منبع : مینا گر عشق
از مضمون آیات و احادیث و سخنان حکیمان و عارفان بزرگ و از جمله کلام مولانا بر می آید که قیامت، تنها خاص آدمی نیست بل همة کائنات دارای قیامت و رستاخیز هستند. چنانکه آیة 104 سورة انبیاء و آیة 19سورة عنکبوت و آیة 4 سورة یونس بدان ناطق است. در نزد عرفا قیامت به سه نشئه از حیات اطلاق شود. یکی مرگ طبیعی و دوم مرگ اختیاری و سوم قیامت کبری.مرگ اجباری را قیامت صغری، مرگ اختیاری را قیامت وسطی و رستاخیز موعود را قیامت کبری گویند.
به اعتباری دیگر، قیامت به دو نوع طبیعی و ماوراءالطبیعی تقسیم می شود.قیامت در عرصة طبیعت عبارت است از تحوّل دائمی و شوق هر موجود به کمال بالاتر.
بدینسان هر موجودی دائماً در حال خلع و لبس است.جامة کهنه را از خود فرو می افکند و جامه ای نو می پوشد. و البته این تبدّل در جواهر و اعراض موجودات رخ می نماید. اما قیامت ماوراءالطبیعی در دو مرتبه واقع می شود.مرتبه ای از آن در همین نشئة دنیوی به ظهور می رسد و آن خاص کاملان است. و مراد از آن گذر از نمود به بود و از مجاز به حقیقت است که گاه از آن به تولد دوم یا ظهور نیستی در هستی تعبیر می کنند. چنانکه اعلی درجة این نوع قیامت در وجود اکمل نوع بشر یعنی محمّد مصطفی(ص) متحقق شد و او مظهر قیات بل عین قیامت های متعدد بوده است. نیز از مضمون آیات قرآنی و اقوال بزرگان و از جمله مولانا چنین بر می آید که قیامت مبتنی بر دو اصل است. یکی بقای شخصیّت و دیگر بقای عمل.
*قیامت، حقیقتی دائمی و بی نهایت است*
به نظر مولانا قیامت، حقیقتی عام و فراگیر و دائمی است.و هر لحظه در کلّیّت هستی قیامتی برپاست.لذا هر جهانی که از نو زاده می شود نسبت به جهان قبل از خود قیامت و نسبت به جهان بعد از خود دنیا محسوب می شود. بنابراین قیامت را نهایتی نیست و به وصف بشری در نگنجد.
پس جهان زايد جهان ديگرى اين حشر را وا نمايد محشرى
تا قيامت گر بگويم، بشمرم من ز شرح اين قيامت، قاصرم
(دفتردوم1188-1187)
*اثبات قیامت با دلایل فطری و اقناعی*
مولانا در اثبات قیامت، نقبی به فطرت سلیم آدمی می زند و از ورود به گریوه های صعب و خم اندر خم کلامی اهل جدال می پرهیزد. او بر اسلوب قرآنی، ذهن و ضمیر آدمی را متوجه تحولات پدیدارهای طبیعی می کند و بر قیاس آن، مسئلة قیامت را امری طبیعی و مطابق با ناموس آفرینش می شناسد.
