تقویم خدا

بهار آمد زمین و آسمان خندید و شادان شد

دل افسرده ما هم به نور شید تابان شد

زمستان بد نبود اما دل من بی قراری داشت

خدا را شکر کان اندوه دل تسکین و درمان شد

من از آواز مرغان و نسیم جانفزای صبح

بدانستم که این گلشن دگر باره چراغان شد

دو تا بلبل به گوش هم چه زیبا شعر میخواندند

که فصل تازگی برگشت و وقت رود و دستان شد

درخت از ناز میخندید و بر کوه طعنه ها میزد

که تا کی خفته ای بی جان، ز لاله پر بیابان شد

پیامک های شادی می‌رسد از گل به بلبل که

بیا جانا غزل می خوان که روی گل نمایان شد

شنیدم مور با زنبور خوش خوش درد دل می‌کرد

که تقویم خدا زیباست ، بنگر کار آسان شد

ز‌قعر دخمه های سرد گرگی با زغن میگفت

سفر در پیش می باید که دور می پرستان شد

سروش غیب در گوشم چه شرین مژده های داد

وحیدا! موسم رنج و الم دیگر به پایان شد

وحید حمیدی

بهار ۱۴۰۳

زهد ریایی

طالب ! تو به جز خشم خدا هیچ ندانی

از رحمت و از عشق صفا هیچ ندانی

دنیا همه لبریز ز لطف و کرم اوست

چون چشم تو تنگ است لذا هیچ ندانی

دستار به نزد تو مقدم ز عدالت

جز ظاهر احکام بخدا هیچ ندانی

غرقی تو به فتوا وضو ، غسل جنابت

از درد دل گشته جدا هیچ ندانی

عیب است که بینند سر موی زنی را

از حال زنی دیده جفا هیچ ندانی

دختر نرود مدرسه خوبست و خوشایند

آن عزت ما گشته گدا هیچ ندانی

ریش است و عمامه همه ی دغدغه تو

گر روز کسی گشته سیاه هیچ ندانی

موسیقی حرام ، جشن حرام شادی حرام است

یک نسل که گردیده تباه هیچ ندانی

این ملت رنجیده کند باز کمر راست

تو مانی و طوفان بلا هیچ ندانی

وحید حمیدی

مخمس بر غزل اقبال بزرگ

نور تو بود هر دم ‌رخشنده به بام من

ای ظاهر و ای باطن ، معنی ی کلام من

هم عاشق و هم معشوق، اینست پیام من

«من بندهٔ آزادم عشق است امام من

عشق است امام من عقل است غلام من»

افلاک به رقص آمد از شور مدام من

کروبیان سرمست ، از عز و مقام من

آن سجده آغازین ، از بهر سلام من

«هنگامهٔ این محفل از گردش جام من

این کوکب شام من این ماه تمام من»

دور از غم این هستی در جنت اعلا بود

از نه فلک آنسو تر او را چه تماشا بود

با عرشیان همدم در عرش معلا بود

«جان در عدم آسودهٔ بی ذوق تمنا بود

مستانه نوا ها زد در حلقه دام من»

از خاک شدم پیدا، یا دست خدا افکند؟

فرگشت چنینم کرد؟ «اشراف » بود ترفند ؟

از باغ بهشتم من ؟ با روح بود پیوند؟

«ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند

مرگست دوام تو عشق است دوام من»

دانا و خبیرم او، بینا و بصیرم او

رزاق و قدیرم او، هادی و منیرم او

«اقبال ی وحیدم» او، فتاح و مجیرم او

«پیدا به ضمیرم او پنهان به ضمیرم او

این است مقام او دریاب مقام من»

مخمس بر غزل حضرت سعدی

سرم از غیر بیرون و به هوای تو بود

زندگی بسته‌ ی هر چون و چرایی تو بود

پای جان بند در آن ناز و ادای تو بود

«من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود

سر نه چیزیست که شایسته پای تو بود»

ای خوش آن شانه که در موی تو باشد همه عمر

بخت خوش چشمی که وا سوی تو باشد همه عمر

آن گدا، شه ، که سر کوی تو باشد همه عمر

«خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر

وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود»

کان شهد سان لب پر شکرت شیرین نیست

درد جان را به جز از روی خوشت تسکین نیست

کندن کوه به امید رخت سنگین نیست

«ذره‌ای در همه اجزای من مسکین نیست

که نه آن ذره معلق به هوای تو بود»

شکر ایزد که ترا داد به من ، خوشگل من

همچو روحی بدمیدی به تن ی بسمل من

تویی حلال همه درد و همه مشکل من

«تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من

هیچ کس می‌نپسندم که به جای تو بود»

تو چه پنداشته ای دلبرک غافل من؟

که خیال تو توان رفت ز جان و دل من؟

فکر خامیست، توی زهر دو جهان حاصل من

«به وفای تو که گر خشت زنند از گل من

همچنان در دل من مهر و وفای تو بود»

گرچه پا لنگ، به امید بهار تو رویم

مست مستان و خرامان و خمار تو رویم

آرزومند بر و دوش و کنار تو رویم

«غایت آنست که ما در سر کار تو رویم

مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود»

بی تو ای سرو سهی رشک بت چین وچگل

دست و دل تنگ و مرا پای بماندست به گل

شرح حال من دلسوخته بگذار ، بهل

«من پروانه صفت پیش تو ای شمع چگل

گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود»

نا شگفت ار همه خوبان بوند بر تو مرید

یا ز‌ کنعان نشود یوسف روی تو خرید

این عجب نیست که نتوان به وصال تو رسید

«عجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنید

که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود»

