زده شده است که در ظرف شش روز ساخته شده است و روز نیز به مدت زمان ٢٤ساعت تعریف شده است.                                                                                                       

قرآن کریم نیز در جاهای مختلف از جمله سورۀ اعراف آیۀ ٥٤ و سورۀ یونس آیۀ سوم میفرماید که خلقت زمین و آسمانها در مدت  شش" ایام" صورت گرفته است. کلمۀ عربی (یوم) روز معنی میدهد که جمع آن (ایام) است. اما در عین زمان کلمۀ یوم، یک معنی دیگر نیز دارد و آن "دورۀ خیلی طولانی از یک عصر تاریخی" میباشد.                 ساینس در برابر این گفتۀ قرآن کریم که زمین و آسمانها در خلال شش "دورۀ خیلی طولانی یک عصر" ساخته شده اند، هیچ اعتراضی ندارد. اما ساینس این موضوع که گفته شود که آسمانها و زمین در مدت" شش روز بیست و چهارساعته" ساخته شده است را، نپذیرفته رد میکند.                                                                            

در تورات "کتاب پیدایش" فصل اول، جملات اول الی سوم آمده است "خدا فرمود روشنایی بشود و روشنایی شد. خدا روشنایی را پسندید و آنرا از تاریکی جدا ساخت. او روشنایی را روز و تاریکی را شب نامید. شب گذشت و روز شد. این روز اول بود".                                                                                                                  

در همین کتاب و همین فصل از جملات چهاردهم الی نزدهم میخوانیم که " سپس خدا فرمود در آسمان اجسام درخشانی باشد تا زمین را روشن کنند و روز را از شب جدا نمایند و روز ها فصل ها و سالها را پدید آورند، و چنین شد. پس خداوند دو روشنایی بزرگ ساخت تا برزمین بتابند: روشنایی بزرگتر برای حکومت بروز و روشنایی کوچکتر برای حکومت برشب. او همچنان ستاره گان را ساخت. خدا آنها را در آسمان قرار داد تا زمین را روشن سازند. بروز و شب حکومت کنند و روشنایی و تاریکی را از هم جدا کنند. خدا خشنود شد. شب شد و روز گذشت. این روز چهارم بود".                                                                                                                                  

قرار گفته های (تورات موجوده) آفتاب در روز چهارم ساخته شد در حالیکه روشنایی که ثمرۀ آفتاب است،  در روز اول یعنی سه روز قبل از بوجود آمدن آفتاب ایجاد گردیده بود؟. از طرف دیگر شب و روز زمانی ایجاد میشوند که کرۀ زمین وجود داشته باشد، در حالیکه (تورات امروزی) میگوید که  زمین در روز سوم ساخته شد. اینها همه مورادی غیر علمی اند.                                                                                                             

قرآن شریف نیز از خلقت آفتاب و روشنایی حرف میزند ولی با این تفاوت که این موضوع را به این شکل غیرعلمی بیان نمیکند. آیا شما فکر میکنید که حضرت محمد (ص) قرآن را از روی تورات و انجیل نوشته و بعداَ این اغلاط و اشتباهات ساینسی را اصلاح نموده است؟ باید عرض گردد که یکهزار و چهار صد سال قبل هیچکسی به این واقعیت های ساینسی آگاهی نداشت.                                                                                                        

قرار کتاب که امروز بنام تورات شناخته میشود، زمین در روز سوم ساخته شد و آفتاب و مهتاب در روز چهارم ساخته شدند. اما امروز ساینس به ما میگوید که زمین و مهتاب همه اجزای آفتاب اند. اینکه تورات میگوید که نخست زمین ساخته شد و بعداَ آفتاب ساخته شد، نیز غیر علمی و نادرست است.                                                           

در تورات کتاب "پیدایش" جلد اول جملات یازدهم الی سیزدهم آمده است (سپس خدا فرمود "انواع نباتات و گیاهان دانه دار و درختان میوه دار در زمین برویند و هر یک نوع خود را تولید کنند". همینطور شد و خدا خشنود گردید. شب گذشت و روز شد، این روز سوم بود).                                                                                           

طبق گفته های تورات که در بالا ذکر گردید درختان، میوه جات و گیاهان همه در روز سوم ساخته شدند در حالیکه در جملات قبلی مطالعه نمودید که آفتاب در روز چهارم ساخته شد. یعنی قبل از اینکه آفتاب ساخته شود نباتات و گیاهان و درختان ساخته شده بودند. حالا سوال اینجاست که چطور نباتات ودرختان و گیاهان بدون روشنایی آفتاب بوجود آمدند؟

در ادامه در تورات کتاب "پیدایش" جملۀ شانزدهم میخوانیم که (سپس خداوند دو روشنایی بزرگ ساخت تا برزمین بتابند: روشنایی بزرگتر برای حکومت بروز و روشنایی کوچکتر برای حکومت برشب).                                  اما طوریکه قبلاَ نیز عرض کردم، قرآن کریم در سورۀ فرقان آیۀ ٦١مشخص میسازد که نور مهتاب روشنایی انعکاسی [ آفتاب ] است.                                                                                                            

خوب تعدادی الزام وارد میکنند که نعوذبالله حضرت محمد (ص) قرآن را از تورات و انجیل کاپی نمودند اما سوال اینجاست  چطور پیامبر گرامی ما حضرت محمد (ص) توانست قرآن را از روی تورات کاپی، ولی این اشتباهات ساینسی را اصلاح نماید؟                                                                                                           

هرگاه شما قرآن شریف، تورات و انجیل را تحلیل نماید شاهد موجودیت تفاوتهای خیلی بزرگی در میان آنها خواهید بود. در تورات امروزی،  داستان خلقت حضرت آدم (ع) ذکر گردیده است. تورات از آدم (ع) به عنوان نخستین انسانیکه در زمین خلق شد یاد میکند. تورات تاریخ خلقت آدم (ع) را حدودی٥٨٠٠ سال قبل از امروز میداند. اما ساینس امروزی بر مبنای شواهد و مدارک باستانشناسی و انسانشناسی تاریخ موجودیت نخستین انسان در روی زمین را ،خیلی بیشتر از این میداند.                                                                                                      

قرآن شریف نیز از خلقت آدم (ع) حرف میزند ولی با این تفاوت که قرآن کدام تاریخ نادرستی را که در مغایرت با ساینس قرار داشته باشد، ارایه نمیکند.                                                                                            

در تورات (کتاب پیدایش) فصل هفتم از نوح علیه سلام حرف زده شده است. همچنان در اینجا از سیل و باران خیلی بزرگ و عظیمی حرف زده میشود که همۀ نباتات، حیوانات و انسانها را، به استثنایی آنهایکه با نوح (ع) در کشتی یکجا بودند، غرق نموده بود. تورات تاریخ اتفاق این حادثه را حوالی سدۀ بیست و بیست و یکم قبل از میلاد میداند.   تورات (کتاب پیدایش) فصل هفتم، جملات نزده الی بیست و چهارم میگوید "سر انجام بلندترین کوه ها نیز به زیر آب فرو رفتند. باران آنقدر بارید که سطح آب به هفت متر بالاتر از قلعۀ کوه ها رسید. همه جانداران روی زمین یعنی حیوانات اهلی و وحشی، پرنده گان و خزنده گان با آدمیان هلاک شدند. هر موجود زندۀ که در زمین بود نابود گشت. بدینسان خدا تمام موجودات زنده را از روی زمین محو کرد، به جز نوح و آنهایکه در کشتی همرایش بودند. آب تا صد و پنجاه روز همچنان سطح زمین را پوشانیده بود".                                                                       

اما امروز برمبنای شواهدی باستانشناسی مشاهده میشود که اهرام مصر و تمدن "بابیلیون" در سدۀ بیست و یکم بدون اینکه از این سیل عظیم و بزرگ متاثر شده باشند، وجود داشته اند.                                                           

قرآن کریم نیز از حضرت نوح (ع) و این سیل صحبت میکند اما اولاَ اینکه قرآن کریم کدام تاریخ را ارایه نمیکند و ثانیاَ قرآن از یک سیل "محلی و منطقوی" صحبت میکند نه مانند تورات از آنچنان سیلی که همه جهان را پوشانیده باشد. قرآن شریف میگوید که سیل مذکور صرفاَ قوم نوح را تباه نمود، که این موضوع را امروز ساینس نیز رد نمیکند.                                                                                                                               

بادرنظرداشت مطالب فوق حالا قضاوت با خود تان است که بگوئید آیا قرآن کلام الهیست و یا از تورات و انجیل کاپی شده است؟                                                                                                                           

 

سوال: از آنجایکه در قرآن گفته شده است که خداوند پیامبران زیادی را با کتابها فرستاده است آیا شما به کتابهای ( وید و وید شاسترا) [ دو کتاب مذهبی هندو ها] باور دارید؟                                                                          

جواب: سوالی جالبیست.                                                                                                            

قرآن کریم در جاهای مختلف از جمله در سورۀ فاطر آیۀ ٢٤ میفرماید (.... وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِيهَا نَذِيرٌ). ترجمه (....... و هيچ امتى نبوده مگر اينكه در آن هشداردهندۀ گذشته است).                                                        

همچنان در سورۀ رعد آیۀ هفتم آمده است (وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوْلآ أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ). ترجمه (و آنان كه كافر شده‏اند مى‏گويند چرا نشانۀ آشكاری از طرف پروردگارش بر او نازل نشده است [اى پيامبر] تو فقط هشداردهنده‏اى و براى هر قومى رهبرى است).                                                                            

اما در ارتباط به سوال شما باید عرض کنم که در قرآن کریم صرفاَ از بیست و پنج پیامبر نامبرده شده است ولی بر  مبنای احادیث نبوی تعداد پیامبران بیشتر از یکصد و بیست و چهار هزار تن بوده اند. ولی طوریکه قبلاَ عرض کردم قرآنکریم صرفاَ اسم بیست و پنج تن را به ما میگوید.                                                                           

اینکه شما پرسیدید که آیا "وید" کتاب الهی است و یا نه؟ بیآئید ببینیم که میان قرآن کریم و "وید" نقاط مشترکی وجود دارد و یا خیر؟ جواب مثبت است، بلی مشابهت بین قرآن کریم و وید وجود دارد. مثلاَ در کتاب ( یجر وید ) در فصل سوم، جملۀ ٣٢ام چنین آمده است ( شما نمیتوانید تصویری را از خداوند ایجاد کیند ). در همین کتاب در فصل ٣٣ جملۀ ٣ ام چنین آمده است ( خداوند فاقد جسم و شکل است ). در همین کتاب فصل ٤٠ جملۀ ٤٨ ام آمده است ( خداوند فاقد جسم و تصویر است ). همین کتاب فصل ٤٠ جملۀ ٤٩ ام میخوانیم که ( آنهایکه اشیای خلق شده را پرستش میکنند در تاریکی قرار دارند) در ادامه میخوانیم ( خداوند صرفاَ یکی و یگانه است، خدای ثانی وجود ندارد حتی در کوچکترین شکل نیز خدای وجود ندارد).                                                                                         

در کتاب "ریگ وید" جلد ٨ فصل اول جملۀ اول آمده است ( همۀ ستایش خاص برای خداوند است). کتاب "ریگ وید" جلد ٦ فصل ٤٥ جملۀ ١٦ اینطور آمده است ( خداوند صرفاَ یکیست، او را پرستش کنید).                                 ما [ مسلمانها ] با همۀ مواردی فوق موافقیم و هیچ اعتراضی در مورد پذیرفتن آنها نداریم. اما از آنجایکه قرآن شریف آخرین کتاب الهیست بناَ معیار برای تشخیص درست  و نادرست باید همین قرآن باشد.                                     