مصطفى روزى به گورستان برفت با جنازهى مردى از ياران برفت
خاك را در گور او آگنده كرد زير خاك آن دانهاش را زنده كرد
اين درختانند همچون خاكيان دستها بر كردهاند از خاكدان
سوى خلقان صد اشارت مىكنند و آن كه گوش استش عبارت مىكنند
با زبان سبز و با دست دراز از ضمير خاك مىگويند راز
همچو بطان سر فرو برده به آب گشته طاوسان و بوده چون غراب
در زمستانشان اگر محبوس كرد آن غرابان را خدا طاوس كرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ زندهشان كرد از بهار و داد برگ
(دفتراول2019-2012)
اين بهار نو ز بعد برگ ريز هست برهان وجود رستخيز
در بهار آن سرها پيدا شود هر چه خوردهست اين زمين رسوا شود
بر دمد آن از دهان و از لبش تا پديد آرد ضمير و مذهبش
(دفتر پنجم3973-3971)
* نقد منکران حشر *
خاك را و نطفه را و مضغه را پيش چشم ما همىدارد خدا
كز كجا آوردمت اى بد نيت كه از آن آيد همى خفريقىات؟
تو بر آن عاشق بدى در دور آن منكر اين فضل بودى آن زمان
اين كرم چون دفع آن انكار تست كه ميان خاك مىكردى نخست
حجت انكار شد انشار تو از دوا بدتر شد اين بيمار تو
خاك را تصوير اين كار از كجا نطفه را خصمى و انكار از كجا؟
چون در آن دم بىدل و بىسر بدى فكرت و انكار را منكر بدى
از جمادى چون كه انكارت برست هم از اين انكار حشرت شد درست
پس مثال تو چو آن حلقه زنى است كز درونش خواجه گويد خواجه نيست
حلقه زن زين نيست دريابد كه هست پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
پس هم انكارت مبين مىكند كز جماد او حشر صد فن مىكند
چند صنعت رفت اى انكار تا آب و گل انكار زاد از هَلْ أتى
آب و گل مىگفت خود انكار نيست بانگ مىزد بىخبر كه اخبار نيست
(دفترچهارم901-889)
* حکمت پوشیده بودن قیامت از عامگان *
حقیقت قیامت بر عامگان سطحی اندیش، نهفته است، اما حقیقت آن بر اهل نظر پوشیده نیست. حکمت پوشیدگی قیامت آن است که گوهر ایمانی و کافرانة آدمیان در ظهور آید.
گفت: مخفى داشته ست آن را خرد تا بود غيب اين جهان نيك و بد
ز انكه گر پيدا شدى اشكال فكر كافر و مومن نگفتى جز كه ذكر
پس عيان بودى نه غيب اى شاه اين نقش دين و كفر بودى بر جبين
كى درين عالم بت و بتگر بدى ؟ چون كسى را زهرهى تسخر بدى؟
پس قيامت بودى اين دنياى ما در قيامت كى كند جرم و خطا؟
گفت شه پوشيد حق پاداش بد ليك از عامه نه از خاصان خود
گر به دامى افكنم من يك امير از اميران خفيه دارم، نه از وزير
(دفتردوم990-984)
* قیامت، روز ظهور نهانی ها *
حشر تو گوید که سرّ مرگ چیست میوه ها گویند سرّ برگ چیست
(دفتردوم1825)
پس همىگويند هر نقش و نگار: مژده مژده نك همىآيد بهار
تا بود تابان شكوفه چون زره كى كند آن ميوهها پيدا گره؟
چون شكوفه ريخت ميوه سر كند چون كه تن بشكست جان سر بر زند
ميوه معنى و شكوفه صورتش آن شكوفه مژده ميوه نعمتش
چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد چون كه آن كم شد شد اين اندر مزيد
تا كه نان نشكست قوت كى دهد؟ ناشكسته خوشهها كى مىدهد؟
تا هليله نشكند با ادويه كى شود خود صحت افزا ادويه؟
(دفتراول2933-2927)
پس قيامت روز عرض اكبر است عرض او خواهد كه با زيب و فر است
هر كه چون هندوى بد سودايى است روز عرضش نوبت رسوايى است
چون ندارد روى همچون آفتاب او نخواهد جز شبى همچون نقاب
برگ يك گل چون ندارد خار او شد بهاران دشمن اسرار او
و انكه سر تا پا گل است و سوسن است پس بهار او را دو چشم روشن است
خار بىمعنى خزان خواهد خزان تا زند پهلوى خود با گلستان
تا بپوشد حسن آن و ننگ اين تا نبينى رنگ آن و رنگ اين
(دفتراول2923-2917)
حق، قیامت را لقب زآن روز کرد روز بنماید جمال سرخ و زرد
(دفتردوم292)
روز محشر، هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
(دفترپنجم2211)
* زنده بودن نشئة قیامت *
مولانا عقیده دارد که سرای آخرت، عین حیات و زندگانی محض است.