دلم از عشق چه گرم است دراین وادی سرد؟

که نداند غم هجران تو با اوی چه کرد

من خوشم زین تن لرزان و چنین چهره زرد

«خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد

خاصه دردی که به امید دوای تو بود»

بحر معنی، به قد فکرت سعدی هیچیست

باغ فردوس، بر جنت سعدی هیچیست

فهم «وحید »، بر آن رفعت سعدی هیچیست

«ملک دنیا همه با همت سعدی هیچست

پادشاهیش همین بس که گدای تو بود»

پ ن : جنت سعدی یعنی گلستان و بوستان

رهایی

شد بلند از غم دوری وطن فریادم

خواهد این هجر عزیزان بکند بربادم‌

آه و حسرت که از این وضع بسی ناشادم

ترسم آزاد نسازد ز قفس ، صیادم

آن‌قدَر تا که ره باغ ، رود از یادم

روح ‌پژمرده شد و ساز و مل از یادم رفت

غزنه و بلخ و هری ، «کا و بل » از یادم رفت

بیخود از خود شدم و امر «قل » از یادم رفت

بس‌که ماندم به قفس، رنگ گل از یادم رفت

گر چه با عشق وی از مادر گیتی زادم

ز دل تنگ یکی‌ناله و فریاد زنم

بهر بدبختی آن مآمن برباد زنم

سر ظالم بچه با تیشه فرهاد زنم

آتش از آه به کاشانه‌‌ی صیاد زنم

گر از این بند اسارت نکند آزادم

چه کنم ؟ ماتم ما را که خریداری نیست

همه در خواب و تو گویی یکی بیداری نیست

دست امید بریدم که مددگاری نیست

سوز شیرین و شکرخنده‌ی دلداری نیست

ورنه من در هنر استادتر از فرهادم

زانکه این «نفس جوان » پیر نمودم از عشق

چشم ناقانع خود سیر نمودم از عشق

یخن و دامن خود چیر نمودم از عشق

زاولین نکته که تفسیر نمودم از عشق

کرد اقرار به استادی من ، استادم

شده چندی که بود داغ ، دلم لاهوتی

زار و حیران و پریشان ، خجلم لاهوتی

دور از خاک وطن پا به گلم لاهوتی

گرچه باشد غم عالم به دلم (لاهوتی)