در"وید" مواردی نیز وجود دارد که نوشته بشر میباشد. یعنی در "وید"  مواردی وجود دارد که مورد تحریف قرار گرفته است. البته این موارد را ما هرگز نمیتوانیم به نام کلام الهی بپذیریم. همچنان در "وید" نیز مانند تورات و انجیل موجود، اشتباهات ساینسی وجود دارد. اینکه نسخۀ اصلی "وید" کلام الهی بوده باشد را، من نمیدانم. در قرآن کریم  ذکر شده است که انجیل به حضرت عیسی علیه سلام نازل گردیده است، بناَ ما با اطمینان میتوانیم بگویم که انجیل کلام الهی بوده است.                                                                                                                      

در مورد پیامبران باید عرض کنم که تعداد پیامبران زیاد بوده اند ولی اینکه آیا اشخاصی مانند "رام" و یا "کرشنا " پیامبر بوده اند و یا نه؟ باید عرض کنم که شاید آنها پیامبر بوده باشند شاید هم نبوده باشند. یک تعداد مسلمانها وجود دارند که میگویند رام (علیه سلام) که البته اینکار شان نادرست است. اما حتی اگر "رام" و یا "کرشنا" پیامبر هم بوده باشند و یا اگر "وید" کتاب الهی هم بوده باشد، این کتاب و این پیامبران برای قوم خود و برای یک مدت زمان معین فرستاده شده بودند. پیام این کتابها نیز ابدی نبوده است. تورات، انجیل و یا حتی "وید" هم اگر کتاب  الهی بوده باشد، این کتابها در زمان خودشان قابل تطبیق بودند ولی امروز منسوخ گشته و قابل اجرا نمیباشند. زیرا قرآن کریم آخرین کتاب الهی بوده و حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر بوده و ما باید از آخرین کتاب و آخرین پیامبر خداوند متعال پیروی کنیم.                                                                                                                          

سوال : اسم من مهناز سید است و من یک محصل استم، سوال من اینست که خداوند را کی آفریده است؟                

جواب : این پرسش شما مرا به یاد یک پرسشی دیگری میاندازد که زمانی شخصی از من پرسید " قرار است برادرم طفلی را بدنیا بیاورد، میتوانی بگویی که طفل برادرم دختر است یا پسر؟" . خوب من به صفت یک داکتر اینرا میدانم که جنس مذکر نمیتواند طفل بدنیا بیآورد، بناَ این سوال او اصلاَ بی معنی و غیرمعقول است.                              

دربارۀ سوال شما نیز باید بگویم که الله سبحان و تعالی خلق نشده است و دارای یک آغاز و مبدا نمیباشد. به همین ترتیب او دارای یک انتها و ختم نیز نمیباشد. بناَ موجودی که دارای چنین صفاتی باشد نمیتواند خالقی داشته باشد، و این سوال شما اصلاَ بی معنی است.                                                                                               

سوال : من محمد اشرف نام دارم و محصل میباشم. بسیاری از مستشرقین ادعا میکنند و یا بهتر است بگویم الزام وارد میکنند که حضرت محمد (ص) قرآن شریف را برای آوردن اصلاحات در میان اعراب، نوشته و برای اینکه این کتاب جنبۀ خوبی تطبیقی داشته باشد، آنرا به خداوند نسبت داده است. میخواستم در اینباره معلومات بدهید.                    

جواب : من میدانم که یک تعداد از مستشرقین چنین الزامی را وارد میکنند و اینرا نیز میپذیرم که منظور قرآن و پیامبر گرامی محمد صلی الله و علیه و سلم آوردن اصلاحات بوده است، البته آوردن اصلاحات نه تنها در میان اعراب بلکه در میان همه جهانیان. خوب بیآئید این الزام را مورد بررسی قرار دهیم . شما فرض کنید که میخواهید در مکانی امنیت را تامین نمائید و برای اجرای این امر به دروغ متوسل میشوید. یعنی برای اجرای یک کار اخلاقی از شیوۀ غیر اخلاقی استفاده میکنید، که البته اینکار نادرست بوده صرفاَ توسط افراد جعلکاریکه در جستجوی بدست آوردن مادیات اند، مورد استفاده قرار میگیرد. البته ظاهراَ این چنین اشخاص شاید بگویند که آنها میخواهند محیط را اصلاح نمایند ولی در باطن ایشان در جستجوی دریافت مادیات اند. اما من قبلاَ ثابت نموده ام که حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم در جستجوی مادیات نبوده اند.                                                                                        

در قرآن کریم در سورۀ "انعام" آیۀ ٩٣ آمده است (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ قَالَ أُوْحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَمَن قَالَ سَأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنَزلَ اللّهُ وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلآئِكَةُ بَاسِطُواْ أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ).                                   

ترجمه (و كيست ‏ستمكارتر از آن كس، كه بر خدا دروغ مى‏بندد يا میگويد به من وحى شده در حالى كه چيزى به او وحى نشده باشد و آن كس كه مى‏گويد به زودى نظير آنچه را خدا نازل كرده است نازل مى‏كنم و كاش ستمكاران را در گردابهاى مرگ مى‏ديدى كه فرشتگان [به سوى آنان] دستهايشان را گشوده‏اند [و نهيب مى‏زنند] جانهايتان را بيرون دهيد امروز به [سزاى] آنچه بناحق بر خدا دروغ مى‏بستيد و در برابر آيات او تكبر مى‏كرديد به عذاب خواركننده كيفر مى‏يابيد).                                                                                                                             

هرگاه حضرت پیامبر (ص) (نعوذ باالله) این کتاب را خودش مینوشت هرگز مطلب فوق را در کتاب خود نمینوشت.  همچنان در سورۀ "الحاقه" آیات ٤٤ الی ٤٧  گفته شده است (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ ﴿٤٤﴾ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ﴿٤٥﴾ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ ﴿٤٦﴾ فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ ﴿٤٧﴾).                                                       ترجمه (و اگر [او] پاره‏اى گفته‏ها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت مى‏گرفتيم، سپس رگ قلبش را پاره مى‏كرديم، و هيچ يك از شما مانع از [عذاب] او نمى‏شد).                                                                       یعنی حتی اگر یک پیامبر هم بر خدا اتهام ببندد و (نعوذ باالله) حتی اگر حضرت پیامبر گرامی هم اینکار را میکردند بنابر نص قرآن کریم خداوند رگ قلبش را قطع میکرد. عین همین موضوع در سوره های "شوری" آیۀ ٢٤ و سورۀ "نحل" آیۀ ١٠٥ نیز ذکر گردیده اند.                                                                                              

همچنان مواردی نیز بوده است که خداوند متعال خواسته تا حضرت پیامبر گرامی را متوجه آنها بسازد تا پیامبر گرامی آن موارد را در آینده تکرار نکنند. این موارد در قرآن کریم مذکور است. هرگاه حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم (نعوذ بالله) خود شان قرآن شریف را مینوشتند، در آنصورت مواردی را که خداوند دوست نداشت تا جناب پیامبر گرامی انجام بدهد را، هرگز درج قرآن نمیکرد. یکی از چنین موارد در سورۀ "عبس" آمده است ( ای پیامبر زمانیکه مرد نابینا نزد تو آمد، چهره درهم کشیدی وروگردان شدی. تو چه مي‏داني شايد او پاكي و تقوي پيشه كند؟ يا پند پذيرد و اندرز سودش دهد).                                                                                                               

در این آیه از مردی نابینای ذکر به عمل آمده بنام "عبدالله بن ام مختوم" . او روزی به حضور حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم رفت در حالیکه حضرت پیامبر گرامی با جمعی از بزرگان مشرکان عرب سرگرم حرف زدن بودند. این مرد نابینا مزاحم حضرت پیامبر گردیدند و حضرت پیامبر را اینکار ناخوش افتاد. هر کسی دیگری که به عوض پیامبر گرامی میبود ولو یک انسان متقی میبود و یا غیرمتقی، روگردانیدن از یک مردنابینا برایش هیچ تفاوتی نداشت. اما از آنجایکه جناب پیامبر گرامی (ص)  دارای یک شخصیت عالی و دارای قلب مهربان و روفی بودند که همیشه برای فقرا و حاجتمندان میگریست، بناَ برایشان وحی نازل گردید.                                                             

بعد از این موقع هرزمانیکه حضرت پیامبر گرامی با آن مرد نابینا روبرو میشد از او تشکری مینمود که از بابت او خداوند آنحضرت (ص) را یاد فرموده و آیۀ را نازل فرموده اند.                                                               مثالهای زیادی از چنین موارد در قرآن کریم موجود است مثلاَ  در سورۀ تحریم آیۀ اول، سورۀ نحل آیۀ شانزدهم، سورۀ انفال آیۀ هشتاد و چهار و جاهای دیگر. تکراراَ عرض میکنم که هرگاه حضرت محمد (ص) نعوذ باالله قران را خودشان برای اصلاح اعراب مینوشتند، ضرورت نداشتند که مورادی از این قرار را درج قرآن نمایند.                                                                                                                       

سوال : من کشمیره نام دارم و میخواستم دربارۀ این آیۀ قرآن پاک بپرسم که "خداوند متعال به قلبهای تعدادی افرادی مهر نهاده است و به همین دلیل آنها نمیتوانند واقعیتها را درک کنند". اما آنطوریکه همه میدانیم انسان توسط قلب خود نه بلکه توسط ذهن و مغزش فکر میکند. لطفاَ در این باره معلومات بدهید.                                                   جواب: خداوند سبحان و تعالی در قرآن پاکش در سورۀ "طه" از آیات ٢٥ الی ٢٨ام میفرماید (قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ﴿٢٥﴾ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ﴿٢٦﴾ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ﴿٢٧﴾ يَفْقَهُوا قَوْلِي ﴿٢٨﴾).                                      

ترجمه (گفت پروردگارا سينه‏ام را گشاده گردان. و كارم را براى من آسان ساز. و از زبانم گره بگشاى. [تا] سخنم را بفهمند). طوریکه مشاهده میشود در این آیات نیز گفته میشود که خداوندا (صدر) یا  (سینه ام) را گشاده گردان تا آنها حرفهای منرا بفهمند. خوب سوال اینجاست که چرا برای آنکه دیگران حرفم را بدانند خداوند سینه ام را فراخ یا گشاده گرداند؟ در زبان عربی کلمۀ (صدر) دو معنی دارد یکی به معنی قلب و دومی به معنی مرکز. اگر شما به شهر کراچی بروید در آنجا محلۀ وجود دارد بنام (صدر) که (مرکز)معنی میدهد. اما در آیۀ مذکور خداوند میفرماید که ما (صدر) آنها یعنی ( مرکز وجود شان یعنی ذهن و دماغ شانرا ) مهر نموده ایم. در آیۀ دیگر نیز ما از خداوند میطلبیم که خداوندا عقل، هوش و قوۀ درک من را افزونی فرما و دور گردان مانعی را که میان من و شنونده های حرفهایم قرار دارد. امید است توانسته باشم به سوال تان پاسخ بدهم.                                                                     

سوال : من خالد نام دارم. سوال من اینست که در قرآن شریف در یکجا از ابلیس به نام "جن" یاد گردیده و در جای دیگر از او بنام "ملائک" ذکر به عمل آمده است، آیا این یک تناقص نیست؟                                                

جواب : داستان ابلیس و حضرت آدم (ع) در جاهای مختلفی در قرآن شریف ذکر گردیده است. مثلاَ در سوره های بقره، اعراف، حجر، الاسرا، کهف، طه و ص. در این سوره ها گفته شده است که ( ما به ملائک گفتیم که به آدم سجده نمایند، همه سجده نمودند به استثنای ابلیس).                                                                                     

اما در یکجای دیگر در قرآن کریم یعنی در سورۀ کهف آیۀ ٥٠ آمده است ( زمانيکه به فرشتگان گفتيم براي آدم سجده كنيد آنها همگي سجده كردند، جز ابليس، او از جن بود). حالا بیآید  تا موضوع را تحلیل نمائیم. طوریکه میدانیم قرآن کریم به زبان عربی نازل گردیده است و در گرامر زبان عربی قاعدۀ وجود دارد بنام ( تغلب). برمبنای این قاعده اگر ما به اکثریت خطاب کنیم این خطاب ما، اقلیت را نیز شامل میگردد. بطور مثال فرض کنید که در یک صنف درسی به تعداد صد تن شاگرد وجود دارد. ٩٩ تن پسر و یک دختر. اگر معلم به شاگردانش به زبان عربی خطاب کند که "پسران به پا خیزید !" این امر بر اساس قاعدۀ (تغلب) شامل آن یک شاگرد دختر نیز میشود و او نیز یکجا با همصنفانش که پسر استند بپا میخیزد. اما اگر همین معلم به زبان انگلیسی به شاگردانش بگوید که "پسران به پا خیزید " در آنصورت صرفاَ شاگران پسر به پا خواهند خواست و آن یگانه شاگرد دختر، به جایش نشسته باقی خواهد ماند. حالا برگردیم به اصل مطلب، قرآن کریم میفرماید که (ما به  فرشتگان یا ملائک دستور دادیم تا [به آدم علیه سلام] سجده نمایند. همه سجده کردند به استثنایی ابلیس). خوب در اینجا منظور اینست که اکثریت حاضر در آنجا ملایک بوده اند.ابلیس شاید ملایک بوده باشد شاید نبوده باشد ولی در سورۀ کهف آیۀ پنجاه ام گفته میشود که ( ابلیس جن بود). خوب این موضوع که در این آیه ابلیس را جن گفته است و در دیگر جاها ملایک، نمیتواند تناقص باشد، بلکه باید در اینجا همان قاعدۀ (تغلب) را اجرا نمود.                                                                                           

از طرف دیگر ملائک موجوداتی اند که فاقد اراده میباشند. یعنی ملائک از خود دارای اراده نبوده هر آنچه به آنها از طرف خداوند سبحان و تعالی دستور داده شود، آنرا اجرا میکنند، در حالیکه جن دارای اراده است. حالا زمانیکه خداوند دستور داد تا همه به آدم (ع) سجده نمایند، ابلیس از این کار سر باز زد. این عمل او نشاندهندۀ این امر است که او دارای اراده بوده است یعنی ملائک نه بلکه جن بوده است. امید به سوال تان جواب گفته توانسته باشم.               