حق همىگويد كه ديوار بهشت نيست چون ديوارها بىجان و زشت
چون در و ديوار تن با آگهى است زنده باشد خانه چون شاهنشهى است
هم درخت و ميوه هم آب زلال با بهشتى در حديث و در مقال
ز انكه جنت را نه ز آلت بستهاند بلكه از اعمال و نيت بستهاند
اين بنا ز آب و گل مرده بدهست و آن بنا از طاعت زنده شدهست
(دفترچهارم476-472)
* قیامت، روز رستگاری نیکان و گرفتاری بدان است *
روز نحر رستخيز سهمناك مومنان را عيد و گاوان را هلاك
جملهى مرغان آب آن روز نحر همچو كشتيها روان بر روى بحر
تا كه يهلك من هلك عن بينة تا كه ينجو من نجا و استيقنه
تا كه بازان جانب سلطان روند تا كه زاغان سوى گورستان روند
(دفترششم1879-1876)
مخلصم زين هر دو محشر قصهاى است مومنان را در بيانش حصهاى است
چون بر آيد آفتاب رستخيز بر جهند از خاك زشت و خوب تيز
سوى ديوان قضا پويان شوند نقد نيك و بد به كوره مىروند
نقد نيكو شادمان و ناز ناز نقد قلب اندر زحير و در گداز
لحظه لحظه امتحانها مىرسد سر دلها مىنمايد در جسد
چون ز قنديل آب و روغن گشته فاش يا چو خاكى كه برويد سرهاش
از پياز و گندنا و كوكنار سر دى پيدا كند دست بهار
آن يكى سر سبز نحن المتقون و آن دگر همچون بنفشه سر نگون
(دفترپنجم 1802-1795)
*مقایسة قیامت طبیعی و ماورای طبیعی*
مولانا از تحولاتی که در قیامت بر جرم زمین و افلاک عارض می گردد نقبی می زند به قیامت روحی و معنوی سالک. و آن اینکه وقتی سالک کوه خودبینی را به مدد عبادت و ریاضت از میان برمیدارد و وجه فانی خود را در وجه باقی کردگار محو می سازد در او قیامتی رخ می دهد.
چون قيامت كوهها را بر كند پس قيامت اين كرم كى مىكند؟
اين قيامت ز آن قيامت كى كم است؟ آن قيامت زخم و اين چون مرهم است
هر كه ديد اين مرهم از زخم ايمن است هر بدى كاين حسن ديد او محسن است (دفتردوم1340-1338)
*انسان کامل، تحقّق عینی قیامت است*
مولانا می گوید هرگاه آدمی از اوصاف بشری بمیرد و به صفات الهی زنده شود به قیامت مبدّل شده است، بل عین قیامت شده است. این قیامت را به تولد دوم نیز تعبیر کرده است. محمّد(ص) نمونة اعلای قیامت است.
پس محمد صد قيامت بود نقد ز انكه حل شد در فناى حل و عقد
زادهى ثانى است احمد در جهان صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت را همىپرسيدهاند اى قيامت تا قيامت راه چند؟
با زبان حال مىگفتى بسى كه ز محشر حشر را پرسد كسى؟
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام رمز موتوا قبل موت يا كرام
همچنان كه مردهام من قبل موت ز آن طرف آوردهام اين صيت و صوت
پس قيامت شو قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين
تا نگردى او ندانىاش تمام خواه آن انوار باشد يا ظلام
(دفترششم757-750)
بر تو می خندد، مبین او را چنان صد قیامت در درونستش نهان
(دفتردوم3105)
*جمع اجزای متفرّق بدن*
چون جنين را در شكم حق جان دهد جذب اجزا در مزاج او نهد
از خورش او جذب اجزا مىكند تار و پود جسم خود را مىتند
تا چهل سالش به جذب جزوها حق حريصش كرده باشد در نما
جذب اجزا روح را تعليم كرد چون نداند جذب اجزا شاه فرد؟
جامع اين ذرهها خورشيد بود بىغذا اجزات را داند ربود