هیچ کس در غم من نیست، از آن دلشادم

مخمس حمیدی بر غزل لاهوتی

مخمس بر غزل ابوالقاسم لاهوتی

چشم بیمار

باز آمدم ای نازنین تا خوب دیدارت کنم

دل را اسیر آن رخ و چشمان بیمارت کنم

چون عشق تو خواهم به جان ، ای دلبر ابرو کمان

بگذار تا آخر زمان ، جان محوی رخسارت کنم

شبها به رنگ موی تو ،مهتاب عکس روی تو

بنشسته در پهلوی تو ، از عشق سرشارت کنم

ای حسرت سروی چمن ، ای رشک ماه و یاسمن

خواهم درون انجمن ، توصیف بسیارت کنم

ای دلبر فتان من ، نزدیک تر از جان من

ابرو گشا جانان من ، تا من شکربارت کنم

در خواب باشی یار من ، ای مونس و غمخوار من

با عطر و عود و یاسمن ، از خواب بیدارت کنم

آن پر پروازم‌ تویی ، همراز و دمسازم تویی

لی و سر سازم تویی ، خواهم گرفتارت کنم

دانی چرا من زنده ام ؟ در درد و ماتم مانده ام ؟

جوینده ام جوینده ام ، تا کشف اسرارت کنم

زار و پریشانت وحید ، محو دو چشمانت وحید

مشتاق و نالانت وحید ، آیی که دیدارت کنم؟

دل

دلا بسیار رنجنیدی ز دست مردم دنیا

دمی اسوده خاطر شو از این دنیا و آن عقبا

تو خورشیدی نداری همسری با جغدی نامیمون

چرا مغموم میگردی ز ناز روی نا زیبا

بسی 《پیدا》 در این عالم، اگر بینی به چشم دل

دلا کمتر برو دنبال این و آن 《نا پیدا 》

در این گلشنسرا حظ بر ز شیرینی و زیبایی

مرو بیهوده تا یابی تو جابلسا و جابلقا

خوشی یکدم غنیمت دان بسان خواجه شیراز

که این دنیا نمی ارزد که باشی در غم فردا

به حکم شمس تبریزی دورویی رسم این دنیاست

بیا تا یکدلی ورزیم به رسم پیر مولانا

بنی آدم دگر گشته ، الا یا سعدی شیراز

به جای عضو میباشند به همتایان خود اعدا

دگر بیدل نخواهد گفت ز رنگ و بوی این گلشن

اگر داند به پا گشته دکان رنگ در هر جا

حمیدی چون نمی بینی رفیق همدل و همدم

《 الا یا ای الساقی ادر کاسا و ناولها 》

زندگی

اي نسیم صبح زيباي بهار زندگي
اي سكون بي قراري ای قرار زندگي

هر دو چشمت بحری از زیبایی و فرزانگی
ای امید زندگی - لیل و نهار زندگی

شهد لبهایت دلیل این همه دلداده گیست
اي بدست تو نهاده اختیار زندگي

قامت سروت نشان همت و ازادگیست
ای وجودت پرتو افشانی بهار زندگی

منحنی خنده ات تسکین هر افسردگیست
زنده از چاه زنخدان ابشار زندگی

عشق تو بر من سراسر مایه بالندگیست
ای تو اقیانوس هستی- برگ و بار زندگی

محو رخساری نکو تو بود هردم وحید
زهره تابان من ای غمگسار زندگی

غم

آه از این غربت سرا زین بحر طوفانی غم

زین سیجین پر ز آتش، راه طولانی غم

دور از لطف عزیزان، دور از آزادگی

کوه اندوه ، چاه وحشت، درد پنهانی غم

نه تماشای چمن نه جمع یاران عزیز

ناشنایان در برم، در اوج حیرانی غم

روی ابلیس از جفای ناکسان گشته سپید

آه از این مکر و فریب و دام شیطانی غم

هرچه از جنس وفا و شادمانی، گم شده

جز فراوانی و بسیاری و ارزانی غم

دفتر عطار و حافظ یا کتاب مثنوی

هیچ جایی نیست درمان گرانجانی غم

سوره زلزال خوانم یا دعای نوح و هود؟

در پناه جستن از این امواج سونامی غم

صبر لفظ خوشنمایی است اما ای وحید

کی توانی شد مقابل با پریشانی غم

بنمای رخ

بنمای رخ که بـــاغ و گلستانم آرزوست               بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

۱- چهره ی محبوبت را نشانم بده که آرزوی دیدار چهره ی زیبای چون باغ و بوستان تو را دارم. لب بگشا و سخن بگو که شنیدن سخنانت آرزوی منست.

نمودن: نشان دادن بنما و بگشای و بسیاری افعال این شعر در وجه امری است. م در گلستان، مضاف الیه است برای آرزو : آرزوی من است.

که : حرف ربط برای بیان علت / قند استعاره از سخن زیبا و دلنشین

قافیه: گلستانم و فراوانم و بقیه کلمه های همسان در بیت های بعد // رخ و لب : تناسب

ادامه نوشته

خلقت زمین در چهار روز

بسم الله الرحمن رحیم

قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدَادًا ذَٰلِكَ رَبُّ الْعَالَمِينَ ۹۝
وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ مِنْ فَوْقِهَا وَبَارَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَا أَقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِينَ ۱۰۝
ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ ۱۱۝
فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَىٰ فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ۱۲

سوره مبارکه فصلت؛ آیات نهم الی دوازدهم

ترجمه :

۹ - بگو آيا شما (ربوبيّت) کسي را که زمين را در دو روز (دوران) آفريد ناديده مي‌گيريد و براي او شريکاني قائل مي‌شويد؟ اين (خدا همان) صاحب اختيار جهانيان است۱ (گردانندة امور آدميان همان آفريننده زمين در دو روز است).
۱۰ - و در زمين (براي مهار حرکت خشکي‌ها) کوه‌هايي (همچون لنگر کشتي‌ها) از فراز آن (در پوسته جامد بيروني) قرار داد۲ و (همچنين) بدان برکت بخشيد و قوّت غذايي۳ (خاک) آنرا در چهار دوران به قدر نياز خواستاران (گياهان، حيوانات، انسان‌ها) تقدير کرد۴ (عناصر عالي درون خاک را اندازه دقيق گذاشت).
۱۱ - سپس به آسمان (جوّ زمين) پرداخت۵ در حالي که (هنوز گازي شكل و) دودي بود،۶ پس به آسمان و زمين گفت خواه ناخواه (به فرمان) آييد. گفتند به طوع و رغبت آمديم.۷
۱۲ - پس آن تودة گازي (شکل) را در دو روز (دوران) به صورت هفت آسمان۸ سامان داديم و به هر (لايه‌اي از) آسمان نقش آن را وحي کرديم و آسمان پايين‌تر (نزديک‌تر به زمين) را با نورافشاني‌هايي بياراستيم۹و (عاملي) حفاظتي (در برابر اجرام و اشعه‌هاي مخل حيات زميني) قرار داديم.۱۰اين است تقدير (نظام بخشيدن خداي) ابر قدرت بسيار دانا.

ادامه نوشته

<سایه> در قرآن

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا
آیه ۴۵ سوره مبارکه فرقان

ترجمه: آیا به (تدبیر و تقدیر) پروردگارت توجه نکرده‌ای که چگونه سایه را گسترد (امتداد داد) و اگر می‌خواست (و مشیّت و نظامش به گونه‌ای دیگر بود) آن را ساکن می‌کرد، سپس خورشید را دلیل (نشان دهنده و عامل پیدایش آن) گرداندیم.

ادامه نوشته

اولواالالباب

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ

آیه ۲۹ سوره مبارکه صاد (ص)
ترجمه:
کتابی بر تو نازل کرده‌ایم تا (مردم) در آیاتش تدبّر کنند و خردمندان (خدا باوران با وجدان) پند گیرند.

۱- «تدبر» از ریشه «دَبَرَ» (پشت)، مقابل ظاهر‌بینی و سطحی‌نگری است، منظور این است که هدف از نزول آیات، بسنده کردن به قرائت و تجوید و حفظ و هنرهای تذهیب و تشریفات نیست، باید به پشت این ظواهر و عمق معانی و مقاصد آن اندیشید.