سوال: ما میدانیم که خداوند مافوق بشر و قادر مطلق است و هر آنچه را اراده نماید میتواند اجرا کند. یکی از دوستانم سوال نمود که چرا در اینصورت خداوند شکل انسان را بخود اختیار نمیکند؟                                                

جواب: در حقیقت همه افرادیکه به خداوند ایمان دارند به این باور اند که خداوند "ماورای طبیعیت" است. بر اساس این عقیده (خداوند) وجود دارد و (طبعیت) نیز وجود دارد که البته خداوند بالاتر یا فراتر از طبعیت است. از نگاۀ قرآن کریم خداوند متعال طبعیت را آفرید. خداوند سبحان و تعالی فطرت و طبعیت ما انسانها را آفرید. حتی یکی از صفات خداوند (فاطر) میباشد که در قرآن کریم یک سوره نیز به همین نام وجود دارد.( فاطر) از کلمۀ (فطر) به معنی ذات، درون یا باطن گرفته شده است.( فاطر) به معنی خالق، بنیانگذار، مبتکر و همچنان به معنی جداکننده و قطع کننده نیز میباشد. به همین دلیل وقتی ما در ماۀ رمضان روزه خود را میگشائیم میگویم "افطار نمودم". بهر حال خداوند میفرماید ( آیا به آفتاب و مهتاب نظر انداخته تعمق نمیکیند که آفتاب و مهتاب هرگز از سیر خودشان خارج نمیشوند و تابع قانون طبعی [ الهی] خود اند).                                                                                                     

در سورۀ احزاب آیۀ ٦٢ خداوند متعال میفرماید که در (سنت) یعنی در (طبعیت) خداوند هیچگونه تعغیری نخواهی یافت. در سورۀ روم آیه ٣٠ پیام مشابهی وجود دارد. در این آیه گفته شده است (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ).                                             ترجمه (روي خود را متوجه آئين خالص پروردگار كن اين فطرتي است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده دگرگوني در آفرينش خدا نيست اين است دين و آئين محكم و استوار ولي اكثر مردم نمي‏دانند).                                       

امروز ساینس و تحقیقاتیکه در ساحۀ ساینس صورت گرفت است ثابت میسازد که بدون یک مراقبت کننده و مواظبت کننده شما هیچگاهی قادر نخواهید بود  تا  نظمی را ایجاد کنید . در حقیقت جهان بدون یک مراقبت کننده و ناظر نمیتواند وجود داشته باشد.                                                                                                          

در مورد اینکه خداوند قادر به اجرای هر کاری است، بگذارید این سوال را از آنهایکه بخدا ایمان دارند بپرسم. هدف من از اینکارم اینست که تا آنها درک و فهم بهتری از خداوند بیابند. من از آنها میپرسم که آیا خداوند قادر است تا هر چیز را خلق کند؟ مطمیناَ جواب شان مثبت است که "بلی خداوند قادر به اجرای هرکار است". همچنان من میخواهم بپرسم که آیا خداوند قادر به تخریب هر شی و هر چیز است؟ میگویند بلی .در اینصورت من این سوال را طرح میکنم که آیا خدا میتواند چیزی را خلق کند که آنرا تخریب کرده نتواند؟  در اینجاست که آنها دیگر بدام میافتند. زیرا اگر آنها بگویند که بلی خداوند میتواند همچو شی را خلق کند که بعداَ نتواند آنها را از بین ببرد، در آنصورت این حرف آنها مغایر آن گفته قبلی آنهاست که گفته بودند که خداوند قادر به تخریب همه چیز است. اگر آنها بگویند که نخیر خداوند نمیتواند چنین چیزی را خلق کند که بعداَ او را تخریب کرده نتواند ، در اینصورت این حرف آنها مغایر آن گفتۀ شان است که گفته بودند که خداوند میتواند هر آنچه را بخواهد خلق کند.                                                           

چیزی های دیگری نیز است که خداوند نمیتواند آنرا اجرا کند. مثلاَ خداوند نمیتواند دروغ بگوید. خداوند متعال نمیتواند بی رحم باشد، نمیتواند بی انصاف باشد، نمیتواند فرآموشکار باشد.  میدانیم که خالق و مالک همۀ کاینات خداوند است. او اگر بخواهد میتواند منرا از بین ببرد، اصلاَ منرا ناپدید کند. ولی او نمیتواند منرا از قلمرو پادشاهی خودش بیرون کند. در قرآن کریم در سورۀ بقره آیۀ ١٠٦ آمده است (....أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) یعنی (.....خداوند بر هر چيز قادر است). عین مطلب در آیات  متعدی از جمله سورۀ بقره آیۀ ١٠٩، سورۀ آل عمران آیۀ ٢٩، سورۀ نحل آیۀ ٧٧، سورۀ فاطر آیۀ اول و جاهای دیگر گفته شده است که خداوند متعال برهر چیز قادر است. البته بین اینکه میگویم ( خداوند بر هر چیز قادر است) و ( خداوند هر کاری را انجام داده میتواند) تفاوت زیادی وجود دارد.                     خداوند متعال در آیات ١٥ و ١٦ سورۀ مبارکۀ بروج میفرماید (ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ ﴿١٥﴾ فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ ﴿١٦﴾).         ترجمه (صاحب عرش مجيد است. و آنچه را مي‏خواهد انجام مي‏دهد).                                                        

در ارتباط به سوال شما که چرا خداوند متعال شکل انسان را بخود اختیار نمیکند باید بگویم که این سوال ارتباط  میگیرد به تیوری " قایل شدن جنبۀ انسانی برای خدا ". بر مبنای این تیوری خداوند اشکال مختلف را بخود میگیرد. دلیل اینکار اینست که خداوند برای هدایت، درک و رهنمای بهتر انسانها شکل انسان را بخود اختیار میکند و میخواهد برای انسانها بگوید که زمانیکه انسان درد دارد، چگونه احساس دارد، زمانیکه انسان خوش است و یا ناراحت است، چگونه این حالت را احساس میکند، به این دلیل خداوند شکل انسان را بخود اختیار میکند. اما منطق که در عقب این تیوری قرار دارد نمیتواند، درست ثابت شود. مثلاَ من یک سازنده و یا تولید کننده "تلویزیون" و یا "تیپ ریکاردر" استم. من میخواهم این دو چیز را تولید کنم. اما من ضرورت ندارم خود را "تلویزیون" و یا "تیپ ریکاردر" بسازم تا بتوانم بدانم که برای این اشیا چی چیزی خوب و چی چیزی بد است. من به عنوان سازندۀ این اجناس صرفاَ به ارایه یک سلسله هدایات و رهنمایی ها ( یعنی یک کتاب رهنما ) برای استفاده کننده های این اجناس قناعت خواهم کرد. تا استفاده کننده بداند که برای شنیدن "کست" یا "نوار" باید کدام دکمه را فشار دهد. یا برای جلو و عقب بردن نوار کدام دکمه ها را فشار دهد. به عین ترتیب خداوند نیز ضرورت ندارد که شکل انسان را اختیار کند تا درک کند که برای انسان چی چیزی مفید و چی چیزی مضر است.                                                                                 

خداوند شخصی را از میان انسانها انتخاب کرد و برای هدایت و رهنمایی انسانها قرآن کریم را نازل فرمود. در این "کتاب رهنما" یعنی قرآن کریم همه موارد ی مجاز و غیر مجاز را درج نمود. آنچه به نفع انسان و یا به ضرر اوست، همه درج این کتاب الهی است.                                                                                                     

شما پرسیدید که آیا خداوند میتواند شکل انسان را اختیار کند؟ جواب من اینست که بلی خداوند میتواند اینکار را انجام بدهد ولی لحظۀ که او شکل انسان را اختیار نماید از حالت "خدایی" خارج میشود. به این دلیل که انسان "فانی" است یعنی فنا پذیر است در حالیکه خداوند باقیست و فناپذیر نیمباشد. حالا چطور امکان دارد که یک موجود در عین زمان هم فانی باشد و هم باقی. انسان برای ادامه حیاتش ضرورت بخوردن و نوشیدن دارد در حالیکه خداوند متعال فاقد ضروریات است. قرآن در سورۀ انعام در آیۀ ١٤ میفرماید (قُلْ أَغَيْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلاَ يُطْعَمُ قُلْ إِنِّيَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكَينَ).                                                      

 ترجمه (بگو آيا غير خدا را ولي خود انتخاب كنم در حالي كه او آفريننده آسمانها و زمين است و او است كه روزي مي‏دهد و از كسي روزي نمي‏گيرد، بگو من مامورم كه نخستين مسلمان باشم و (خداوند به من دستور داده كه) از مشركان نباش).                                                                                                                     

همچنان در آیۀ الکرسی شریف یعنی در سورۀ بقره آیۀ ٢٥٥ میفرماید (....لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ....) یعنی (...هيچگاه خواب سبك و سنگيني او را فرا نمي‏گيرد....). یعنی الله تعالی به خواب ضرورت ندارد در حالیکه انسانها به خواب ضرورت دارند. بناَ این موضوع درست نیست که خداوند به شکل انسان درآید.                                              

سوال: من یک مسیحی استم و اسمم "آستین فلیپس" است. سوال من اینست که در اسلام از حضرت مسیح حرف زده میشود. در اسلام این باور وجود ندارد که حضرت عیسی به صلیب کشیده شده و در آنجا جانداده و بعداَ دوباره حیات یافته وبالاخره نزد خداوند منتقل گردیده است. بلکه در اسلام این باور وجود دارد که حضرت عیسی مسیح به نزد خداوند، توسط خداوند متعال منتقل گردیده است. همچنان براساس عقاید اسلامی حضرت محمد مانند حضرت مسیح نزد خداوند بلند برده نشده است.همچنان طوریکه میدانم در اسلام این باور وجود دارد که حضرت مسیح از یک مادر باکره بدنیا آمده البته توسط حضرت جبریل. این موضوعات این را ثابت میسازد که حضرت مسیح اگر خدا نباشد حداقل دارای مقامی بلندتری نسبت به حضرت محمد میباشد. حالا من میخواهم از شما بپرسم که چرا شما در صحبتهای تان از تعالیم حضرت مسیح که در تورات موجود است، استفاده نمیکنید؟                                                     

گردانندۀ برنامه : من نیز میخواهم با استفاده از فرصت سوالی را مطرح کنم که شبیه همین سوال است و توسط شخصی بنام "آرلود پورتر" مطرح شده است. او میپرسد که اگر شما به این عقیده استید که خدا یکی است در آنصورت نطر تان راجع به حضرت عیسی مسیح چیست؟                                                                                 

جواب: برادر ما سوالی جالبی را طرح کرد. معمولاَ این سوال توسط مبلغین مسیحیت طرح میگردد. اینکه این برادر ما نیز یکی از مبلغین مسیحیت است و یا نه، اینرا من نمیدانم. بهر حال مسایل را که طرح کردند اینبود که حضرت مسیح علیه سلام توسط خداوند متعال به شکل زنده به آسمان بلند برده شدند در حالیکه حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم مانند حضرت مسیح (ع) به شکل زنده به آسمان بلند برده نشدند. حضرت مسیح (ع) از یک مادر باکره بدنیا آمد در حالیکه حضرت محمد (ص) دارای مادر و پدر بودند. بناَ کدام یک از این دو پیامبر بلند مرتبه اند؟ خوب ذهن انسان در برابر این سوال جواب میدهد که: حضرت عیسی (ع). مبلغین مسیحیت سوالاتی زیادی از این قماش را  طرح میکنند که مثلاَ  اسم حضرت عیسی (ع) در قرآن کریم ٢٥ بار ذکر گردیده است در حالیکه اسم حضرت محمد (ص) ٥ بار در قرآن ذکر گردیده است. بناَ کی دارای مقام بلندتر است؟ این سوالات از مسلمانها پرسیده میشود و مسلمانها نیز میگویند : حضرت مسیح.                                                                                            

اسلام در کنار مسیحیت یگانه دینی میباشد که پیروان آن به حضرت مسیح (ع) [ به عنوان یک  پیامبر] ایمان دارند. مسلمانها به این عقیده اند که حضرت مسیح (ع) از یک مادر باکره بدینا آمده، ما معتقدیم که حضرت مسیح (ع) به اجازۀ خداوند متعال مرده گان را زنده میساخت، ما باور داریم که او به اجازه خداوند متعال "کور مادرزاد" را بینایی میبخشید. البته بسیاری از مسیحیان امروزی به این موارد عقیده ندارند، در حالیکه ما مسلمانها به همۀ این موارد ایمان داریم. اما ما مخالف پذیرش حضرت عیسی (ع) به عنوان خدا استیم .همچنان ما به این عقیده داریم که خداوند متعال فاقد فرزند و والدین  میباشد.                                                                                                       

طوریکه میدانیم حضرت محمد(ص) از جهان رحلت نمودند در حالیکه قرآن کریم به ما میگوید که حضرت عیسی علیه سلام توسط خداوند متعال به شکل زنده، به آسمان بلند برده شد. اما واقعیت اینست که بلند بردن حضرت مسیح علیه سلام بشکل زنده به آسمان، نشاندهندۀ بزرگی شان نسبت به دیگر پیامبران نیست.                                    