آن زمانى كه در آيى تو ز خواب هوش و حس رفته را خواند شتاب
تا بدانى كان از او غايب نشد باز آيد چون بفرمايد كه: عد
(دفتر سوم 1762-1756)
هين عزيرا در نگر اندر خرت كه بپوسيده ست و ريزيده برت
پيش تو گردآوريم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را
دست نى و جزو بر هم مىنهد پارهها را اجتماعى مىدهد
درنگر در صنعت پاره زنى كاو همىدوزد كهن بىسوزنى
ريسمان و سوزنى نى وقت خرز آن چنان دوزد كه پيدا نيست درز
چشم بگشا حشر را پيدا ببين تا نماند شبههات در يوم دين
تا ببينى جامعىام را تمام تا نلرزى وقت مردن ز اهتمام
همچنان كه وقت خفتن ايمنى از فوات جمله حسهاى تنى
بر حواس خود نلرزى وقت خواب گر چه مىگردد پريشان و خراب
(دفترسوم1771-1763)
آن جلود و آن عظام ريخته فارسان گشته غبار انگيخته
حمله آرند از عدم سوى وجود در قيامت هم شكور و هم كنود
سر چه مىپيچى كنى ناديدهاى در عدم ز اول نه سرپيچيدهاى
در عدم افشرده بودى پاى خويش كه مرا كه بر كند از جاى خويش
مىنبينى صنع ربانيت را كه كشيد او موى پيشانيت را
تا كشيدت اندر اين انواع حال كه نبودت در گمان و در خيال
(دفتراول3681-3676)
*معاد جسمانی*
برخی به معاد جسمانی محض معتقدند مانند ظاهریه و برخی به معاد روحانی محض معتقدند مانند باطنیه. اما قول معتبر تلفیق معاد جسمانی و روحانی است.
مولانا در باب معاد به قول اخیر معتقد است.
باز آيد جان هر يك در بدن همچو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز در خراب خود در آيد چون كنوز
جسم خود بشناسد و در وى رود جان زرگر سوى درزى كى رود؟
جان عالم سوى عالم مىدود روح ظالم، سوى ظالم مىدود
كه شناسا كردشان علم اله همچو بره و ميش وقت صبحگاه
پاى كفش خود شناسد در ظلم چون نداند جان تن خود؟ اى صنم!
صبح حشر كوچك است اى مستجير! حشر اكبر را قياس از وى بگير
(دفترپنجم1780-1774)
*حشر آدمی بر صفت غالب اوست*
هر صفتی که در آدمی به صورت ملکه و خوی غالب باشد، حشر مثالی و ملکوتی او نیز بر همان صفت غالب صورت می گیرد.
در وجود ما هزاران گرگ و خوك صالح و ناصالح و خوب و خشوك
حكم آن خور است كان غالبتر است چون كه زر بيش از مس آيد آن زر است
سيرتى كان بر وجودت غالب است هم بر آن تصوير حشرت واجب است (دفتردوم1419-1417)
*سؤال خداوند در قیامت از بندگان دربارة نعمت های خود*
چون قيامت پيش حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده
ايستاده پيش يزدان اشك ريز بر مثال راست خيز رستخيز
حق همىگويد: چه آوردى مرا اندر اين مهلت كه دادم من ترا؟
عمر خود را در چه پايان بردهاى؟ قوت و قوت در چه فانى كردهاى؟
گوهر ديده كجا فرسودهاى؟ پنج حس را در كجا پالودهاى؟
چشم و گوش و هوش و گوهرهاى عرش خرج كردى چه خريدى تو ز فرش؟
دست و پا دادمت چون بيل و كلند من ببخشيدم ز خود آن كى شدند؟
همچنين پيغامهاى دردگين صد هزاران آيد از حضرت، چنين
(دفترسوم2154-2147)
*برای درک حقیقت قیامت باید به قیامت مبدّل شد*
پس قيامت شو قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين
تا نگردى او ندانىاش تمام خواه آن انوار باشد يا ظلام
عقل گردى عقل را دانى كمال عشق گردى عشق را دانى ذبال
(دفترششم758-756)