۲ - عنوان «اولواالالباب» را مترجمان «خردمندان» یا «صاحبان تفکر و عقل و اندیشه» ترجمه كرده‌اند، که بیانگر معنای عمیق این واژه نیست. اولواالالباب یعنی صاحبان لُب. لُبِ هر چیز، مثل گردو و بادام، مغز آن است. مفسرین مغز انسان را همان عقل او شمرده‌اند و گفته‌اند اولواالالباب همان عاقلان، و به فارسی سليس‌تر، خردمندان‌اند. اما درک و فهمی که در ادبیات و عُرف امروز از واژه «عقل» وجود دارد، مغایر با مفهوم واژه عقل در قرآن و مستقل از ایمان به آفریدگار است و حتی در مواردی منکران «عقلانیت» را همچون روشنفکری در برابر «ایمان» مطرح مى‌سازند! در این صورت، آیا چنین خردمندانی از آیات پند می‌گیرند؟ برخی از لغت‌شناسان گفته‌اند لُب، نه هر عقلی، بلکه عقل خالص و پاک شده است! در این صورت باید پرسید: خلوص و پاک شدن از چه چیزی؟
از ۱۶ موردی که عنوان «اولواالالباب» (یا اولى‌الالباب) در قرآن آمده است چند نکته را می‌توان فهمید:
الف) در ۱۱ آیه از ۱۶ مورد، «اولواالالباب» با واژه «ذکر» (بیداری و خودآگاهی) همراه آمده و بر «ذكر‌پذیری» آنان تصریح شده است، در ۵ مورد دیگر از عبرت‌گيرى، هدايت‌پذيرى و آمادگی شناخت آنان. آیا «عقلانیت خود بنیاد» امروز، که در برابر «خدا بنیادی» مطرح مى‌شود، مى‌تواند ترجمه دقیقی برای اولواالالباب باشد؟
ب) در ۶ مورد واژه تقوا (کنترل نفس، در خود آیه یا قبل و بعد آن) از ويژگى‌هاى اولواالالباب شناخته شده است (بقره ۱۷۹ و ۱۹۷، مائده ۱۰۰، طلاق ۱۰، ص ۲۹، و زمر ۹)، پس در واژه «اولواالالباب» مفهوم تسلط بر نفس و خويشتن‌دارى موجود است.
ج) از مقایسه ويژگى‌هاى متضادی که از دو گروه «فاسقین» و «اولى‌الالباب» در آیات ۱۹ تا ۲۵ سوره رعد و آیات ۲۶ و ۲۷ بقره آمده است معلوم می‌شود "فاسقین" شخصیتی مقابل اولى‌الالباب دارند. از آنجائی که واژه «فسق» دلالت بر شکستن و پاره کردن حدود و پوسته محافظ دارد، می‌توان فهمید اولواالالباب کسانی هستند که به نیروی تقوا (کنترل نفس) با نگهداری خود در محدوده مقررات الهی، حرمت‌شكنى و نقض مقررات و احکام شریعت نمی‌كنند. به عبارتی آنها صاحب خِرَد خدائی، و وجدان‌هاى پاک و متعهدان به ميثاق‌هاى الهی هستند و بنیاد عقلانیت آنان بر محور ارزش‌هاى اخلاقی است.

ترجمه و توضیحات: بازرگان

تقوا و فرقان

اگر تقوا/ پرهیزگاری/ کنترول خودی پیشه کنیم ؛ خدا به ما آن توانایی را میدهد که در همه حالات بین خوب و بد فرق کرده میتوانیم .

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يِا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ
آیه ۲۹ سوره مبارکه انفال

ترجمه :
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر از خدا پروا داشته باشید (خود را به نیروی وجدان مهار کنید)، برای شما فرقانی (دیده بصیرت و محک و معیاری برای تمیز حق از باطل) قرار می‌دهد و بدی‌هاتان را می‌پوشاند و شما را می‌آمرزد که خدا دارای فضلی عظیم است

«فرقان» مصدر «فرق» (جدائی)، محک و معیاری است که با آن فرق میان حق و باطل معلوم مي‌شود، يعني همان شناخت و قوه تمیز و تشخیص. قرآن جنگ بدر را نیز که خط کشی قاطعی میان مؤمنین و مشرکین (حق و باطل) بود، «یوم‌الفرقان» (روز جدا شدن) نامیده است (انفال ۴۱). کتابی که خدا بر پیامبر اسلام نازل کرده، به اعتبار نقش محک و معیار داشتنش، در کنار نقش هدایتی عام و خاص آن، فرقان ناميده شده است: هُدًى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ (بقره ۱۸۵). علاوه بر آن، تورات نیز برای اهل کتاب فرقان محسوب شده است (بقره ۵۳، آل‌عمران ۴ و انبیاء ۴۸).

فضل خدا همان فزون بخشی‌ها و عنایت‌های بی‌کران اوست که به تناسب شایستگی به بندگان عطا می‌کند.

ترجمه : بازرگان

بیا

کنون که خار جدایی به پا خلید بیا
کبوتری نشاط و عیش دل پرید بیا
خدا ز جوهر بختم ، شب آفرید بیا
ستاره دیده فروبست آرمید بیا
شراب نور به رگهای شب دوید بیا

در آرزوی رخت نوگل بهارم ریخت
شگوفه های آرزو ز شاخسارم ریخت
دلم شکست وهوسهای بیشمارم ریخت
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شگفت و سحر دمید بیا

شبی حدیث فراقت به جام جم گفتم
زقلب زار و دو چشمان پر ز نم گفتم
ز درد و غم بسرودم ولی چه کم گفتم
زبس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

امید وصل تو بودست در دلم بسیار
دو دیده ام تمام عمر در رهت بیدار
خیال آمدنت حک، در عالم پندار
به وقت مرگم اگر تازه میکنی دیدار
به هوش باش که هنگام ان رسید بیا

سرود سبز بهاران ، گل شگفته تویی
کلید رمز و هوسهای بخت بسته تویی
قرار و تاب و تمنای قلب خسته تویی
امید خاطر سیمین دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش نا امید بیا
مخمس بر غزل سیمین بهبهانی

نیست

هوش و فکرم باز رفته نزد جانانی که نیست

لاله رویی، خوش ادایی ، سبز چشمانی که نیست

 قد بلند ، قامت رسا آن  چهره خندانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