هرگاه خداوند بخواهد کسی را قربانی نماید بهترین انسانها را برای اینکار انتخاب میکند به همین دلیل [ نظر به عقیدۀ مسیحیان امروز] حضرت مسیح (ع) بهترین بشر بود.                                                                          

نظر به آیۀ قرآن حضرت عیسی (ع) نه به قتل رسید و نه هم به صلیب کشیده شد. حتی نظر به انجیل تحریف شدۀ امروزی نیز عیسی (ع) مصلوب نگردیده است بلکه شخصی که مصلوب گردید یک یهودی بود.[ داکتر ذاکر نایک در یک جلسۀ دیگر تحت عنوان " آیا واقعاَ حضرت مسیح (ع) مصلوب گردید؟ اینرا ثابت میسازد که حتی نظر به کتاب انجیل تحریف شده امروزی نیز آنحضرت روی صلیب جان نداده اند. مترجم ].                                             

واقعیت اینست که در زمان عیسی (ع) تعدادی زیادی او را بعنوان پیامبر قبول نمیکردند، به همین دلیل آنها دست به یک سلسله اقدامات افراطی زدند.                                                                                                 قرآن شریف نیز در سورۀ نسا آیۀ ١٧١به این موضوع اشاره نموده میفرماید (يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ......). ترجمه ( اي اهل كتاب در دين خود غلو ( زياده روي) نكنيد......). در برابر عیسی (ع) دو نوع زیادروی صورت گرفت. یکی از طرف یهودیان و دیگر از جانب مسیحیان. یهودیان حضرت عیسی (ع) را یک شخص دغل باز خواندند در حالیکه مسیحیان او را "خدا" نامیدند. البته این موضوع که حضرت مسیح (ع) بار دیگر در این جهان ظهور خواهد کرد به این معنی نیست که او باخودش کدام شرعیت و یا کتاب تازۀ را خواهد آورد. در سورۀ مائده ،آیۀ سوم میخوانیم (..الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا...).                                 ترجمه (..امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آئين (جاودان) شما پذيرفتم....). یعنی خداوند متعال دین اسلام را تکمیل نموده اند.                                                                

ما مسلمانها به این باوریم که حضرت عیسی (ع) به ما کدام شرعیت جدیدی را نخواهد آورد، بلکه سوتفاهمات و غلط فهمی هایکه در مورد ایشان خلق گردیده را مرفوع خواهد ساخت. حضرت عیسی (ع) به خداوند متعال خواهد گفت که یا الله (سبحان و تعالی) تو شاهدی که من هرگز نگفته ام که مرا پرستش کنند. تو شاهدی که من هرگز نگفته ام که مرا فرزند خداوند بدانند. در واقعیت حضرت مسیح عیله سلام برای مسیحیان ظهور میکند نه برای مسلمانها.              شما [مسیحیان] عیسی (ع) را خدا میدانید زیرا که آنحضرت صرفاَ از یک مادر باکره، بدون داشتن پدر به دنیا آمده بود. اما خداوند متعال در این مورد در قرآن شریف در سورۀ آل عمران آیۀ ٥٩ میفرماید (إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ). ترجمه (مثل عيسي در نزد خدا، همچون آدم است، كه او را از خاك آفريد، و سپس به او فرمود: «موجود باش!» او هم فورا موجود شد). بنابراين، ولادت مسيح بدون پدر، هرگز دليل بر الوهيت او نيست. اگر شما خدا بودن شخصی را در این میدانید که او بدون داشتن پدر به دنیا آمده باشد در آنصورت حضرت آدم (ع) بالاتر از عیسی (ع) بوده، نعوذ بالله او (دو خدا) میباشد.                                                              

در انجیل، همان کتابیکه شما به آن عقیده دارید، از پادشاهی بنام (مالچی سیدیک) ذکر به عمل میآید که نه دارای آغازی بوده و نه دارای انجامی. پس به این حساب آیا او بزرگتر و والا مقامتر از حضرت آدم (ع) است؟               

در این مورد که چرا اسم حضرت عیسی (ع) ٢٥ بار در قرآن ذکر گردیده در حالیکه اسم حضرت محمد (ص) صرفاَ ٥ بار ذکر شده است؟ باید گفت که در مورد حضرت عیسی (ع) سوتفاهماتی ویژۀ وجود داشت در حالیکه در مورد حضرت محمد صلی الله و علیه و سلم این چنین مواردی موجود نبوده است.ثانیاَ در موقع نزول قرآن شریف حضرت محمد (ص) حیات داشته و حاضر بودند و در حالیکه حضرت مسیح (ع) حاضر نبودند. اگر من شخصی را خطاب کنم که در اینجا حضور دارد صرفاَ به این اکتفا خواهم کرد که بگویم " تو، ای برادر، به تو میگویم " یعنی ضرورت ندارم همیشه او را با ذکر نامش خطاب کنم. در حالیکه اگر قرار باشد من از یک شخصی غایب یاد نمایم در این حالت من مجبورم او را به اسمش صدا بزنم. از آنجایکه در هنگام نزول قرآن کریم حضرت مسیح (ع) حضور نداشتند به این دلیل هر باریکه ذکر ایشان صورت میگرفت باید نام شان نیز ذکر میگردید. از طرف دیگر اسم حضرت موسی (ع) ١٣٢ بار در قرآن شریف ذکر شده است. اگر زیاد ذکر شدن اسم در قرآن کریم به معنی بلند بودن مقام باشد، پس  در اینصورت باید مقام حضرت موسی (ع) بالاتر از عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) باشد؟ که طبیعتاَ اینطور نیست.                                                                                                                                

                                                                      

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در شنبه 1387/06/09 و ساعت 15:2 |

تولد 1904 م وفات 1975 م

دور معشوق مجازی گشتم                سـوختم تا که نمازی گشتم

تصوف و عرفان دهقان کابلی

دهقان کابلی یکی از آن پخته ترین و پُر مایه ترین بزرگان صوفیه اسـت که خود را مانند حلاج و مولانا جلال الدین بلخی به زبان عشـق تفسـیر کرده اسـت و میداند که به عشـق حقیقی رسـیدن، گذشـتن از عشـق مجازی اسـت و اشـاره میکند:

دور معشـوق مجازی گشـتم
سـوختم تا که نمــازی گشـتم

بلی، عشـق های مجازی تمرین عشـق های حقیقی اند.

حضرت مولانا میفرماید: عشـق مجازی اینسـت که در اول وقتی شـخصی را شـمشـیر بازی می آموزانند، نخسـت وی را با شـمشـیر چوبی تمرین میدهند تا هنگام تمرین از زخم و جراحت در امان باشـد. با شـمشـیر آهنی احتمال جراحت میرود.

برای شـناخت این عارف بزرگ می پردازیم به شـرح از غزلهای عارفانهء او.

 اشـک دامنگیر

یادگاری هسـت این جام می از کوثر مرا

دسـت زاهد بشـکند، کو بشـکند سـاغر مرا

یک جهان خونیسـت از آتش اگر یک دل بُود

دوسـتان! میسـوزد آخر داغ آن دلبر مرا

ناله، رُسـوای جهانم کرد درمانم نکرد

پیر گردون هم ندارد داروی دیگر مرا

اشـک دامنگیر من، چون کودکان گردیده اسـت

میبرد در کوی او، این طفل بی مادر مرا

سـجده گاهم گشـته ای یاران خم ابروی دوسـت

ای مسـلمانان! به مسـجد برد این کافر مرا

دامنم پُر گشـت از اشـک و دلم خالی نشـد

گرچه دهقانم، غنی میسـازد این گوهر مرا

شـرح غزل:

یادگاری هسـت این جام می از کوثر مرا
دسـت زاهد بشـکند، کو بشـکند سـاغر مرا

دهقان میگوید: این می معرفت برای من یادگار ازلی اسـت، هرگاه زاهد قصد آن را داشـته باشـد که این سـاغر و این جام معرفت را بشـکند، دسـت زاهد بشـکسـته باد. بمن این جام معرفت از ازل مقرر شـده و مسـتحق آن بودم و این یادگاریسـت بسـا ارزشـمند و از دوسـت.

یک جهان خونیسـت از آتش اگر یک دل بُود
دوسـتان! میسـوزد آخر داغ آن دلبر مرا

اگر از دید عرفا دلی وجود داشـته باشـد، یک جهان سـوز و گداز در آن اسـت. خداوند برای انسـان دل را آفرید و انسـان این امانت را که دیگران از تحمل آن ابا ورزیدند، پذیرفت و با داشـتن دل آگاه شـد، یعنی غم، درد، عشـق، خوشی، را احسـاس کرد و دل را هم جای اسـرار سـاخت، انسـان با این دل، غم دارد، خوشی دارد، عشـق دارد، از نا درسـتیها رنج میبرد، وقتی ظلم را می بیند چشـمانش پُر از اشـک میشـود و در این دل یک عالم اسـرار را می گنجاند.

دهقان میگوید: دوسـتان! این داغ هجران و این داغ فراق و جدایی از اصل مرا میسـوزاند و این ندا از دل عارف بر می خیزد.

ابوالمعانی بیدل در (رح) در مورد دل میفرماید:

زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود
از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود
آگاهیم از هر دو جهان وحشـت داشـت
چون بال نداشـتم قفس تنگ نبود

بیدل میفرماید: زمانیکه دل قابل فرهنگ نبود و آگاه نبود و در غفلت و تاریکی بسـر میبرد، با تمام تعلقات نفسـانی و سـماجت آن از آن ننگ نداشـتم، زیرا این همه تعاملات در گرو طلسـم جسـم بودن، در بیخبری و غفلت صورت میگرفت و غامض بنظر میرسـید و این دل بی فرهنگ بود، یعنی دلیکه یک جهان خون از آتش در او اسـت، نبود، دل بر اسـرار آگاهی نیافته بود، ولی زمانیکه آگاه شـدم و با اهتمام از معراج دل آگاهی حاصل کردم و دل را با معرفت سـاختم، آنوقت از هر دو جهان از دنیا و عقبا وحشـت کردم.

وقتی بال وجود نداشـته باشـد، شـوق پرواز هم وجود ندارد، بیدل میگوید: وقتی بال پیدا کردم، شـوق پرواز ایجاد شـد. توسـط آگاهی درسـت از معرفت بال پیدا کردم و این آگاهی شتوق پرواز را بمن داد، یعنی با پیدایش بال، شـوق و هوای آزادی بسـرم آمد و خواسـتم از بندگی و غلامی نفس، حرص و هوس و دنیا رهایی یابم.

ناله، رُسـوای جهانم کرد درمانم نکرد
پیر گردون هم ندارد داروی دیگر مرا

عشـق و عاشـقی انسـان را رُسـوای جهان میسـازد. از این روسـت که دهقان میفرماید: این نالهء من مرا در این دنیا رسـوا کرد و تنها باعث رسـوایی و انگشـت نمایی من شـد و درمان نیافتم. بلی درمان عاشـق کار سـاده نیسـت و درمان عاشـق جز وصال معشـوق دیگر چه میتوان بود.

اشـک دامنگیر من، چون کودکان گردیده اســت
میبرد در کوی او، این طفل بی مادر مرا

هر گاه مادر از طفل دور شـود، طفل تحمل این دوری و فاصله را ندارد و بطرف مادر میشـتابد و دامنگیر او میشـود. نیاز عشـق طفل نسـبت به مادر همان اندازه اسـت که با دور شـدن مادر تاب جدایی او را ندارد و با داد و فریاد دامن مادر را میگیرد و رها نمیکند. دهقان میگوید: این اشـک من هم طفل دامنگیر من اسـت، این اشـک هجران و فراق اسـت که دامنگیر من شـده و همین طفل بی مادر یعنی اشـک فراق مرا بجای اصلی و کوه یار من میرسـاند. این حالت عاشـق را که در تب های بیخودی میسـوزد، بیان میکند.