خواب میدیدم تو عزم یاد دلبر میکنی

عشق ناچیز مرا با دُر برابر میکنی

کلبه تاریک من تابان و انور میکنی

روبرویم مینشینی خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

در خیالم عکس رویت دم به دم گل میکند

شهد لبهایت خجل هر باده و مُل میکند

ناله هایم همسری با آه بلبل میکند

شعر میگویم برایت واژه ها گل میکند

یاس مریم میگذارم تویی گلدانی که نیست

گاه میخندی و میپرسی کدامین دلبر است ؟

کز غمش رویت به سان شاخه نیلوفر است

از فراقش هر دو چشمت کهکشانی اخگر است

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است ؟

باز میخندم که خیلی گر چه میدانی که نیست

وقتی می ایی دلم غرق سجودت میشود

هر دو چشمم محو آن رخسار خوبت میشود

روح من دیگر نه ازمن بل، وجودت میشود

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم ، با یاد مهمانی که نیست

عقل و دینم را ربودی میشود آیا کمی

رحم بنمایی به حالم، یا از این هم کم کمی 

پر توقع نیستم خواهم از آن باران نمی

چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست...؟!!

سرو ناز من به تو با عجز میگویم نرو

سر به زانویم بنه با بغض میگویم نرو

تو نفس های منی با بغض میگویم نرو

وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

مخمس بر غزل احسان کمال

چشم من غرق تماشای کسی هست که نیست

دل من زنده به رویایی کسی هست کی نیست

مرغ دل بند سراپای کسی هست که نیست

نفسم بند نفس هاي كسي هست كه نيست
بي گمان در دل من جاي كسي هست كه نيست

دور از عالم غوغا و همه مشغله ها

بند در زلف تو و بسته ی این سلسله ها

با وجود غم  دوری و همه فاصله ها

غرق روياي خودش پشت همين پنجره ها
شاعري محو تماشاي كسي هست كه نيست...

سردی هجر تو هر لحظه سرایت میکرد

این دل غمزده با دوریت عادت میکرد

عقل بیدار من  از کرده ندامت میکرد

کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد

شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست

کاسه غم بشکستم ، سر میزی که فقط

عهد و پیمان به تو بستم، سر میزی که فقط

که نه غیر از تو  پرستم ، سر میزی که فقط

مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط

خستگی های منوچای کسی هست که نیست

جمال

آن روی همچو ماه که جمالش ستودنیست

آن حسن بی مثال تو ما را خریدنیست

آن شربت لبان تو خیلی چشیدنیست

از بس که نازنینی و نازت کشیدنیست

دشنام کز دهان تو باشد شنیدنیست

 

دانی؟  شکسته یی تو همه رسم کاینات

یا که خدا زخویش نهاده به تو نقاب

هستی نشان عظمت  بی چون و  لا جواب

افتد اگر به ماه رخت چشم افتاب

تصدیق میکندکه چنین روی دیدنیست

 

در حیرتم چگونه ترا هست کرد خدا

از جمله خلق خویش ترا ساخته جدا

شهد و شکر نموده همه در تو جا بجا

خود میمکی لبت به شگفتم که از کجا

دانسته ای لب نمکینت مکیدنیست

 

قلبم ز بین جمع نگاهت ستوده است

در طول عمر خویش برایت تپیده است

در عالم خیال همه با تو بوده است

آرام و تاب و صبر و قرارم ربوده است

شیرین لبی که شهد وصالش چشیدنیست

گفتی ، گفتم

گفتی که زود آ در برم، گفتم تقلا میکنم

گفتی دلی دارم پریش، گفتم تسلا میکنم

گفتی که درد دوریت؟  گفتم مداوا میکنم

گفتی که میبوسم تو را,گفتم تمنا میکنم!

گفتی اگر بیند کسی,گفتم که حاشا میکنم!

 

گفتم منم افسون تو ، نالان  چو مجنون در به در

گفتی که اندک مانده است ، ایام غم آید به سر

گفتم چه زیبا مژده ای ، کام و  دهانت پر شکر

گفتی ز بخت بد اگر,ناگه رقیب اید ز در!

گفتم که با افسون گری,او را ز سر وا میکنم!

 

گفتم اگر دیدار تو ، قسمت بهار افتد مرا

گفتی بهار زندگی  ، از سر ، دوبار  افتد مرا

گفتم که شوق بوسه ات ، لیل و نهار افتد مرا

گفتی که تلخی های می,گر ناگوار افتد مرا!

گفتم که با نوش لبم,ان را گوارا میکنم!

گفتم کنون بر گشته یی، هرگز ز پیش من مرو

گفتی که بعد پخته گی ، گندم باید شد درو

گفتم و لیکن روی تو  ، دایم بود شاداب و نو

گفتی اگر از کوی خود,روزی ترا گویم برو!

گفتم که صد سال دگر,امروز و فردا میکنم!

 

گفتم مرا دیوانه آن ، چشمان شهلا میکند

گفتی که منگر سوی من ، مردم تماشا میکند

گفتم که دل دیوانه شد ،بس  شور برپا میکند

گفتی که از بی طاقتی,دل قصد یغما میکند!

گفتم که با یغماگران,باری مدارا میکنم!

گفتم که درد عشق تو ، چون بار سنگین میبرم

گفتی مگر عاشق نه یی؟ ای دلبرم ای دلبرم

گفتم برایی دیدنت  ، با بال زرین میپرم

گفتی که پیوند تو را,با نقد هستی میخرم!

گفتم که ارزانتر از این,من با تو سودا میکنم!

گفتم اگر ترکم کنی ، دانی چه محشر پا کنم ؟

گفتی مگر دیوانه ی؟ خواهی ترا رسوا کنم ؟

گفتم که مجنون تو ام ، خواهم ترا لیلا کنم

گفتی اگر از پای خود,زنجیر عشقت وا کنم!

گفتم ز تو دیوانه تر,دانی که پیدا میکنم

مخمس بر غزل سیمین بهبهانی

خلوتی کو ؟

كوله بار گنه خويش كجا ها ببرم؟

دست بخشش ز ره ي دير و كليسا ببرم؟

عذر و تقيصر شود نزد مسيحا ببرم

خلوتي كو كه خيالات تو انجا ببرم

ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم

 

مرغ پربسته ي دل اسير صياد كنم

داستانها ز غم هجر تو بنياد كنم

قصه امرا به كدام ايينه فريادم كنم

شهر خود را به سر راه كي اباد كنم

بار اين غم همان خوب كه تنها ببرم

 

رونق زندگیم ز شوخ و شنگ افتاده

طرب و  ساز جوانی ز ترنگ افتاده

جلوه شوخ بهارم كه ز رنگ افتاده
مشت امیدم و در سینه تنگ افتاده
آه اگر حسرت امروز به فردا ببرم

آب انگور، شمع و بربط و ساحل باشد

چرخ گردون به مراد دل بسمل باشد

گوشه یی كو كه تسلی كده ی دل باشد
عاشقی را وطنی باشد و منزل باشد
كه به آن گوشه دل بی سر و بی پا ببرم

داستان غم و تنهایی و روحِ  شیدا

بهر هر که بنویسم ، نخواند بخدا

بهتر آنست كه برخیزم و بی هیچ صدا
دست تنهایی خود گیرم و تنها تنها
عشق را وسوسه انگیزم و خود را ببرم

مخمس بر شعر زنده یاد قهار عاصی

خوشم می اید

زیر چشم نیم نگاه تو خوشم میاید

آن یکی صورت ماهِ تو خوشم میاید

انهمه ناز و ادای تو خوشم میاید

گردش چشم سياه تو خوشم ميآيد
موج دريای نگاه تو خوشم ميآيد

روی زیبا تو خوش خوش چه هجیری  تابد

بر غمستان وجودم چه عبیری   تابد

گویی هر لحظه  ز هر گوشه مهیری  تابد

همچو مهتاب که بر ابر حريری تابد
تن و تن پوش سياه تو خوشم ميآيد

مثل چشمي كه سر راه نگاري سوزد

يا چو مرغي كه به اميد بهاري سوزد

مي تپد دل به تمنا قراري سوزد

چون چراغي كه دل شب به مزاري سوزد

سوختن در سر راهي تو خوشم مي ايد

 

به دل زار و غمينم رخ نازت تنها

 مهر و اميد دواند ، به خداي يكتا

 شكري؟ قند و نباتي؟ تو عسل يا صهبا

 در سپهر نگهم نور فشاند شبها

مهر من جلوه ماه تو خوشم مي ايد

 

دلکم ! از غم هجران او  افروخته یی

لب دگر بار ز الفاظ غمین دوخته یی

درد تنهایی و هجران به دل اندوخته یی

بسکه در آتش هجران کسی سوخته يی
اشک جانپرور و آه تو خوشم ميآيد

جاي شهد ، جام غم عشق كه را نوشيدي؟

دل به دريا زدي و دامن صبر ببريدي

گفتمت صبر نما! ليك زمن نشنيدي

 رفتي از خويش و كف پاي كه را بوسيدي؟

اي دل پاك گناه تو خوشم مي ايد

مخمس بر غزل حیدری وجودی

دیگر

ای باغ زندگانی اندر جهان دیگر

ای جفت روح سردم اندر مکان دیگر

ای روح و هست و بودم اندر بیان دیگر

ای آبی دو چشمت هفت اسمان دیگر

خندیده در نگاهت رنگین کمان دیگر

 

ای قامت رسایت ، یکتا بوستان ها

ای نور ماه رویت ، پرتو گر جهان ها

ای غنچه لبانت، نایابِ  گلستان ها

ای در تن تو جاری سیماب کهکشان ها

تا با توام چه خواهم از کهکشان دیگر

 

آن قلب پر زمهرت، تمثال از نجابت

آن دست مهرگستر، سر تا به پا  لطافت

گفتار نیک و گرمت ، دیباچه فصاحت

پرواز بوسه ات را گاه فرود و راحت

جز سینه ی کریمم کو اشیان دیگر

در تار و پود هستی ، مهر تو جاویدانی

در رگ رگ وجودم، پیدا و یا نهانی

در افتاب محشر، ما راتو سایبانی

در باورم نیاید دور از تو زندگانی

در پیکرم نگنجد غیر از تو جان دیگر ..

سیمای قرآن در اشعار سنایی

مهدی سلطانی

حكيم سنايي، شاعر بزرگ و والا مقام قرن پنجم و ششم هجري، از جمله شاعراني است كه به حق، بايد او را از استادان مسلّم شعر فارسي محسوب نمود و از جمله اديباني كه با تأثير پذيري دقيق از آيات قرآني توانست، تحوّل اساسي در روند آثار منظوم فارسي، ايجاد كند و سير شعر فارسي را در خدمت تعليمات اخلاقي و عرفاني قرآن قرار دهد.