سـجده گاهم گشـته ای یاران خم ابروی دوسـت
ای مسـلمانان! به مسـجد برد این کافر مرا

ای یاران! سـجده گاه من خم ابروی دوسـت شـده و این سـجده گاه من مرا به مسـجد اصلی می برد. وقتی انسـان خم ابروی دوسـت را سـجده گاه خود میسـازد و بجای محراب مسـجد انتخاب میکند، در ظاهر قضیه کافر شـده اسـت. اینجاسـت که دهقان آگاهانه با اسـتفاده از کلمهء مسـلمانان میگوید: ای مسـلمانان این کافر مرا به مسـجد اصلی می برد و به هدف میرسـاند.

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
دامنم پُر گشـت از اشـک و دلم خالی نشـد
گرچه دهقانم، غنی میسـازد این گوهر مرا

هر قدر که اشـک ریختم، این دل من خالی نشـد، یعنی این اشـک فراق و هجران و دوری از دوسـت را انتهایی نیسـت و اشـک عاشـق همیشـه جاری و روان اسـت و آن را پایانی نیسـت.

اگر چه دهقان هسـتم و در ظاهر بی بضاعت، اما این گوهر اشـک من، مرا غنی میسـازد و در این اشـک ریختاندن لذتی وجود دارد که با هیچ ثروت و دولت قابل مقایسـه نیسـت.

عنقای فطرت

من دیده ام بخویش پریزاد خویش را

آیینه داده ام به کف ایجاد خویش را

عنقای فطرتیم که بر اوج معرفت

بنهـاده ایم بیضهء بنیاد خویش را

امروزم از چه دانه بریزی که در السـت

تابیده ایم حلقهء صـیاد خویش را

خسـرو نداشـت نام و نشـانی بکوه عشـق

شـیرین گرفت دامن فرهاد خویش را

(دهقان) که بود طالب دلدار، روز و شــب

بر خود رسـاند، ناله و فریاد خویش را

شـرح غزل:

من دیده ام بخویش پریزاد خویش را
آیینه داده ام به کف ایجاد خویش را

من اسـرار نهفته در وجود خود را پیدا کرده ام و بر خود آگاه شـده ام و از جوهریکه در وجود من پنهان اسـت، واقف هسـتم. یعنی من به علم حقیقت وصل شـده ام. همانگونه که آیینه در کف میباشـد و انسـان در آن صورت خود را می بیند، من هم حقایق را واضح و آشـکار می بینم و در این آیینه ایجاد خود را هم خوب تماشـاه میکنم و آیینهء خود هسـتم، بدین معنی که همه چیز را دیده و خود را تصحیح میکنم. این نکته در روانشـناسی خیلی مهم اسـت. انسـان در اوج کمالی میرسـد که ضعف خود را متوجه میشـود و به تصحیح آن می پردازد.

عنقای فطرتیم که بر اوج معرفت
بنهاده ایم بیضهء بنیاد خویش را

فطرت ما عنقا صفت اسـت و بر اوج معرفت. ما در طبیعت شـهباز فطرت هسـتیم و بیضهء بنیاد ما در اوج معرفت و خداشـناسی گذاشـته شـده.

وقتی انسـان به مرحله ای برسـد که خودش آیینهء خود شـود و قادر به آن باشـد که نواقص ومعایب خود را ببیند و به اصلاح آن بپردازد، چه حاجت به شـیخ و محتسـب و شـحنه ( پاسـبان، نگهبان و پلیس شـهر ). البته شـیخ و محتسـب هم وظایف پلیس مذهبی را انجام میدهند. در روانشـناسی فصلی اسـت بنام ( خود شـیفتگی ) وقتی انسـان به این مرحله میرسـد، اخلاقاً و وجداناً مرتکب اعمال ناشـایسـته نمیگردد و این خود شـیفتگی مانع بروز اعمال ناشـایسـته قرار میگیرد. در این بخش در مسـایل مدنی غربیها پیش گام تر هسـتند و این باعث ترقی و تکامل در جامعه و کشـور شـان گردیده اسـت.

امروزم از چه دانه بریزی که در السـت
تابیده ایم حلقهء صـیاد خویش را

دهقان میگوید: ای شـیخ! امروز برای ما از نو دانه ریختن بهر چیسـت؟ یعنی امروز ما را از نو به دین و مسـلمانی دعوت از بهر چه میکنی؟

ما در روز معرفت خود را بدسـت خود در این دام انداختیم و بزبان خود ( قالو ـ بلی ) گفتیم و تعهد بسـتیم.

خسـرو نداشـت نام و نشـانی بکوه عشـق
شـیرین گرفت دامن فرهاد خویش را

خسـرو هم مثل فرهاد از دلباخته گان شـیرین و رقیب فرهاد بود اما شـهرت نداشـت. زمانیکه شـیرین دامن فرهاد خود را گرفت، شـهرت و نام و نشـان خسـرو هم در کوه عشـق بلند شـد. اگر شـیرین دامن فرهاد را نمیگرفت، شـهرت خسـرو هم در کوه عشـق نا ممکن بود.

( دهقان ) که بود طالب دلدار، روز و شـب
بر خود رسـاند، ناله و فریاد خویش را

دهقان همیشـه طالب دلدار و معشـوق خود بود و هیچ چیز فکر او را اشـغال نمیکرد و دایم در فکر یار، ذکر یار و محبوب بسـر می برد. با این ذکر و ریاضت و طلب یار با الاخره ناله و فریاد خود را بر خود رسـاند، یعنی با دوسـت یکی گشـت.

بال جبرئیل

من نمیدانم در این ره کیسـت یارب یار ما

کاندرین ره، هیچ نبود جان ما، در کار ما

ما بصحرای وجود خویش منزل میزنیم

نفس، گمره گشـته از افعال و از کردار ما

آنقدر در نیسـتی ها تیز تگ گشـتم که دوش

سـوخت بال جبرئیل از گرمی یی رفتار ما

نی پیمبر، نی پیمبر زاده یی باشـیم، مگر

عیسی مریم نباشـد واقف اسـرار ما

او بدور کعبه گردد، ما بدور خویشـتن

شـیخ، حق دارد که باشـد در پی انکار ما

شـاه و درویش از تملق تیشـه ها گیرند به کف

گر نمایان شـد رگ یاقوت از کهسـار ما

فقر اگر گیرد خمار از نشـهء مضمون، رواسـت

شـیخ میدزدد چپن از گرمی یی اشـعار ما

چون کدو، این کلهء دهقانیم بی مغز نیسـت

معنی افلاک باشـد در تهء دسـتار ما

شـرح غزل:

من نمیـدانم در این ره کیسـت یارب یار ما
کاندرین ره، هیچ نبود جان ما، در کار ما

در راهی که روان هسـتم ، معلوم نیسـت که یار ما کیسـت؟ و این راه، راهی اسـت که حتی جان ما هم در کار ما نمی آید، یعنی جان هم جز بار گرانی بیش نیسـت.

ما بصحرای وجود خویش منزل میزنیم
نفس، گمره گشـته از افعال و از کردار ما

ما در صحرای وجود خود منزل می زنیم، یعنی هنوز در طلسـم جسـم گیر مانده ایم و از تعلقات نبریده ایم. از افعال و کردار ناشـایسـتهء ما، نفس ما گمراه شـده اسـت و در بند و گیرو دار وجود و در دام تن گرفتاریم.

آنقدر در نیسـتی ها تیز تگ گشـتم که دوش
سـوخت بال جبرئیل از گرمی یی رفتار ما

ما عالم هسـتی را پشـت پا زدیم و در نیسـتی تیز گام شـدیم، در نیسـت شـدن، از خود رفتن و فنا شـدن چنان تیز گام شـدیم و سـرعت پیدا کردیم که بال جبرئیل از گرمی رفتار ما سـوخت. حضرت جبرئیل(ع) سـمبول سـرعت اسـت اما دهقان میگوید که ما در فنای دوسـت تیز تر از جبرئیل هسـتیم.

نی پیمبر، نی پیمبر زاده یی باشـیم، مگر
عیسی مریم نباشـد واقف اسـرار ما

ما نه پیمبر هسـتیم و نه پیمبرزاده و عیسی مریم هم بر اسـرار ما واقف نیسـت. یعنی در این راه که ما روان هسـتیم، بسـا اسـرار نهفته اسـت که هیچ کس را بغیر از ذات حق بر آن وقوف نیسـت و در این راه هیچ نوع نسـبتی و وسـیله ای دسـتگیر انسـان نمیشـود. راهی را که سـالک معرفت طی میکند، راهیسـت دشـوار و افتاد مشـکل ها.

او بدور کعبه گردد، ما بدور خویشـتن
شـیخ، حق دارد که باشـد در پی انکار ما

شـیخ بدور کعبه میگردد و ما بدور خویشـتن. ما خود را شـناخته ایم و معتقد هسـتیم که روح خدا در ما دمیده اسـت و هر گاه این روح خدایی فعال شـود و از قوا به فعل آید، میدانیم که ما کی هسـتیم. شـیخ چون این مسـئله را نمی داند و خویشـتن را هنوز نمی شـناسـد، حق دارد که در پی انکار ما برآید.

شـاه و درویش از تملق تیشـه ها گیرند به کف
گر نمایان شـد رگ یاقوت از کهسـار ما

اگر جوهر اصلی ما نمایان شـود، اگر یاقوت جان ما از کهسـار این تن بیرون زند، شـاه و درویش با هزار تملق طالب و عاشـق ما شـده در پی بدسـت آوردن این گوهر تیشـه ها بدسـت خواهند گرفت. اگر بدانند که در ما چه گوهری پنهان اسـت، اگر بدانند که ما به کدام مقام رسـیده ایم، هم شـاه و هم گدا سـر بر آسـتان ما فرو میآورند.

فقر اگر گیرد خمار از نشـهء مضمون، رواسـت
شـیخ میدزدد چپن از گـرمی یی اشـعار ما

کلام و مضمون ما عالم فقر را زیب و زینت می بخشـد و نشـه آور اسـت و باعث خوشـباشی معنوی میگردد. این کلام آنقدر گرمی و جذبات دارد که شـیخ را چپن می بخشـد. یکی گرمی کلام، معراج کلام وسـخن اسـت که شـیخ میتواند از آن برای صیقل سـاختن خود که گرم کردن معنوی و پاک سـاختن روح و روان اسـت، اسـتفاده کند و دیگر اینکه گرمی و اسـتفاده از این کلام شـیخ را از عیوب می پوشـاند و مسـتور میسـازد.

چون کدو، این کلهء دهقانیم بی مغز نیسـت
معنی افلاک باشـد در تهء دسـتار ما

این کلهء دهقانی ما مانند کدو بی مغز نیسـت، یعنی ای اهل تظاهر ما را دسـت کم مگیرید. در زیر این دسـتار ما معنی افلاک، یعنی آنچه اسـراریکه در سـپهر و گردون و سـتارگان نهفته اسـت، وجود دارد. ما در عالم تعیین از همه چیز واقفیم و همه را به چشـم سِـر می بینیم

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در پنجشنبه 1387/06/07 و ساعت 11:41 |

شرح زندگی استاد خلیل الله خلیلی از زبان خودش

من نمی دانم که این زندگی خودم را زندگانی نام گذارم یا مرگ ، هنوز حل نشده است که این خواب عدم که مادر آنجا میرویم زندگانی حقیقی آنجاست یا این که چند روز در اینجا سرگردان و آواره هستیم  بهر حال به قول مرزا عبدالقادربیدل:

اشک یک لحظه به مژ گان با راست

                                        فرصت عمر همین مقدار است

من در سال 1320ه ،ق، در شهر کابل در کنار رود خانه ی مبارک  آن شهر زیبا  و محبوب مان در خزان سال به دنیا چشم کشودم . منزل ما در باغ جهان آرا بود ،باغ جهان آرا  را جهان آرا بیگم عمه ی ظهیر الدین بابر شهشاه  مغول آباد کرده بود.و از وقت جهان آرا بیگم یک درخت پنجه چنار بزرگ در آن باغ مانده است که هنوز هم وقتی آوان طفلی من یادم می آید که آن برگها وقتی به زمین میریختند و با باد خزانی بر دور درخت می          ر قصیدند ما اطفال خورد آنجا بازی میکردیم سرود چنار را می خوانیم

 

قو قو برگ چنار                             دختر ها شسته قطار

می چند سنگ سفال                        میخورند دانه انار

هنوز باغ موجود است . من هفت سال عمر داشتم  که مادر بزرگوارم من چشم از جهان بست.هنوز گر م بود جای بوسه ی که بر آن نهاده ما در مشفق به روی چشم و سرم.  یازده سال از عمر من نگذشته بود که پدر مرا امان الله خان بدون محکمه به قتل رساند، پدر من یکی از رجال بزرگ دوره امیر حبیب الله خان سراج الملته والدین بود و به لقب مسفوفی المما لک . شاید آخرین کسی که در افغانستان لقب – مسفوفی المما لک داشت پدر من بود علاوه بر وظیفه مسفوفی المما لک خان و بزرگ یک قبیله بزرگ افغانستان هم بود و وقتی پدر مرا کشتند تمام هستی و زندگانی و دارایی ما را ضبط کردند و مرا در یک حویلی محبوس ساختند و به دهن در حویلی پاسبان مقرور کردند که هیچ کس به حویلی داخل نشود و  من هم اجازه بر آمدن نداشته  باشم من و دو برادر کوچکم و خواهرم در آن حویلی دو سال به تنهایی ،بیچارگی ،گرسنگی،در کمال فقر و ذلت بسر بردیم هیچ نفهمیدیم که من در عمر یازده سالگی چه گناه کرده بودم که در زندان باشم .

در یازده سالگی به شفاعت مردم مرا از کابل تبعید کردند در یکی از روستاهایی 50 کیلومتری شمال کابل  در قلعه مادری من بنام صدق آباد که به روی یک پشته بود در آنجا هم امر حکومت بود که هیچ کس باز هم با ما رفت و آمد نکند و همه عشیره که از مادرم و پدرم بود نداز ترس حکومت با ما هیچ کمک کرده نمی توانستند حتی من خود گوسفندان میچرانیدم و برای زمستان خار می بریدم و در کمال ذلت و پریشانی زندگی میکردم ،از مدرسه و کتاب و از همه چیز محروم بودم و من دروس ابتدایی خود را در وقت حیات پدر خود در منزل خودما خوانده بودم آن وقت مکتبی بنام حبیبیه در کابل تا سیس شده بود و یک فرع مکتب حبیبیه را پدر من در خانه ی خود آورده بود من در آنجا دو سه سال درس خواندم و مکتب صرف را تمام کرده بودم و مکتب نحو را تا شمه و حساب را هم قسمتی خوانده بودم یعنی جوانک با سواد شده بودم بعد از آن امان الله خان امر داد  و ما را به مکتب بردند  و سه سال هم در مکتب بسربردم و وظیفه ی که به من داده شده بود معلم بودم . در یک مکتب و ماه سی (30)روپیه کابلی به من معاش داده میشد شاید 30 روپیه معاش یک ثلث دالر هم نمی شود  وبا این 30 روپیه من زندگانی خود و فامیل خود را تامین میکردم و بعد از آن در کوهداغ من یک مقدار از زمین و ملک پدری ما را به ما پس دادند که آن هم نهایت کم بود باز در مورد من حکومت راپور دادند که این آدم میخواهد ذهن بچه ها و شاگردها را مسموم بسازد و این دشمن حکومت است این معلمی میکند و در عین تعلیم میخواهد  که مردم را به خلافت حکومت تحریک کند مرا به کابل بردند و در وزارت مالیه به حیث کاتب یعنی کارمند و زارت مالیه مقر کردند و در حقیقت من زیر مراقبت بودم و در ده یال حکومت اعلیحضرت امان الله خان به کمال پریشانی  و به کمال محرومیت از تمام حقوقانسانی در کابل بسر بردم تا اینکه انقلابی در افغانستان شد و ملت افغانستان به خلاف امان الله خان شدند و علت بزرگ بر خلافی ملت افغانسان این بود امان الله خان که استقلال بخش افغانستان است چرا حالت ملت بخارا را در این مصیبت نمی بیند و بجای اینکه با حکومت روسیه جنگ کند با حکومت روسیه دست دوستی داده و این دادن دست دوستی امان الله با روسیه سبب شده است که دیگر قسمت های ترکمنستان و تا تارستان (؟) را دولت شوروی تصرف کند. البته  ذهن ساده مردم درست به مشکلات حکومت نمی فهمید . این خشم ملت افغانستان سبب شد که یک  جوان از کوهدامن یعنی از شمال کابل بنام "حبیب الله" مشهور به "بچه سقاو"آمد وتخت وتاج را از امان الله خان گرفت و امان الله خان را سرنگون کرد.من به او "حبیب الله"دوعلاقه داشتم  علاقه اول این بود که در باغ پدر من در حسین کوت باغبان بود وعلاقه دوم این بود که امان الله خان را از تخت وتاج انداخته بود و به مجردی که آمد به کابل به سر تخت نشست او آدم بی سواد اما باوفا  او آدم بی سواد  اما با ایمان ،او آدم بی سواد اما شجاع  مرا به در بار خود احضار کرد و مرا به حیث سر منشی خود مقرر کرد من چند وقتی با حبیب الله بودم در کابل و بعد ا رفتم به مزار شریف و تا آخر در مزار شریف بودم . آنجا روسها یک حرکتی کردند  آمدند تا مزار شریف را بگیرند به نام طرف داری امان الله خان اما امان الله خان یک جوان مردی به خرج داد و گفت من نمی خواهم تخت و تاج خود را به ذریعه روسها بگیرم و روسها از افغانستان وا پس رفتند . بعد از آن وقتی که حکومت حبیب الله سقوط کرد رفتم به هرات .  هرات شهر علم بود ، شهر فضیلت  بود ، شهر دانش بود و واقعا هنوز چراغ جامی در هرات روشن بود و. مردم شعر دان و شعر فهم  و عالم و دانشمند  و ذکی در هرات موجود بود من در آنجا دوستانی پیدا کردم ، اندک اندک شروع کردم در هرات به  شعر گفتن و طبع شعر من در هرات آغاز شد ،اگر چه من شعر را بعد از آنکه پدر مرا کشته بودند  ناله های که می خواستم  بکنم آن ناله ها را موزون میکردم و شعر می شد ولی هنوز شعر های قابل ذکر و قابل ضبط نبود. در هرات همان استعداد زنده شد به توجه مردم هرات و بعد از آن آمدیم و نادر شاه پادشاه افغانستان مراعفو کرد و آمدیم به کابل و در صدارت افغانستان به حیث مدیر یعنی منشی در صدارت کار میکردم سیزده ساله بودم و بعد از آن مردم کز که یک قبیله افغانستان است در مقابل حکومت شورش کردند و من و او (جنرال عبدالرحیم خان)و تمام خانواده ما را خیال کردند که ما درین تحویل شامل هستیم لهذا ما را به زندان بردند و من یک و نیم سال در زندان بودم و باز مرا تبعید کردند به قند هار . و باز سر دار شاه محمود خان مرا عفو کرد و پس آمدیم به کابل و منشی کابینه شدم  وزیر مطبو عات شدم و وزیر مشاور در بار پادشاه افغانستان شدم و بعد از آن من سفیر شدم به جده و بعد به از آن سفیر شدم به بغداد . علت رفتن  من به جده این بود که وقتی کمو نستها در کابل حرکت شروع کردند و مظا هرات خیابانی در کابل شروع شد من به این فکر آمدم که ما هم باید مردم را به دور خود جمع بکنیم یک جمعیتی ماهم داشته باشیم که هر وقت کمو نستها ادعایی بکنند در باب افغانستان ما حاضر باشیم ،اکثرا منورین  افغانستان با ما متفق شدند و ما یک حزبی ساختیم بنام جبهه ملی و بعضی علمای دینی افغانستان و داکتر ها و پرفیسر ها با ما متفق شدند و یک روز نامه هم کشیدیم بنام "وحدت"  اما روسهافشار آوردند به حکومت افغانستان و گفته بودن این آدم به کابل لازم نیست از این جهت مرا تبعید کردند به جده که من رفتم به سفیر شدم و باز در بغداد سفیر بودم علاوه از بغداد سفارت دمشق و سفارت اردن و سفارت شیخ نشین های خلیج هم به عهده من بود  تا اینکه حکومت نور محمد تره کی آمد به کابل  و همان روز که رادیوها این خبر را گفتند من از وظیفه  استعفا دادم و تلگراف کردم به کابل که دیگر وظیفه سفارت شما را انجام نمیدهم  شرم داشتم که من نمایندگی از حکومتی بکنم که دست نشانده روس است ، نمایندگی از حکومتی بکنم که استقلال افغانستان را فروخته ،نمایندگی از حکومتی بکنم که گیسوان ما در وطن را دست دشمن داده است . در این وقت بایک بیماری شدید معده گرفتار بودم رفتم به آلمان غرب و هیچ پولی در اختیار هم نداشتم به من علمای بغداد کمک کردند البته حلقاب علمی بغداد ،رفتم به المان از المان رفتم امریکا خود را معالجه کردم در آنجا شروع کردم به فعالیت ها در مقابل ملل متحد و در مقابل سفارت روس و کارهای انجام دادیم و بعد از آن با توجه جناب مجاهد بزرگوارم استاد بانی که از دوستان دیرین من بود به من ویزه پاکستان میسر شد و ما آمدیم به پاکستان . و این هفت هشت سال است که در پاکستان هستم و افتخار میکنم که در جمله مهاجرین افغانستان هستم ،چون با ادبیات آشنا بودم  و کتب خوانده بودم و مخصوصا مثنوی را پدر من دوست داشت و به من هم توصیه کرده بود که مثنوی جلال الدین رو می را میخواندم اندک اندک با آهنگ و وزن ها آشنا شدم و بعد از این تحقیق کردم  شعر را پیش کسی زانو نگذاشتم و تلمذ نکردم خوب خود الهامی که از قلب من آمده یا واقعاتی که در افغانستان موجود شده گاهی همان انفعا لات  انسانی خودش در وصف مناظر طبیعت، در وصف جمال انسان در رسیدن به حقیقت در یافتن راهی برای نجات انسان اشعاری گفته ام و تاسف میکنم که من جوان نیستم دست من به عنان و پای من رکاب اسب نمیرسد و الا من باید در افغانستان می بودم و در سنگرهای مجاهدین می بودم.

نه به سنگش آزمودم نه به خاک در بسودم

                                          به کجا برم سری را که نکرده ام فدایش

خليلي سرايشگراندوه آزادي

استادخليل الله خليلي، درحيات اجتماعي وادبي جامعه ما، يك استثنا ويك پديدۀ ناتكرار است. چه استثنايي فراتر از ين كه درآغاز زيست آگاهانه ودرفرجام حيات، باآوارگي واندوه همنشين است.

خليل الله فرزند ناز پروژۀ ميرزا محمدحسين خان مستوفي الممالك ونايب سالارملكي ونظامي حيبب الله خان، تازه يازده سال داشت كه پدرش بدست امان الله خان شهيد گرديد، اموالشان مصادره شد، واين طفل ۱۱ ساله درمعرض رنج وآوارگي شديد قرارگرفت كه صحبت وتماس بااو وخاندانش جرم بود. استادصلاح الدين سلجوقي درنخستين ديدارش ازخليل الله، اين وضعيت رانيکو به تبيین آورده است.

“ من به كابل آمدم به سراغ بازماندگان مرحوم مستوفي الممالك شدم وشنيدم كه دربين عائله مرحومي پسری از اوباقي مانده است كه بجرم ناكردۀ پدر به گوشۀ محصور ومتواري است ومن بااينكه بعضي ازدوستاني كه عقل نزد ايشان عبارت است ازاختناق حس وقلب وضمير، مرااز اتصال به فرزند مستوفي الممالك منع مي نمودند، خودرا به جناب خليل الله كه اكنون استاد ماست رسانيدم».

(كليات اشعار، ديدگاه استادسلجوقي ص ۶۲۵)

اگراين يك سرنوشت استثنايي است، بعد از تحمل يك دهه رنج، آوارگي وبيكسي، تبارز خليل الله به عنوان يكي ازشخصيت هاي انقلاب اميرحبيب الله كلكاني، استثنايي ديگريست كه نبوغ واستعداد ذاتي آنرا به نمايش مي گذارد. چه باوجود فتنه ها، به غریبي روستاها به استحاله نرفت، كه ازلاي دود وآتش بيرحمي ها، چون آذرخشي درخشيد ودرمعركه ها ومصاف ها قامت آراست. باسقوط حبيب الله كلكاني، خليل الله به تاشكند وبعدهرات وقندهار، آواره وتبعيد گردید. اين دوره از 1308 تا ۱328، مدت ۲۰ سال دوام کرد. بدينگونه مي بينيم خليل الله تاسن ۴۰ سالگي، جزده سال كودكي، ۳۰ سال دركورۀ زندگي عذاب مي كشد وپخته ميگرددو چنين رنجست كه خليل الله راقوام مي دهدوخلیلی مي سازد.