او با افكار نوين خود نيز توانست، بناي محكم و استوار كاخ شكوهمند ادبيات عرفاني را در شعر فارسي پي‌ريزي نمايد و با زباني تعليمي،معرفت اقتباس از قرآن  را معنا نموده و در اعتقاد و افكار شاعران زمان خود و دوران پس از خويشتن اثري به جا و ماندگار بگذارد.در اين مقاله سعي نگارنده بر آن است كه نمونه‌هاي تأثير پذيري سنايي از قرآن را نشان دهد و اشعاري را از ديوان او كه الهام گرفته از اين كتاب آسماني مي‌باشد ارائه نمايد.

تصوير پردازي‌هاي قرآني در اشعار سنايي

 

1.      سنايي در مقام بيان و شرح آيه «يا ايها المزمل…»مي‌گويد:(سوره مزمل،آيات 1ـ2)

گفته در گوش جانش حاجب بار         كـاي شهنشه، سـرا ز گـليم بـرآر1

ادامه نوشته

سیر مولوی با چراغ سنایی

محمد کاظم کهدویی

منبع: (1389) ، فصلنامه ی تخصّصی مولانا پژوهی، تهران، موسسه ی پژوهشی حکمت و فلسفه ی ایران.

چکیده

از جمله شاعران و سخن سرایانی که در سیر عارفانه خویش از زلال سرچشمه سار اندیشه های سنایی غزنوی سیراب گشته اند، مولانا جلال الدین محمد مولوی است. مولوی با قدرت تفکر و اندیشه خویش، با بهره گیری از ابیات، قصص، امثال و اندیشه های سنایی غزنوی، افکار عرفانی و والای خود را با تمثیل ها و تصویرهای بی بدیل و با قالب های دلپذیرتر و استوارتر بیان کرده است.

تأثیر حکیم سنایی غزنوی و آثار او را، چه از نظر فکری و معنوی و چه از لحاظ بیان شعری و لفظی، در تکمیل بنای شکوهمند مثنوی و کلیّات شمس به وضوح می توان دید؛ آن گونه که گویی مولانا، با چراغ حکیم سنایی پیش رفته است، اما، دقیق تر و عالمانه تر و با کلامی سخته تر و سنجیده تر؛ چنان که در حکایت اختلاف مردمان در چگونگی و شکل پیل و شیوه بیان داستان می توان دید. علاقه مولانا به حکیم سنایی به گونه ای است که با همه عظمت و بزرگی، همواره به نیکی از سنایی یاد می کند و حتی غزلی را در ستایش او می سراید و خود را کسی می داند که از پی سنایی و عطّار آمده است.

عطار روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی سنایی و عطار آمدیم

ادامه نوشته

چشم زخم

گرفته شده از میناگر عشق اثر کریم زمانی 

چشم زخم، خاصیّتی مخرّب، ناشی از تأثیرات روانی است.کسی که دارای چنین خاصیتی باشد، انفعالات روحی خود را از طریق نگاه به طرف مقابل انتقال می دهد و موجب گرفتاری و بدحالی او می شود. این گونه افراد عموماً دچار بیماری حسادت هستند و این مرض اخلاقی و روانی در آنان به صورت بارزی خودنمایی می کند.به کسی که بسیار بدچشم باشد «معیان» گویند.در برخی از روایات، صحّت تأثیر چشم زخم مورد تأیید واقع شده است.از جمله پیامبر(ص) فرموده است:اِنَّ العینَ حقٌ.«چشم زدن صحّت دارد.»همین روایت را شارح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)از قول حضرت علی(ع) آورده است.

مفسران قرآن کریم نیز در ذیل آیة 68-67 سورة یوسف و آیة52-51 سورة قلم روایاتی در این باب آورده اند و بحث هایی ترتیب داده اند.از جمله ابوالفتوح و دیگر مفسران از طوایفی یاد کرده اند که افراد آن به چشم، شتران سالم و قوی هیکل را بر زمین می افکندند و به هلاکت می رساندند.نیز ابن خلدون از کسانی یاد کرده که با نگاه خود شکم گوسفندان را می دریدند که معروف به بعّاجان بودند.جز اینان حکمایی نظیر ابن سینا چشم زخم را مورد تحلیل قرار داده اند.

ادامه نوشته

وحدت تجلی

در مسئله خلقت از نظر متکلمین خدا فاعل اشیا است و به عدد اشیا هم فاعلیت خداوند کثرت دارد: خدا این شی را خلق کرده ، آن شی را خقل کرده ..... یک دفعه اینرا خلق کرده ، یک دفعه آن را خلق کرده ..... به خلقتهای متعدد به عدد اشیا و  همه مستقلا و بلاواسطه آفریده شده اند.

حکما قائل به خلقت های متعدد اما طولی ، یعنی میگویند خداوند عقل اول را خلق کرد، از عقل اول عقل دوم را  خلق کرد، از عقل دوم سوم .......... یا به تعبیر دیگر خدا عقل اول را آفرید، عقل اول عقل دوم را آفرید، عقل دوم سوم را تا می رسد به عقل فعال و بعد میرسد به جهان. البته اینکه میگویند (( عقل اول عقل دوم را آفرید)) به این معنا نمی خواهند بگویندد که آن بی نیاز از خالق خودش است. به تعبیر دیگر معنایش این است که به وسیله عقل اول و باعقل اول یا از مجرای عقل اول عقل دوم را آفرید، ولی به هر حال  قائل به کثرت در فاعلیت حق هستند، تکثر فاعلیت برای حق قائلند، منتها متکلمین تکیر را بلاواسطه می دانند ، اینها مع  الواسطه و بلاواسطه ، یک خالقیت بلاواسطه و خالقتیتهای غیر متناهی مع الواسطه قائل هستند. 