درسال ۱۳۲۸ دبيركابينه وبعدرئيس مستقل مطبوعات ومشاورشاه ميگردد ودراخير تاسال ۱۳۵۷ سفيرعربستان وعراق است. شايد كوته نگران اين دورحيات خليلي را نكوهش كنند. اما برعكس استنثایي ترين عهد حيات او كه درتاريخ ادبيات خويش، همسانش رانداريم همين دوره است.

نخست اينكه كمتركسي توانسته است سي سال افراخته قامت زندگي كند باوجود همه آلام ومصايب. ودوديگراينكه پس ازچنين دورۀ رنج وعذاب، اگرمجالي حاصل شود، انسان طبعاً به راحتی خو ميكند وديگر ياد گذشته ها رانمي نمايد.

اما خليلي نه ازآن كسانست. اوهيچگاه نه كرسي فلك رازيرپاي شاه نمي گذارد وحتي يك حرف وستايش مبالغه آميز دربارۀ شاه برزبان نمي آورد. توجه كنید، وقتي شاه راستايش ميكند، ميگويد:

درعهد پادشاه جوانبخت زنده دل

اين تهنيت به محفل پيروجوان دهم

درين بيت مي بينيم كه جوانبخت اصلاً تعريف نيست، بلكه يك امر واقعي است ظاهرشاه درجواني بابخت واقبال شاهي قرين گرديده است. كليمۀ زنده دل درستايش يك شاه حتي اهانت است. خليلي آگاهانه اين كليمه را انتخاب نموده است ونخواسته شاه رابي موردوبه دروغ ومبالغه آميز ستايش كند. خليلي نتنها مبالغه واغراق ندارد كه هميشه اورا به عدل وداد فراميخواند.

گرگويم عمرت ازهزار افزون باد              قوليست خطا

ورگويم دشمنت واژگون باد                     این نیست خطا

اميد من آنست كه درروز جزا                   درپيش خدا

نامت به شمارعادلان مقرون با                 اينست دعا

ودرهمين راستاتآنجاپيش ميرود، كه شاه را ازآينده اعمالش اخطار مي دهدوشفاف وروشن بيان ميكند كه همه تخت هابه خون ترگشته اند، افسانۀ تاج گذراست وازقافلۀ شاهان فقط داستاتانهاي برجامانده وآنچه ماندگاراست، عمل است وبس كه بايد نيكو كارونيكو كرداربود.

داني كه شعارچرخ غدار             مكراست وفريب ورنج وآزار

يك چشم بصير درجهانيست         كزجورزمانه خونچكان نيست

تختي كه به خون نگشته تركو      تاجي كه جدانشد زسر، گو

دربارگۀ جهان گشايان                برخاك نشسته بينوايان

ازقافلۀ جهان ستانها                   چون گردبجاست داستانها

افسانۀ تاج دلنشين است               آيينه روزگار اين است

تاریخ چودادگاه باشد                  اعمال درآن گواه باشد.

(كليات اشعار، مثنوی هاص ۳۷۹)

مي نگريم كه خليلي مداح دربارنيست، معلم است، هدايتگراست وتوبيخ كننده واخطار دهنده است. شخصيت اودررنج ومصايب بارورگرديده است، بازرق وبرق دربار ديگرگون نمي گردد. اندوه بزرگ اودرسراسر ديوانش تاپايان حيات بلامنقطع ادامه دارد، كه روي آن مكث خواهيم كرد.

خليلي دردربار چنان باصلابت واستوارگام برمي دارد وزندگي دارد كه غبطه برانگيز است. تاآنجاكه گاه گاه باشاه رجزخواني ميكند وحتي زماني كه چيزي ازاومي خواهد، ازشكوه وشان خودو ازنامردي ايام يادمي كند وازتاراجی كه براورفته است سخن ميگويد. درسرودۀ كه ازشاه، سرپناهي مي خواهد. ازچپاولي كه براورفته است، چنين سخن مي راند:

فرزند ناز پرورمهد تنعمم

چون من كسي نديده درين ناز پروري

عهد تجمل پدرنامدارمن

روشن بود به خلق چوخورشيد خاوري

تاراج گشت گلشن آمال من دريغ

ازجور روزگار بتاراج بربري

(كليات اشعار، قطعات ص ۳۱۳)

خليلي بعدازكودتاي ثور ازسفارت استعفا مي دهد ومدتي دراروپا وامريكا بسرمي برد، ولي با آغاز جهاد ومقاومت (مدينۀ موعود روشنفكران امروزين) اروپا وامريكا را رها مي كندوبه كنار مردم ومقاومت مي آيد. درحاليكه همه مدعيان سياست ورهبري جامعه روانۀ اروپابودند، حركت خليلي ازآنجابسوي برهنه پايان مظلوم، استثناي ديگريست كه تكرارندارد. اگرشمامشاهده كرديد بماهم نشان دهيد. اين فقط خليلي است كه درحرکت بسوي مبارزان وآزادگان كشورش، سرزمين نازونعمت رارهامي كند. درينجاست كه بغض ۷۰ ساله اش رامي تركاند، مي نويسد وميگويد آنچه راتاهنوز نگفته است. اين سيرحركت پرشكوه تاريخي واجتماعي، زيستنامۀ پرافتخار يست كه به گونۀ استثنايي، ويژۀخليلي مانده است وخواهد ماند.

 

خليلي درآيينه اشعار:

نگرشي براشعار وسروده هاي استاد خليلي، نشان مي دهد كه شعرخليلي فرياد است، اعتراض است، آواي درد وعصيان است، جرقه وانفجار آتشفشانيست كه تماشاگران ازروشنايي اش شادمان اند، حال آنكه مذابۀ دل وخونابۀ روحيست كه به فوران آمده است.

اكثر غزلهاي استادخليلي برعكس شاعران ديگركه ازعشق وزندگي هاي شادمي گويند، باعناوين اندوه بار آغاز گرديده است. برخي اين عناوين را بابيت هاي بگونۀنمونه تذكر مي دهيم تادريافته باشيم كه خليلي حتي درغزل ومغازله، خون مي خورد.

عنوان غزل

ظلمت سرا:

شب عمرم درين ظلمت سرا بادردوغم بگذشت

ندارم بعدازين چشم اميد ازروزن فردا

(كليات اشعارص۳)

درماتم شهركابل:

سرو سرنگون گشته، سبزه تربخون گشته

بخت واژگون گشته، باغبان كابل را

(كليات ص۴)

ميوۀ تلخ:

من به پيكارحوادث مي روم باتيرآه

ازفلك گيرم اگررنگين كمان بايد مرا

(كليات اشعار۴)

گوشۀ قفس:

به خون واشك نگارين نمودصفحۀ دل

چوطرح هستي ماخامۀ قدرمي ريخت

(كليات اشعارص۵)

راه نيستان:

ناله به دل شد گره راه نيستان كجاست

خانه قفس شد زغم طرف بيابان كجاست    

(كليات ص۷)

بادرنظرداشت آنچه گفته آمديم خليلي شخصيت وشاعريست استثنايي درجامعه وادب ما. مصايب استثنايي رامتحمل شد، به گونۀ استثنايي مقاومت كرد وتسليم نگرديد. حتي زماني كه دربارفراخواندش حرفي به گزافه نگفت ودردخويش را همچنان باسروده هايش بيرون ريخت. به گونۀ يك استثنا ازغرب واروپا بسوي ميهن ومقاومت آمد، درحالي كه ديگر روشنفكران راهي آندياربودند. واستثناي ديگر اينكه درپيري خرف نشد ودرميدان آمد، تارمقی داشت وطن گفت وآزادي گفت وجان داد كه نظیرش رادرتاریخ با همه این ویژگی ها، سراغ نداریم. روانش شاد باد.

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در جمعه 1387/06/01 و ساعت 14:8 |

تو گویی که چون و چرا را نگویم :
همین است نزدیک من مذهب خر !
  « ناصر خسرو»

ناصر خسرو ظاهرا در پاییز سال ۳۸۲هجری خورشیدی در پنجمین سال سلطنت یمین ا لدوله محمود غزنوی ، در شهر کوچک قبادیان ( از توابع بلخ )، در دودمانی محتشم وخداوند « ضیاع وعقار » دیده به دنیا گشود ؛ وی به گمان غالب در سال ۴۶۵ ( یا ۴۷۰) در زمانه ملکشاه سلجوقی ، ودر دژ یمگان، از توابع بدخشان، درگذشت .
هانری کربن در مقدمه جامع الحکمتین سال مرگ شاعر را ، ۴۶۵ میداند، اما استاد ذبیح الله صفا ، وفات حکیم را ، ۴۸۱ ذکر میکند . واپسین تاریخ با نگاشته حاجی خلیفه در تقویم التواریخ نیز همخوانی دارد ؛ هرچند تذ کره نگا ران با سنوات عجیبی که برای مرگ ناصر تراشیده اند ، عمر وی را به ۱۴۰ سال بالا میبرند !
ناصر در سفرنامه ( که انتساب آن به شاعر قطعی نیست)، خودرا قبادیانی مروزی ، دانسته است ، بهر حال قبادیان از ملحقات بلخ بامی است وحکیم ،سرزمین بلخ را از بهشت کمتر نمیداند :
ازین را تو به بلخ چون بهشتی
وزینم من به یمگان مانده مسجون ( ص ۲۳۰ دیوان )

خاندان و نزدیکان ناصر متمکن بلخ بوده اند و درین دیار ، ضیاع و عقار داشته اند. به احتمال قوی ، حکیم ،پس از عودت ازسفر حج ، وتا گاه متواری گشتن ، باشنده بلخ بوده است ؛ اما مرو زی ازان روست که نیاکان او از مرو بوده اند وخود نیز دیر زمانی همانجا رحل اقامت افگنده بود .
اسمش ناصر ، پدرش ، خسرو وجدش، حارث بوده است ، کنیه شاعر را ابومعین ، دانسته اند. عنوان حکیم د ر پی اسم او ازان است که به اندیشه و فلسفه ی ارسطو ، افلاتون ، ابن سینا و فارابی به نکویی ، آشنایی داشته است .
گویا لقب « حجت » به  ناصر بوسیله هشتمین خلیفه فاطمی ، المستنصر با لله، ( ۴۲۷ ــ۴۸۷) در آوان سفر و بود وباش شاعر در مصر ،  داده شده و ناصر یکی از « حجج دهگانه » فاطمی بوده است. حکیم ناصر از آنرو که برای « دعوت » در ماورا ء ا لنهر و ایران گماشته شده بود ، گاه خویشتن را « حجت خراسان »« سفیر » یا « امین » .... نامیده است. شاعر ، پیش از سفر حج ( ۴۳ ساله گی ) بقل خودش ، « دبیر پیشه و متصرف به احوال و اعمال سلطانی بوده » وبه امور دبیری و دیوانی می پرداخته است .
از دیوان شاعر بر می آید ، نزد شاهان و دولتمردان ، اعتباری داشته تا بدان حد که شاه ویرا « خواجه خطیر » میخوانده است ۱»
شاید ناصر در اواخر دوره سلطان مسعود غزنوی وارد مشغله دیوانی شده و سالیان متمادی را با همین پیشه سر آورده است . دستگاه مرکزی دولت غزنوی در زمانه مسعود ، مشتمل بوده است بر :
دیوان عرض ، رسالت ، استیفا ، برید ، اشراف ، قضاء ، احتساب و دیوان اوقاف.
دیوان رسالت که ناصر از کارمندان آن بوده ، در واقع دا رالانشای دولت ( دبیرخانه سلطنت) بوده است.
به گمان غالب ناصر با شاهانی چون سلطان محمود ومسعود غزنوی ، طغرل و الپ ارسلان سلجوقی معاصر بوده است وهمیگونه با وزیرانی چون عبد المک کندری ، وخواجه نظام ا لملک ؛ وگویا اندیشه ورزانی صاحبنام همانند ابن سینا ، ابوریحان و ابن مسکویه .
حکیم ناصر خسرو ، با ادیبان و سخنورانی چون ابوا لفضل بیهقی ، ابونصر مشکان ، ابومنصور ثعالبی ، امیر معزی ، مسعود سعد ،وفخرگرگانی، همدوره بوده و شاید واپسین سالهای فردوسی وکسایی را نیز دریافته باشد .
ناصر ، از دانش  زمانه خویش بهره ای تمام داشت.
« در آن زمان بویژه در علم حساب ونجوم وکلام وحکمت ، تبحر یافته بود ؛ در علم ملل ونحل وکسب اطلاع بر مذاهب نیز تلاش زیاد به کار بسته بود؛ اما آگهی او ازین آیینها با اشتباهاتی توام است ،چنانکه تورات را کتاب « روسیان »و انجیل را کتاب « رومیان » می خواند و درکتاب وجه دین ، میگوید « مجوس را کتاب نیست که بدان کار کنند ، چنانکه تر سایان و یهود راست ...۲»
عشق ناصر به کتاب چندان بود که در سفری دور و دراز به مصر وحجاز ، شتری با خویشتن داشت بارکرده از کتاب و قرطاس وخود پیاده به دنبال آن می رفت . گویا سفری به هندستان داشته است ودیداری از سند وملتان وترکستان ودشت ( شاید قبل از مسافرت هفت ساله ) . جوانی حکیم ظاهرا به رسم همگنان زمانه اش ، به باده گساری و شادخواری ومدحح وغزل سپری شده وسالیانی نیز میان اهل رداء وعمامه بسر آورده است ، اما ازین مجامع طرفی نه بسته است و سر انجام در پی رویای که دیده است ، با برادر کهتر در جستجوی « حقیقت» روانه شده است .
به گفته پژوهنده ای ، حکیم درین سیر آفاق با شبکه سری اسماعیلیان که در خراسان و ماورا ء النهر فعالیت داشته ، در تماس شده وشاید سفر دور و دراز او نیز به توصیه همین شبکه بوده است ۳»
اما خود شاعر به چنین رویدادی ، اشاره نکرده ، در سفر نامه منسوب به ناصر آمده است : « ... پس از آنجا به جوزجان شدم ، قریب یکماه به بودم، وشراب ، پیوسته خوردمی . پیغمبر (ص) میفرماید : « قولو الحق ولو علی انفسکم » شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفتی ، چند خواهی خوردن ازین شراب که خرد از مردم ، زایل کند؛ اگر بهوش باشی بهتر ! من جواب گفتم که حکما جز این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ، کم کند . جواب داد، که در بیخودی و بیهوشی ، راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی ، رهنمون باشد ، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید . گفتم که من ، این از کجا آ رم ؟ گفت ، جوینده ، یابنده باشد ؛ پس سوی قبله اشارت کرد ودیگر سخن نگفت .
چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود . برمن کار کرد . با خود گفتم که از خواب دوشین ، بیدار شدم ، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار شوم ، اندیشیدم ، تا همه افعال و اعمال خود ، بدل نکنم ، فرج نیابم ۴»
چنانکه باز گفتیم ، یک انگیزه نیرومند درونی ، ناصر را به سفری هفت ساله واداشت . وی درین هجرت ، لحظاتی نادر بدست اورده بود تا ورای ظواهر و اسامی ، به تامل اندر شود وراز های نهفته بالاتر از فهم جهانگردان عادی را، دریابد. ظواهر شریعت و تقلید های میمون وار نیز در دیدگاه او ، سبک و حقیر افتاد . « حکمت باطنیان » ظاهرا طبع نارام ویرا ، به خویش فرا خواند ، اما در محیطی تعصب آلود ، مردی بیگانه از خویش و دیگران ، چه طرفی خواهد بست؟ . ناصر تن به مرارت هجرت داد. گویا شاعر شوریده ، ۲۲۲۰ فرسنگ را پیاده پیمود و از ارمنستان ، آسیای صغیر ، حلب ، طرابلس ، سوریه ، مصر ،فلسطین ، حجاز ، سودان و یمن و.. دیدار کرد . این جهانگردی اثراتی استوار بر جهان تفکر او نهاد . گویا چندین بار به زیارت خانه خدا پرداخت و در گاه اقامت در مصر ، به کیش باطنیان درآمد واز سوی امام فاطی وقت ، لقب « حجت خراسان » گرفت . ناصر با لقب ورسم وراه تازه به میهن بازگشت وشاید درین آوان پنجاه ساله بود. درین بازگشت ، روشن نیست در کدام محل ، رحل اقامت افگند. تبلیغ ناصر برای دین تازه ، گویا موجب برافروخته گی عالمان و مسند نشینان خراسان ، شد . ناصر با شاه سلجوقی درگیر گشت ، و اورا « یاجوج وماجوج » نامید ! شریعت نشینان بلخ ، ظاهرا ناصر را « قرمطی »  و« ملحد » نام کردند و ویرا از دیار خویش راندند. حکیم تبعیدی در یمگان بدخشان پناه گرفت . ظاهرا بدخشان ، مرکز امیران اسماعیلی بود وحاکم آنجا درین هنگام شمس الدین ابوالمعالی بن اسد ، بود. گفته شده ، ر وزگاران تبعید ناصر در یمگان بیست سال بوده که اکر واقعی باشد ، مدت زمان حبس مسعود سعد را بیاد می دهد .
ناصر درین غربتکده ، امید وار بوده ، روزی ، روز گاری ، آیین مورد علاقه او ، که آنرا « دین حق » می انگارد ، غلبه خواهد یافت ودرفش عباسیان واژگون خواهد شد. دریغا که ناصر نمی خواسته بداند ، خلیفه همه جا خلیفه است و « ظاهر » ! بقول دکتر زرین کوب ، گویا اگر برایش توقف بیشتری در مصر دست می داد، دیده حقیقتجوی اورا بیشتر می گشود ؛ در آن صورت نه آن تعصب وخشونت « باطن نگری » در وجود او باقی می ماند ونه آن سرنوشت بد ۵»

شیوه شاعری حکیم ناصر خسرو

شعر ناصر ، یکسره در گرو جهانبینی ویژه اوست . شعر ناصر از نظر شکل ومضمون ، سرشار از تازگی و شگفتی است . التفات به تنوع اوزان شاعرانه ، یعنی کاربرد بحور مطبوع و نا مطبوع در کنار هم ، وایجاد آهنگهای ناب ونادر در شعر و در همه حال نگهداشت متانت سخن از مختصات کلام اوست.
پیام شاعر از نظر محتوا ، عمیق است و انسانی وکمنظیر.
ستایش شیفته وار عقل و بزرگداشت دین و دانش از ملازمت های دیگر شاعرانه اوست. ستایش عدل و نکوهش بیداد در کلام او اوج و موجی مکرر دارد. جانبداری از استدلال در جدل و تحقیر شاهان و امیران ؛ درهمانحال بیگانه گی و دوری از ابتذال نیز ، گستره آفرینش ناصر را می سازد.
حکیم قبادیان از آنجا که دردوران ظلم و ظلمت می زیسته ، خوارداشت عیش ولذت جسمانی و سبکداشت دنیا پرستان و تاکید بر بی اعتباری جهان نیز ، گوشه ای از عوالم شاعرانه ویرا تشکیل میدهد. البته این مضامین ، ریشه ء عمیق در کشتزار شعر معاصران ناصر نیز دارد.
ابیاتی ازین دست آورده میشود :
. دنیا ، روسپی ای است که هر آن ، خویشتن را به رنگی می آراید :
این شوی کش سلیطه ، هرروزی
بنگر که چگونه روی بنگارد !
***
دنیا ، ستمباره ایست که حتا بر جان فرزندان خویش ، رحمت نمی آرد :
نجوید جز که شیرین جان فرزندانش ، این
ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها
زندگانی گذرنده است ، اتکا و اعتبار را نشاید :
دشمن تست ای پسر این روزگار
نیست بتو در طمعش جز به جان
کوت فریدون و کجا کیقباد
کوت خجسته علم کاویان
سام نریمان کو و رستم کجاست !
پیشرو لشکر مازندران ؟
این همه با خیل و حشم رفته اند :
نه رمه ماندست کنون نه شبان !

  ( دیوان ص ۳۱۷)

گیتی ، فرومایه گان را گرامی میدارد ، اما را د مردان را هرگز!:
باشگونه کرده عالم ، پوستین
رادمردان ، بند گان را گشته رام !

***

خلق را چرخ فرو ریخت ، نه بینی
خس بماندست بر سر پرویزن !

  ( دیوان ، ص ۲۹۹ و۳۱۰ )

بزرگداشت عقل ، گوشه ای از جهان بینی ناصر را میسازد :
خرد را عنان ساز و اندیشه را زین
بر اسپ زمان اندرین پهن میدان
 خرد هدیه اوست برما ، که مارا
به فرمان اوشد ، خرد جفت با جان !
***
آباد به عقل گشت گردون
آزاد به عقل گشت ، لقمان

  ( دیوان ص ۳۱۹ )

از عقل یکی سپر کن ار خواهی
 کت دهر به تیغ خویش نگزارد !

  ( ص۱۱۱)

بدون چون وچرا ، سر تسلیم نهادن و همه چیز را با چشم بسته پزیرفتن ، نشانه کودنی است :


جهان را بنا کرد از بهر دانش
خدای جهاندار بی یار ویاور
تو گویی که چون و چرا را نگویم
همین است نزدیک من مذهب خر !

  ( دیوان ص ۱۶۹)

 چون و چرا بجوی که بر جاهل
 گیتی چو حلقه تنگ ازینجا شد !

  ( دیوان ص۱۴۰ )

داد و دهش ، آدمی را اعتبار و احتشام میدهد :


 به داد و دهش جوی حشمت که مرد
 به دین در تواند شدن معتبر
ز آغاز بودش ، به داد آفرید :
 خدای این جهان را زکتم عدم

  ( دیوان ص ۲۶۳)

هر چند ناصر بخاطر داشتن رسالت دینی ، شاهنامه و اساطیر مارا  خوار میدارد ، یادکرد او از برخی آدم های  دوران اساطیر وشاهان پیش از اسلام و جانبداری او از« داد ودهش» که از ترکیب های دلخواه فردوسی است،  به اضافه ستایش عقل وعدل که در شاهنامه نیز شایع است ، فراگیری واشتهار اثر جاودانه فردوسی خراسانی را حتا در زمانه آفرینش این شهکار ، نشان میدهد .
عدل ، سرچشمه نکویی و خوشنامی است ، نام نیک انوشیروان ازان است :
عدل است اصل خیر که نو شروان
اندر جهان به عدل مسما شد !

  (ص۱۴۰ دیوان )

مردم دوستی و نگهداشت کرامت انسان :
خلق ، یکسره ، نها ل خدایند :
 هیچ نه برکن تو زین نهال ونه بشکن!

  ( ص ۳۰ دیوان )

سرزنش امیران و شاهان :
حقیر است اگر اردشیر است زی من
 امیری که من بر دل او حقیرم !
 ستایش سخن نیز در دیوان ناصر ، درخشش چشمگیر دارد، چنان که این خصیصه در کلام همگنان و معاصران حکیم نیز نگریسته میشود :
ای به خراسان در سیمرغوار
نام تو پیدا وتن تو نهان
در سپه علم حقیقت ترا
تیر کلام است و زبانت ، کمان
روز و شب از بهر سخن ، همچنین
درهمی جوی وهمی بر فشان
تا زتو میراث بماند سخن
چون بروی زی سفر جاودان

  ( دیوان ص۳۱۸ )

پیشتر گفتم که سخن ناصر ، نگرش فلسفی وحکمی سایر فرزانه گان و سخنوران پیشکسوت و همدوره اورا بیاد میدهد ، ازین مشترکات فکری و لفظی نیز ، گوشه ای را نقل میکنم :
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن ، همیشه گی نه سزاست
زیر خاک اندرونت باید خفت
 گرچه اکنونت ، خواب بر د یباست !
  ( رودکی)

 « فصلی خوانم ازین دنیای فریبنده ، یک دست شکر پاشنده وبر دست د یگر زهر کشنده ، گروهی را به محنت ، آزموده وگروهی را پیراهن نعمت پوشانیده ؛ تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است ...»
  ( ابو ا لفضل بیهقی )

کجا آن سر و تاج شاهنشهان
کجا آن بزرگان و فرخ مهان !
کجا آن که سودی سرش را بر ابر
کجا آنکه بودی شکارش هژبر
همه خاک دارند بالین وخشت
خنک آن که جز تخم نیکی ، نکشت !
  (  فردوسی )

درین گیتی سراسر گر بگردی
خرد مندی نیابی ، شادمانه !
  ( شهید بلخی )

یکی مرد بینی که با دستگاه
رسیده کلاهش به ابر سیاه
که او دست چپ را نداند زراست !
ز بخشش فزونی نداند زکاست !
یک از گردش آسمان بلند
ستاره ، بگوید که چونست وچند :
فلک رهنمونش به سختی بود
همه بهر او، شور بختی بود !
  ( فردوسی )

فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نکویی
تو داد و دهش کن ، فریدو ن تویی !
  (   فردوسی )

 « .... و مقرر گردد که هرکس ، خرد او قویتر ، زبانها د ر ستایش او گشاده تر ؛ وهر که خرد او اندکتر ، به چشم مردمان ، سبکتر »
  (   تاریخ بیهقی )

گرفته شده از: نصور

+ نوشته شده توسط Abdul Waheed Hameedi در جمعه 1387/06/01 و ساعت 13:25 |