ادامه نوشته

شرح دشواری های از حدیقه الحقیقه سنایی

دکتر زهرا دری

باب اول : در توحید باری تعالی 

 

13/60 کفر و دین هر دو در رهت پویان// وحده لاشریک له گویان

کفر: عزیز الدین نسفی در ((انسان کامل)) می نویسید: (( معنای مطابقی ((کفر)) پوشش است و پوشش بر دو نوع است ، یکی پوشش آن است که به واسطه ی آن پوشش ، خدای را نمی بیند و نمی دانند، و این کفر مبتدیان است و این کفر مذموم است. دیگر پوشش آن است که به واسطه ی آن پوشش ، غیر خدای را نمی بینند و نمی دانند و این کفر منتهیان است و این کفر ممدوح است.))

در بیت همان نوع اول که کفر شرعی است و در برابر دین قرار دارد مورد نظر است.

شرح بیت: کفر و دین هر دو مخلوق حق تعالی هستند و هر مخلوقی به مبدا خویش و به عالم یگانگی باز میگردد. مولوی می گوید:

حضرت پر رحمت است و پر کرم // عاشق او هم وجود و هم عدم

کفر و ایمان عاشق ان کبریا  // مس و ونقره بنده ی آن کیمیا

واستاد فروزانفر در شرح آن می نویسد: (( کفر از اظلال ازل سر چشمه می گیرد و ایمان از صفت هدایت بر می خیزد، این ظهور اسم ((مضل)) و آن دیگر پیدایش نام ((هادی)) است. هر یک از اسما الهی تقاضای تجلی و ظهور را میکند و بدین معنی عاشق حق تعالی هستند، همچنین هیچ چیزی یا معنی و صفتی ، خلعت هستی نمی پوشد مگر آن که منشا آن یکی از اسما و صفات الهی باشد.))

ادامه نوشته

نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی

عبید صافی 

چارلز داروین دانشمند انگلیسی، زیست‌شناس و بنیانگذار نظریۀ تکامل( ۱۸۰۹-۱۸۸۲).خلاصۀ نظریه اش:(انسانها نیز گونه ای از حیوانات، احتمالا میمون ها، هستند که به مرور زمان تکامل یافته اند.)

ابوالمعانی عبدالقادر بیدل سخنگوی بزرگ زبان فارسی،.شاعر، فیلسوف و عارف بزرگ، چغتائی-برلاس (1644– 1720) هند.

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد // آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود  (بیدل)

هر دو دانشمند یک موضوع را طرح کرده اند، ولی با دو هدف متفاوت. داروین شکل تکامل ظاهری انسان را طی تحقیقات چندین ساله در یک رسالۀ علمی نوشته و ابوالمعانی بیدل تکامل و ارتقای باطنی انسان را در یک طرح فلسفی خاص خودش طرح نموده است. فصل مشترک هردو نظریۀ ذکر تصادفی کلمۀ "بوزینه" است. ابوالمعانی آنرا به شکل شعر در قالب غزل سروده و بنا بر پابندی ردیف و قافیه اجبارأ از بوزینه کار گرفته، ولی هدف آن حیوان بوده و شهرت این بیت همانا همسانی متنی هر دو نظریه است.

ادامه نوشته

سنایی و عقل و کلام

یکی از علوم اسلامی که به بحث در باره اصول دین میپردازد و برای دفاع از عقاید دینی و پاسخ شبهات و تبیین و تشریح جوانب مختلف عقاید دین اسلام به وجود آمده ، علم کلام است. در همه ادیان چون مسیحت و یهودیت نیز علم کلام وجود داشته  و کتابهای فراوانی در این حوزه نوشته شده است.  علم کلام در کنار علم فقه قرار میگیرد که به فروع دین و احکام و شرعی اختصاص دارد. کلام در جهان اسلام با سه مذهب اصلی از قرن دوم هجری به عنوان یک علم رسمیت یافته است، معتزله ، اشاعره و شیعه از قوی ترین مذاهب کلامی بودند که در کنار آنها مذاهب کم طرفدارتری نیز به چشم میخورده اند.

اختلاف نظر آنها در باره کلام الهی که قدیم است یا حادث ، توحید و صفات الهی ، رویت خدا ، جایگاه مرتکبین گناه کبیره ، امامت و جانشینی پیامبر (ص) ، جبر و اختیار ، قضا و قدر و مانند اینها بود که به بسیاری از جدال های فکر دیگر نیز کشیده شد و موافقان و مخالفان از بحث و گفت و گوی فکری به عرصه سیاست و قدرت نیز کشیده شدند و پای خلفا و حاکمان را نیز به این مناقشه ها باز کردند و آنها نیز از این دعوا ها در جهت تحکیم حاکمیت خود بهره ها بردند. 

ادامه نوشته

شرح دشواری های از حدیقه الحقیقه سنایی

دکتر زهرا دری

باب اول : در توحید باری تعالی

3/60 : ای درون پرور برون آرای // وی خرد بخش بی خرد بخشای

درون: منظور دل آدمی است ، زیرا که عنایت و جذبه الهی دل را مستعد معرفت می گرداند.

برون: مراد آفرینش قالب انسانی است که با بهترین صورت آراسته شده است. (( صورکم فاحسن صورکم )) و (( فاذا سویته فنفخت فیه من روحی )) بیان همین مفهوم است و این صفت کمال خاص حق تعالی است که علاوه بر ظاهر ، باطن مصنوع را نیز می پروراند و کمال میبخشد.

خرد بخش بی خرد بخشای:  آن کسی که واهب عقل است و بی خردان را مورد عفو و رحمت خویش قرار می دهد که ملازمه ی خرد بخشی بی خرد بخشایی است ، چه خرد فلسفی مورد نظر باشد و چه خرد شرعی. 

ادامه نوشته